#شهیدانزندهاندونزدپروردگارشانروزیمیگیرند...❤️
روز
یعنی که
چِراغانی ام از لبخَندت ...
روزت بخیر علمدار...🌹
شهیدعارف کایدخورده قهرمان دوران
https://eitaa.com/shahiydarefkayedkhordeh
#شهیدانزندهاندونزدپروردگارشانروزیمیگیرند...
صبح است طلوع ڪن؛ طلوع ڪن
اے پنهانے ترین زاویہ ے نگاهم
سلام! صبحت بخیر علمدار❤️
@shahiydarefkayedkhordeh
#شهیدانزندهاندونزدپروردگارشانروزیمیگیرند..🌸🍃
سلامم را اگر
پاسخ #بگویے
لذتش را با تمام
شهـر قسمت می ڪنم...
سلام! صبحت بخیر علمدار....😍
#شهیدانزندهاندونزدپروردگارشانروزیمیگیرند...
خاطره ای ازعموی بزرگوار شهید ❤️
شب اولی كه پيكر شهيد عارف كايدخورده رو از دمشق و سپس به تهران و با پرواز به فرودگاه آبادان آوردن،
تمام مدت از فرودگاه تا حسينيه و از حسينيه تا سردخانه كنار تابوت پاك و مطهرش بودم و ازش جدا نشدم
اون روزها سخت ترين روزهاي زندگيم بود و البته هنوز هم هست...
وقتي پيكر مطهر عارف رو به سردخانه تحويل داديم به منزل خودم كه آبادان هستش رفتم
وقتي بعد از ساعتي خوابيدم،
براي اولين بار عارف به خوابم اومد...
براي اولين بار خواب رنگي ميديدم چون من در تمام عمرم خواب رو به صورت سياه و سفيد ميديدم
يك خواب شفاف و شبيه به بيداري...
من توي اتاق منزل پدرم كه دو هفته بعد از شهادت عارف به رحمت ايزدي پيوست غمگين از شهادت عارف نشسته بودم و ناراحت به ديوار تكيه داده بودم و طبق رسم هميشگي، پيكر عارف رو براي خداحافظي به منزل آوردن...
پيكر عارف رو توي يك كفن سفيد كنار من گذاشتن و تنها شديم...
اما سر عارف تا وسط سينه باز بود به شكلي كه لباس رزم عارف رنگ و طرحش كاملا مشخص بود.
به چهره زيبا و نوراني عارف كه نگاه ميكردم به نظر ميومد از زير پلك چشماش داره تكون ميخوره
ميدونستم عارف زنده نيست ولي صداش كردم:
عارف؟
ديدم لرزش چشماش از زير پلك بيشتر شد...
براي بار دوم كشيده تر صداش كردم:
عارف؟؟؟
ديدم چشماشو به روي سقف اتاق باز كرد و به سقف نگاه ميكرد...
براي سومين بار بلندتر و كشيده تر صداش كردم:
عاااااارررررف؟؟؟؟؟؟
صورتشو برگردوند و جواب داد:
چيه عمووووو؟؟؟
گفتم عارف تو كه گفتن مُردي!!!
جواب داد: نه... من نمردم، من زنده ام...
گفتم عارف گفتن مجروح شدي و بعد شهيد شدي جريان چيه...؟؟؟!!!
گفت: نه...
بعد كفن رو باز كرد و از كفن به طور كامل بيرون اومد و ايستاد لباس كامل رزم به تن داشت و از بالا تا پايين هيكل تنومندش اشاره كرد و گفت:
من نمُردم من هيچيم نيست و زنده ام...
بهش گفتم قضيه چيه؟
گفت: عمو جون من زنده ام، و با لبخند گفت همتون رو سركار گذاشتم و باور نكن...
بعد بلند شدم و همديگه رو در آغوش كشيديم و از خونه بيرون اومديم و سپس از دور هردومون رو ديدم كه از ساختمان خارج شديم و داريم كنار همديگه توي يه باغ سرسبز و پر از درخت قدم ميزنيم و دور ميشيم...
.
اشك ريزان از خواب بيدار شدم و البته خوشحال ازينكه اولين نفر بعد از شهادتش به خواب من اومد...
.
اينكه ميگن شهيدان زنده اند الله اكبر رو اونروز بعد از بيدار شدن فهميدم و حسش كردم...
@shahiydarefkayedkhordeh