eitaa logo
کانال شهید ابراهیم هادی
2.4هزار دنبال‌کننده
30.9هزار عکس
28.4هزار ویدیو
76 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
💔 تواضع فرمانده لشگر مقدس امام حسین(ع) رفتم بیرون، برگشتم. هنوز حرف می‌زدند. پیرمرد می گفت «جوون! دستت چی شده؟ تو جبهه این طوری شدی یا مادر زادیه؟» حاج حسین خندید. آن یکی دستش را آورد بالا. گفت «این جای اون یکی رو هم پر می کنه. یه بار تو اصفهان با همین یه دست ده دوازده کیلو میوه خریدم برای مادرم. » پیرمرد ساکت بود. حوصله‌ام سر رفت. پرسیدم «پدر جان! تازه اومده‌ای لشکر؟» حواسش نبود. گفت «این، چه جوون بی تکبری بود. ازش خوشم اومد. دیدی چه طور حرفو عوض کرد؟ اسمش چیه این؟» گفتم «حاج حسین خرازی» یهو بلند شد راست نشست. گفت «حسین خرازی؟ فرمانده لشکر ۱۴ امام حسین؟» 🍃🌹
داییش تلفن کرد ، گفت: « حسین تیکه‌ پاره رو تخت بیمارستان افتاده، شما همین طور نشستین؟» گفتم: « نه ؛ خودش تلفن کرد گفت: دستش یه خراش کوچیک برداشته پانسمان می‌کنه می آد گفت: شما نمیخواد بیاین خیلی هم سرحال بود....» گفت: «چی رو پانسمان می کنه؟ دستش قطع شده» همان شب رفتیم یزد ، بیمارستان به دستش نگاه می کردم گفتم: « خراش کوچیک! » خندید … گفت: «دستم قطع شده، سرم که قطع نشده» راوی : مادر شهید ۱۴_امام‌حسین
تمامی ندارد به تــو دلتنگی ام..!! از نگاهت بپرس چه کرده با من؟!! یقه ی چشمهایت را بگیر! شور عشـق فکنده اند بر دل بی قرار من و بر حال و احوالم! 🌷 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
🌷🕊 ✍ چہ‌ زیبا‌ گفت‌ : یادمون‌ باشھ! ڪہ‌ هر چے براےِ خُداڪوچیڪے‌ و‌ افتادگے‌ ڪنیم خدا‌ در‌نظر‌بقیہ‌ بزرگمون‌ میڪنھ. 👇👇 ‌🌹🍃🌹🍃 ‌@shahidaziz_ebrahim_hadi
مرخصی داشتیم ... قرار شد با حاج حسین بریم اصفهان حاجی گفت: بیا با اتوبوس بریم! بهش گفتم: ‌با اتوبوس؟! تویِ این گرما؟! حاج حسین تا این حرفم رو شنید گفت: گرما؟! پس بسیجی ها توی گرما چیکار می کنن؟! من یکدفعه باهاشون از فاو اومدم شهرک هلاک شدم ، اونا چی بگن؟! با همون اتوبوس می بَرمت تا حالت جا بیاد ... 📚 یادگاران ۷ 🕊🌹 👇👇 ‌🌹🍃🌹🍃 ‌@shahidaziz_ebrahim_hadi
❤️ برای اینڪه معشــوقت را همیشہ در ڪنارت احساس ڪنـی باید دائما به یـادش باشی با " صـلــوات " با " اسـتـغـفـــار " و . . . « فَاذْڪُرونی اُذْڪُرْڪُمْ و اشْڪُروا لِی وَلا تَڪْفُـرُون . . . » سوره بقـره 12 👇👇 ‌🌹🍃🌹🍃 ‌@shahidaziz_ebrahim_hadi
8.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥👌 این روایتگری زیبا ‏رو از دست ندید . رزمنده ای که شرمنده ی شد 💔 👇👇 ‌🌹🍃🌹🍃 ‌@shahidaziz_ebrahim_hadi
♥️حاج حسين رزمنده‌ها را دوست داشت و گاه اين عشق را جور‌ی نشان می‌داد كه انسان حيران می‌شد. 🔸يك شـب تانك‌ها را آماده كرده بوديم و منتظـــــر دستـور حركــــت بوديم. من نشسته بودم كنار برجــــك و حواسـم به پیرامونمـــــان بود و تحركاتـــــی كه گاه بچه‌ها داشتند. يك وقت ديدم يك نفـــر بين تانك‌ها راه می‌رود و با سرنشيــن‌ها گفت و گوهای كوتاه می‌كند. كنجكـــــاو شدم ببينم كيست.🤔 💫مرد توی تاريكی چرخيد و چرخيد تا سرانجام رسيد كنـــــار تانكـــــی كه مـن نشسته بودم رويــش. همين كه خواستم از جايم تـــــكان بخورم، دو دستـــــی به پوتينم چسبيد و پايم را بوسيــــد. 🌹گفت: به خدا سپردمتون! تا صداش را شنيدم، نفسم بريد. گفتم: حاج حسين؟ 🤫گفت: هيـــــس؛ صدات در نياد! و رفـــت سراغ تانک بعدی. اللهم‌عجل‌لولیک‌‌الفرج ‌‌ 👇👇 ‌🌹🍃🌹🍃 ‌@shahidaziz_ebrahim_hadi
یکی از رزمندگان می گفت: سال ۶۴ توفیق تشرف به حج تمتع یافتم. یک شب از فرط خستگی روی کوه مروه خوابم برد. در عالم رویا جمعی از رزمندگان شهید و زنده را دیدم که محرم به لباس احرام در حال طواف بودند. بین آنها شهید حسین خرازی را دیدم. از او پرسیدم: تو کجا؟ اینجا کجا؟ با تبسمی گفت: با آخرین پرواز آمدم و با اولین پرواز هم برمی گردم. وقتی به اصفهان برگشتم به دیدن حسین رفتم و جریان خواب را برایش گفتم. خوشحال شد و گفت: ان شاءالله سال آینده مشرف می شوم. از آنجا که او را در خواب جزء شهدا دیده بودم کمی نگرانش بودم. او سال بعد به مکه مشرف شد و بعد از حج به شهادت رسید. 🎙 👇👇 ‌🌹🍃🌹🍃 ‌@shahidaziz_ebrahim_hadi
🤬 به شدت عصبانی شد . لب هم به غذا نزد گفت : دلیلی نداره برای ما که فرمانده ایم چلو کباب بیارند و برای نیرو ها غذای دیگه❗️ بعد هم دستور داد غذاهارو برگردونند عقب...! خیلی به فکر نیروهاش بود ❤️ اگه هم بعضی وقتا دو نوع غذا درست می کردن بهترینشو می داد برای اونهایی که توی خط اند بین بچه ها هم معروف بود ( چلو کباب تو خط ، ساچمه پلو تو شهرک ) ☺️ فرمانده بی ادعا ❤️ 🌷یادش با ذکر 👇👇 ‌🌹🍃🌹🍃 ‌@shahidaziz_ebrahim_hadi
‌ ❇️ یادمون‌ باشه! که هر چی برای خُدا کوچیکی و‌افتادگی کنیم خدا‌ در‌ نظر‌ بقیه بزرگمون‌ میکنه... 🕊شادی روح پاک همه شهدا صلوات اللهم‌صل‌علی‌محمدو‌آل‌محمدوعجل‌فرجهم اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج 👇👇 ‌🌹🍃🌹🍃 ‌@shahidaziz_ebrahim_hadi