eitaa logo
کانال شهید ابراهیم هادی
2.4هزار دنبال‌کننده
30.9هزار عکس
28.4هزار ویدیو
76 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال شهید ابراهیم هادی
#فنجـانی_چـاے_بـا_خـدا #قسمت_48 قرآن به دست برگشت. درست در چهار چوبِ باز مانده یِ در نشست. دیگر د
در بهبه ی غروب خورشید،‌ نم نمِ باران رویِ‌ شیشه مینشست و درختِ‌ خرمالویِ پشتش به همت نسیم، میوه ی نارنجی نشانش را به رخ میکشید. نوای اذان بلد شد. حالا دیگر به آن هم عادت کرده بودم. عادتی که اگر نبود روحِ پوسیده ام،‌ پودر میشد محض هدیه به مرگ. حالا نفرت انگیز ترین های زندگیم،‌ مسکن میشدند برایِ‌ رهاییم از درد و ترس. صدایش قطع شد. کتاب را بست و بوسید. به سمت میزِ کنارِ‌تختم آمد. ناگهان خیره به من خشکش زد.. (سا.. سارا خانوم..) ضعف و تهوع همخوابه های وجودم شده بودند. کتاب را روی میز گذاشت و به سرعت از اتاق خارج شد. چند ثانیه بعد چند پرستار وارد اتاق شدند اما حسام نیامد. چند روز گذشت و من لحظه به لحظه اش را با تنی بی حس، چشم به در، انتظارِ آوازه قرآنِ دشمنم را میکشیدم و یافتن پاسخی از زبانش برای سوالاتم اما باز هم نیامد. حالا حکم معتادی را داشتم که از فرط درد از خود میپچید و نیازش را طلب میکرد و من جز سه وعده اذان از مسکن اصلیم محروم بودم. این جماعت ایدئولوژی شان محتاج کردن بود. بعد از مدتی حکم آزادیم از بیمارستان صادر شد و من با تنی نحیف بی خبر از همه جا و همه کس آویزان به پروین راهی خانه شدم. او با قربان صدقه های مادرانه اش مرا به اتاقم برد. به محض جاگیری روی تخت و خروج پروین از اتاق با دستانی لرزان گوشی را از روی میز قرض گرفتم. باید با یان یا عثمان حرف میزدم. تماس گرفتم اول با عثمان. یک بار.. دو بار.. سه بار.. جواب نمیداد و این موضوع عصبیم میکرد.. شماره ی یان را گرفتم.. بعد از چندین بار جواب داد (سلام دختر ایرانی..) صدایم ضعیف بود (بگو جریان چیه؟ تو کی هستی؟) لحنش عجیب شد (من یانم.. دوست سارا..) دوست داشتم فریاد بزنم و زدم، هرچند کوتاه (خفه شو.. من هیچ دوستی ندارم.. من اصلا کسی رو تو این دنیا ندارم.) آرام بود (داری.. تو دانیالو داری.) نشسته رویِ‌تخت با پنجه ی پایم گلِ‌ قرمز رنگ قالی را هدف گرفتم (داشتم دیگه ندارم یه آشغال مثه عثمان؛اونو ازم گرفت، توام یه عوضی هستی مثه دوستت و همه ی هم کیشاش. اصلا نکنه توام مسلمونی؟)‌ جدی بود (سارا آرام باش. هیچ چیز اونی که تو فکر میکنی نیست. از وضعیت لحظه به لحظه ات باخبرم. میدونم چه شرایطی رو از سر گذروندی. پس فعلا یه کم استراحت کن)‌ از کوره در رفتم (با خبری؟ چجوری؟ یان بیشتر از این دیوونم نکن. این دوستی که تو ایران داری کیه؟ کسی که منو به اون آموزشگاه معرفی کرد کیه؟ کسی که پروینو آورد تو این خونه کیه؟ اسمش چیه؟ حسام؟ یان دارین باهام بازی میکنید اما چرا؟) گرمم بود زیاد. به سمت پنجره رفتم تا بازش کنم چشمم که به تصویر خودم در شیشه افتاد میخکوبِ‌ زمین شدم. این من بود؟ همان دختر مو بور با چشمان رنگی. این مرده ی متحرک شباهتی به من نداشت. صدای الو الو گفتنهای یان را میشنیدم اما زبانم نمیچرخید. گوشی از دستم افتاد. به سمت آینه رفتم. دیگر چیزی از آن دختر چند ماه پیش باقی نمانده بود جز چشمانی آبی رنگ. وحشت کردم. سری بی مو. چشمی بی مژه. صورتی بی ابرو. جیغ زدم. بلند.. دوست نداشتم خودم را ببینم، پس آینه محکوم شد شکستن. پروین هراسان به اتاقم آمد. با فریاد این زنِ تپل و مهربان را به بیرون هُل دادم. تا جاییکه از دستم برمیآمد شکستم و پاره کردم و در این بین در زدنهای گریان پروین پشت در اتاق قصد قطع شدن نداشت. صدایش را میشنیدم. (آقا حسام، مادر! تو رو خدا خودتو زود برسون، این دختره دیوونه شده! در اتاقم بسته. میترسم یه بلایی سر خودش بیاره. من که زبون این بچه رو نمیفهم.) مدتی گذشت.. تتمه ی توانم را صرفِ‌ خانه خرابیم کرده بودم و حالی برایِ‌ ادامه نبود. روی زمین، تکیه زده به کمد نشستم.. دیگر چه چیزی از همه ی نداشته هایم، داشتم تا برایش زندگی کنم..؟ با ضعیفی عجیب تکه ی خورد شده از آیینه را برداشتم.. تمام لحظه های نفس کشیدنم را مرور کردم. معدود خنده هایم با دانیال.. شوخی هایش.. جوک های بی مزه اش.. سر به سر گذاشتن های بچه گانه اش.. کل عمرم خلاصه میشد در دانیال. تکه ی تیزِ آیینه را روی مچ دستم قرار دادم.. مردن هم جرات میخواست و من یکبار نخواسته تجربه اش کرده بودم. چشمانم را بستم. که ناگهان ضربه ایی آرام به در خورد (سارا خانووم! لطفا درو باز کنید.) خودش بود. قاتل خوش صدای تنها برادرم. صدایش را شنیدم. درست مانند وقتی که قرآن میخواند نرم و خوش آهنگ اما من متنفر بودم، نه از صدا، که از صاحبش. دوباره ضربه ایی به در زد (سارا خانووم. خواهش میکنم درو باز کنید.) زیادی آلمانی را خوب حرف میزد. به همان خوبی که ته مانده ی انگیزه ی زندگیم را گرفت. دیگر چه داشتم که دل وصل کنم به بودن و نفس گرفتن؟ زیبایی، آخرین چیزی بود که از دست دادم و حالا به امید مرگ باید لحظه های آغشته به سرطانم را میشمردم. صدایش در گوشم موج زد (سه ثانیه صبر میکنم. در باز نشد، میشکنمش.) .. 🍃🌺 @shahidaziz_ebra