eitaa logo
کانال شهید ابراهیم هادی
2.4هزار دنبال‌کننده
30.9هزار عکس
28.4هزار ویدیو
76 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
حبه نور ✨ ‌وَ اَعمِ اَبصـارَ قُلُوبِنـا عَمّا خـالَفَ مَحَبَّتَڪ.. و چشمهایمان را از آنچه مخالف عشـقِ توست ڪور ڪن.. صحیفہ سجادیہ دعاۍ ۹ 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
بـه عالمے نفروشم دمےزحالــم را ڪہ انتــظار فرج "قیمتے ترین" چیز است. ألـلَّـھُمَ ؏َـجــِّلْ لِوَلــیِـڪْ ألفـرَج 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
مهــربــانــا...در این طلوع زیبا، تمنایمان از تو این است، ما را قلبی گشاده و پاك ببخش. تا با همه كس و همه چيز، با عشق و احترام روبرو شویم، و دیگران را از خود جدا ندانیم. و چراغ زندگیمون، مدام حول محور، عشق، شادی، آرامش و برکت در حرکت باشه .... آمین یا رب العالمین🙏 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
روزت را با قلبی روشن آغاز کن. بگذار تمام نگرانیهایت گوشه ای از شب بمانند. برای لحظه ای بخند و خدا را شکر کن ، برای تمام لحظات که در تمام مسیرها مراقبت بوده." 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
امروز زندگیِ عاشقانه ای داشته باشید به فردا هیچ اعتباری نیست. 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
آدم‌ها را مهمان کنید مهمان یک جرعه زندگی مهمان یک دل خوش یک احوالــپرسی ساده و بی‌قضاوت یک فنجان زندگی بی‌دغدغه ... آدم‌ها را مهمان کنید مهمان مهربانی‌تان این مهمانی به زندگیـتان برکت می‌دهد ... آدم‌ها را مهمان کنید به دوست داشتن به خیال راحت از حضورتان به حس خوب به حرف‌های بی کینه و کنایه به لبخندی به دعایی ... من شما را با احترام به این چالشِ نیک دعوت می کنم... 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
یک باغ سلام یک جهان زیبایی🌸 یک تبسم ناز تنی سالم یک دل خوش و صبحی زیبا🌸 یک چای داغ اول صبح☕️ دنیا دنیا آرزوهای قشنگ🌸 هدیه من برای شما سلام 🌸🍃🌸 ‌ ‎‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎ ‌‌‌🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
🌿مالکیت آسمان را بنام کسانی نوشته اند که به زمین دل نبسته اند !دست ما زمینیان را بگیرید... ┈••✾🌺شهیدابراهیم‌هادی🌺✾••┈ 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
☘ سلام بر ابراهیم ☘ 💥 قسمت نوزدهم : تاثیر کلام ۲ ✔️ راوی : مهدی فریدوند 🔸آقا که هنوز توي حياط بود
☘ سلام بر ابراهیم ☘ 💥 قسمت بیستم : رسيدگي به مردم ✔️راوی : جمعي از دوستان شهيد 🔸«بندگان من هستند پس محبوبترين افراد نزد من کساني هستند که نسبت به آنها مهربانتر و در رفع آنها بيشتر کنند. » عجيب بود! جمعيت زيادي در ابتداي خيابان شهيد سعيدي جمع شده بودند. 🔸با رفتيم جلو، پرسيدم: چي شده!؟ گفت: اين پسر عقب مانده ذهني است، هر روز اينجاست. سطل آب کثيف را از جوي بر ميدارد و به آدمهاي خوش تيپ و قيافه ميپاشد! مردم کم کم متفرق ميشدند. مردي با کت و شلوار توسط پسرك خيس شده بود. مرد گفت: نميدانم با اين آدم عقب مانده چه کنم. آن آقا هم رفت. ما مانديم و آن پسر! ابراهيم به پسرک گفت: چرا مردم رو خيس ميکني؟ پسرك خنديد و گفت: خوشم مياد. ابراهيم کمي فکر کرد و گفت: کسي به تو ميگه آب بپاشي؟ پسرك گفت: اونها پنج ريال به من ميدن و ميگن به کي آب بپاشم. بعد هم طرف ديگر خيابان را نشان داد. سه جوان هرزه و بيکار ميخنديدند. ابراهيم ميخواست به سمت آنهابرود، اما ايستاد.کمي فکر کرد و بعد گفت: پسر، خونه شما کجاست؟ 🔸پسر راه خانه شان را نشان داد. ابراهيم گفت: اگه ديگه مردم رو نکني، من روزي ده ريال بهت ميدم، باشه؟ قبول کرد. وقتي جلوي خانه آنها رسيديم، ابراهيم با مادر آن پسرک صحبت کرد. به اين ترتيب مشکلي را از سر راه مردم بر طرف نمود. ٭٭٭ 🔸در تربيت بدني مشغول بوديم. بعد از گرفتن حقوق و پايان ساعت اداري، پرسيد: آوردي؟ گفتم: آره چطور!؟ گفت: اگه کاري نداري بيا با هم بريم فروشگاه. تقريباً همه حقوقش را خريد کرد. از برنج و گوشت، تا صابون و... همه چيز خريد. انگار ليستي براي خريد به او داد ه بودند! بعد با هم رفتيم سمت مجيديه، وارد کوچه شديم. ابراهيم درب خانه اي را زد. 🔸پيرزني که درستي نداشت دم در آمد. ابراهيم همه وسائل را تحويل داد. يك صليب گردن بود. خيلي تعجب کردم! در راه برگشت گفتم: داش ابرام اين خانم بود؟! گفت: آره چطور مگه!؟ آمدم كنار خيابان. موتور را نگه داشتم و با عصبانيت گفتم: بابا، اين همه مسلمون هست، تو رفتي سراغ مسيحيا! 🔸همينطور كه پشت سر من نشسته بود گفت: مسلمونها رو کسي هست کمک کنه. تازه، کميته امداد هم راه افتاده، کمکشون ميکنه. اما اين بنده هاي خدا کسي رو ندارند.با ين کار، هم مشکلاتشان کم ميشه، هم دلشان به امام و گرم ميشه. ٭٭٭ 🔸26 سال از ابراهيم گذشت. مطالب جمع آوري و آماده چاپ شد. يكي از نمازگزاران مرا صدا كرد و گفت: براي مراسم يادمان آقا ابراهيم هر كاري داشته باشيد ما در خدمتيم. با تعجب گفتم: شما شهيد رو ميشناختيد!؟ ايشون رو ديده بوديد!؟ گفت: نه، من تا پارسال كه مراسم يادواره برگزار شد چيزي از شهيد هادي نميدونستم. اما آقا ابرام حق بزرگي گردن من داره! 🔸براي رفتن عجله داشتم، اما نزديكتر آمدم. باتعجب پرسيدم: چه حقي!؟ گفت: در مراسم پارسال جاسوئيچي عكس آقا ابراهيم را توزيع كرديد. من هم گرفتم و به ماشينم بستم. چند روز قبل، با خانواده از مسافرت برميگشتيم. در راه جلوي يك مهمانپذير توقف كرديم. وقتي خواستيم سوار شويم باتعجب ديدم كه سوئيچ را داخل جا گذاشتم! درها قفل بود. به خانمم گفتم: يدكي رو داري؟ او هم گفت: نه،كيفم داخل ماشينه! 🔸خيلي شدم. هر كاري كردم در باز نشد. هوا خيلي سرد بود. با خودم گفتم شيشه بغل را بشكنم. اما هوا سرد بود و راه طولاني. يكدفعه چشمم به عكس آقا ابراهيم افتاد. انگار از روي جاسوئيچي به من نگاه ميكرد. من هم كمي نگاهش كردم و گفتم:آقا ابرام، من شنيدم تا زنده بودي مشكل مردم رو حل ميكردي. شهيد هم كه هميشه زنده است. بعد گفتم: خدايا به آبروي شهيد هادي مشكلم رو حل كن. 🔸تو همين حال يكدفعه دستم داخل جيب كُتم رفت. دسته كليد منزل را برداشتم! ناخواسته يكي از كليدها را داخل قفل دَر ماشين كردم. با يك تكان، قفل باز شد. با وارد ماشين شديم و از خدا تشكر كردم. بعد به عكس آقا ابراهيم خيره شدم وگفتم: ممنونم، انشاءالله جبران كنم. هنوز حركت نكرده بودم كه خانمم پرسيد: در ماشين با كدام كليد باز شد؟ 🔸با تعجب گفتم: راست ميگي، كدوم كليد بود!؟ پياده شدم و يكي يكي كليدها را امتحان كردم. چند بار هم امتحان كردم، اما هيچكدام از كليدها اصلاً وارد قفل نميشد!! همينطوركه ايستاده بودم نَفس عميقي كشيدم. گفتم: آقا ابرام ممنونم، تو بعد از شهادت هم دنبال حل مشكلات مردمي. 📚 منبع : کتاب سلام بر ابراهیم 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
🍃خواهران حریم رابطه با نامحرم را حفظ کنند 🍃🌹 @ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
هدایت شده از آرشیو کانال منتظران
ايا حاضريم مانند شيعيان امام عسكري باشيم⁉️ ✍️ابوالقاسم کاتب مي گويد: مردي از علويان در زمان امام حسن عسکري(عليه السلام) ، در طلب معاش از سامرا بيرون آمده بود و به سوي غرب ايران مي رفت، يکي از دوستداران امام حسن عسکري(عليه السلام) از اهالي حلوان (سر پل ذهاب)، به او برخورد و پرسيد: از کجا آمده اي؟ گفت: از سامرا. پرسيد: آيا فلان محلّه و فلان کوچه را مي شناسي؟ گفت: آري. پرسيد: از حسن بن علي خبري داري؟ (آن فرد علوي از روي احتياط) گفت: نه! پرسيد: براي چه به ايران آمده اي؟ گفت: براي کسب درآمد. حلواني گفت: من پنجاه دينار دارم، آن را بگير و با من به سامرا بيا و مرا به خانه امام حسن عسکري(عليه السلام) برسان. علوي نيز پذيرفت و او را به منزل امام رساند. 👈اين واقعه نشان مي دهد که ملاقات با امام بسيار سخت بوده است؛ به طوري که برخي از شيعيان براي تحقّق ديدار، حاضر بودند ثروت خود را نيز بدهند.✔️✔️✔️