أَ وَفَــیْتُ؟¹²⁸
به ماهِ آسمون میگفت
شمعِ شبستونِ منی
یادِ عموم بخیر که تو
مثلِ عمو جونِ منی ..
#خانومسهساله💔
در خسته ترین حالت ممکن دلم میخواد بنویسم ..
از دیشب . یعنی ۱۴۰۵/۳/۱ نزدیکای اذانِ صبح ..
ساعت ۰۴:۳۰ کنارِ تلوزیون امام حسین'ع قرارمون بود .
هر دقیقه که به ساعت قرار نزدیکتر میشدیم حالم بیشتر بد میشد . بیشتر غم به دلم چنگ میزد . من هنوز خیلی خیلی دلتنگ بودم ، خیلی خیلی حرف داشتم ، پر از گریه های نکرده و نگاه های نکرده بودم ، یه دنیا اشک و آه بودم و این جدایی به قیمت جونم بود .. حرفای سختی تو ذهنم بالا و پایین میشد و نفسمو میگرفت ..
اینکه ما امام حسین'ع و ندیدیم ،خنده هاشو، صداشو، راه رفتنشو، حرف هاشو و.. ولی دور شدن ازش برام یعنی مرگ و رفتن تو دلِ جهنم . چطوری یه عده همه رو دیده بودن و خودشونو نرسوندن بهش؟ مگه جون چقدر آخه عزیز میتونه باشه که آدم دست از نفس های امام حسین'ع بکشه؟ واقعا اونا چطوری تونستن چنین کوهِ عشقی رو تنها بذارن؟ یا اصلا یه عده روزِ عاشورا چطوری راهِ نفسِ .. حضرت رو بستن ؟
این ها رو با خودم میگفتم و زار میزدم
دلم میخواست تا ابد من باشم و اونجا و اشک و اشک و اشک ..