أَ وَفَــیْتُ؟¹²⁸
خادمِ سیاه پوشِ حضرت هم کنارشون بودن . حضرت از خادمشون خواستن جوشانده براشون آماده کنه .. خادم جوشان
حضرت ظرف رو کنار گذاشتن به خادم فرمودن : داخل اتاق شو ..
فَإِنَّكَ تَرَى صَبِيّاً سَاجِداً، فَأْتِنِي بِهِ :
کودکی را میبینی در حال سجود او را نزد من بیاور ❤️🩹
أَ وَفَــیْتُ؟¹²⁸
حضرت ظرف رو کنار گذاشتن به خادم فرمودن : داخل اتاق شو .. فَإِنَّكَ تَرَى صَبِيّاً سَاجِداً، فَأْتِنِ
اینجا به بعد رو خادم نقل میکنه .
وارد اتاق شدم . فَإِذَا أَنَا بِصَبِيٍّ سَاجِدٍ رَافِعٌ سَبَّابَتَهُ نَحْوَ اَلسَّمَاءِ :
با کودکی مواجه شدم در حال سجود درحالی که انگشت اشاره خود را به سمت آسمان بلند کرده بود ..
خوش به حالت خادمِ امام ..
تو هم خادم امام هادی بودی هم خادم امام عسکری .. تو کسی بودی که امامِ زمانِ ما رو دیدی .. بهش سلام کردی 😭
فَسَلَّمْتُ عَلَيْهِ . بر او سلام کردم ..
به به ! به به !
اینجا رو از دست ندی یه وقت !!
ببین اسماعیلبنعلی، نقل کننده چی میگه ..
ببین چی دیده !!!
فَلَمَّا مَثُلَ اَلصَّبِيُّ بَيْنَ يَدَيْه ...
هنگامی که کودک مقابلِ امام قرار گرفت به او سلام کرد ..
أَ وَفَــیْتُ؟¹²⁸
به به ! به به ! اینجا رو از دست ندی یه وقت !! ببین اسماعیلبنعلی، نقل کننده چی میگه .. ببین چی دیده
و دیدم که او مانند مروارید سفید است
و در موی سرش تابی است و موهایش مجعد هست ..
دارای دندانهایی با فاصله است ....
قربانِ دندانهات یا صاحب الزمان 🫀😭
أَ وَفَــیْتُ؟¹²⁸
و دیدم که او مانند مروارید سفید است و در موی سرش تابی است و موهایش مجعد هست .. دارای دندانهایی با فا
فَلَمَّا رَآهُ اَلْحَسَنُ بَكَى، وَ قَالَ يَا سَيِّدَ أَهْلِ بَيْتِهِ، اِسْقِنِي اَلْمَاءَ ...
چون امام حسن او را دید گریست
و فرمود ای آقای اهل بیت
مرا آب بنوشان ..😭💔
ببین حضرت چه میفرمایند !!
آقای اهلِ بیت .. بزرگِ تمامِ اهلبیت
أَ وَفَــیْتُ؟¹²⁸
فَلَمَّا رَآهُ اَلْحَسَنُ بَكَى، وَ قَالَ يَا سَيِّدَ أَهْلِ بَيْتِهِ، اِسْقِنِي اَلْمَاءَ ... چون
حضرت رو کمک میکنند که نماز بخونن
آقا خطاب به فرزندشون حضرت صاحب الزمان میفرمایند :
أَبْشِرْ يَا بُنَيَّ، بشارت باد بر تو ای پسرم !
فَأَنْتَ صَاحِبُ اَلزَّمَانِ، که تویی صاحب الزمان
وَ أَنْتَ اَلْمَهْدِيُّ، و تویی آن مهدی
وَ أَنْتَ حُجَّةُ اَللَّهِ عَلَى أَرْضِهِ، و تو حجت خدایی بر زمینش ..
أَ وَفَــیْتُ؟¹²⁸
فَلَمَّا رَآهُ اَلْحَسَنُ بَكَى، وَ قَالَ يَا سَيِّدَ أَهْلِ بَيْتِهِ، اِسْقِنِي اَلْمَاءَ ... چون
یا امام حسن !
وصیت کردی به پسرت ساکنِ بیابانها بشه و تنها زندگی کنه .. نمیشه امشب سفارش ما رو به پسرت بکنی؟ نمیشه به منِ رو سیاه یه اشارهای بکنی و سفارشمو کنی به پسرت بگی دستِ اینم بگیر .. خیلی بدبخته ..
سرگردانه ، بی کسه ، بیچارست، گناهکاره ..کمکش کن؟
قربونت برم لحظه های آخر پسرت اومد به بالینت ، سیر آبت کرد ..
ولی اباعبدالله .. صورتش و نفسهاشو به حُرمِ داغِ خاکِ گودال سپرده بود .. دیگه نفس و جونی نمونده بود .. بیهوش بود .. یه وقت .. سینش .. سنگین شد ... 💔😭