یک کاغذ آورد خانه و چسباندش به دیوار اتاق. برنامه ی خودسازی بود که امام سفارش میکرد. مهدی گفت: از همین امروز شروع میکنیم. یکی از توصیه ها ورزش بود. صبح های زود بیدار میشدیم. مهدی پنجره ها را باز میکرد و دور اتاق میدویدیم و ورزش میکردیم.
#سردار #شهید #مهدی_باکری
🆔️ @shahidemeli
#استوری | دوستی داشتم که موقع ازدواج مشکل مالی پیدا کرد. استاد به او کمک کرد و گفت که هر وقت داشتی، برگردان. آن بنده خدا هم ماهانه مبلغی را برمیگرداند. همیشه نگران شغل و آینده ی دانشجو ها بود. اگر میدید دانشجویی فارغ التحصیل شده ولی هنوز شغلی ندارد، برایش کار پیدا میکرد یا در پروژه هایش از او استفاده میکرد. دانشجویانی که با دکتر پروژه داشتند، می گفتند امکان نداشت دکتر سر ماه فراموش کند حق الزحمه ی ما را بدهد. حواسش بود اگر یکی از بچه ها متاهل است و درآمدی ندارد، به او کمک کند.
#شهید #هسته_ای #دکتر_مجید_شهریاری
🆔️ @shahidemeli
یکی از بارزترین ویژگی های سید، احترام فوق العاده اش به والدین بود. هر سال اسفند که بحث راهیان نور پیش میآمد میگفتیم سید امسال هم رفتنی هستی؟! میگفت معلوم نیست! باید مادرم اجازه بده. اگر کار های مادرم تمام شد من هم رفتنی هستم. تمام کار های مربوط به خانه تکانی و ... را انجام میداد و بعد میرفت.
#شهید #مدافع_حرم #سید_میلاد_مصطفوی
🆔️ @shahidemeli
هیچ وقت به من نگفت برای شهادتم دعا کن. میگفت: لزومی ندارد آدم به همسرش از این حرف ها بزنه. گفتم من میدونم برای شهادت زیاد دعا میکنی. اگر من رو دوست داری، دعا کن با هم شهید شیم. گفت: دنیا حالا حالا ها با تو کار داره.
#شهید #عبدالله_میثمی
🆔️ @shahidemeli
برخی از دوستان از ما میپرسند که شخصیتِ علیعباس کجا و چگونه شکل گرفت که الگوی بسیاری از جوانان شد و مجموعه ای از صفات عالی انسانی را در خود به وجود آورد. شخصیت برادر ما، در مسجد شکل گرفت. او در مسجد جوادالائمه و در محضر اساتید و علما حضور داشت و استفاده میکرد. او تلاش میکرد به آموخته هایش عمل کند و در این راه موفق بود.
#شهید #علی_عباس_حسین_پور
🆔️ @shahidemeli
حواسش به همه چیز بود. طرف از نیرو های جوانش بود. یک بار صدایش کرد و گفت: تو یک بدهی به من داری. طرف با تعجب حاجی را نگاه میکرد که ادامه داد: باید بروی و دکتری بگیری. همیشه به اطرافیانش اعتماد به نفس و شجاعت میداد. میگفت هر جا هستید باید یک گام به جلوتر بروید.
#شهید #حسن_طهرانی_مقدم
🆔️ @shahidemeli
#استوری | صدای اذان که در دانشگاه میپیچید، عباس خود را برای رفتن به مسجد مهیا میکرد. از جلوی در هر اتاقی که رد میشد و میدید که سرباز ها در آن هنوز مشغول کارند، با خوشرویی و محترمانه میگفت: " کار تعطیل! " اگر همکارانش را هم میدید، غیر مستقیم آن ها را به نماز دعوت میکرد و میگفت: " ما رفتیم نماز! " جزو اولین کسانی بود که وارد مسجد میشد. بعضی از شب ها که عباس در اتاق من استراحت میکرد، هنگام اذان صبح که از خواب بیدار میشدم، میدیدم که عباس رفته است. برای خواندن نماز شب به اتاق خودش میرفت تا با خدایش خلوت کند. او دوست داشت که در سکوت و خلوت، نجوایی عاشقانه با خداوند داشته باشد.
#شهید #مدافع_حرم #عباس_دانشگر
🆔️ @shahidemeli
#استوری | من شاهد بودم که برخی از دوستانِ مسجدیِ ما به دنبال استخدام دولتی و پشت میز نشینی بودند و میگفتند تا کار دولتی برای ما فراهم نشود، سراغ کار دیگری نمیرویم. آن ها شخصیت های کاذب برای خودشان درست کرده بودند و میگفتند خیلی از کار ها در شأن ما نیست! اما هادی این گونه نبود ... شخصیت کاذب برای خودش نمیساخت. او برای رهایی از بیکاری، کار های زیادی انجام داد. مدت ها با موتور، کار پیک انجام میداد. در بازار آهن مشغول بود و ... . میگفت: در روایات اسلامی، بیکاری بدترین حالت یک جوان به حساب میآید. بیکاری هزاران مشکل و گناه و ... را در پی خود دارد.
#شهید #مدافع_حرم #هادی_ذوالفقاری
🆔️ @shahidemeli
چند تا فنّ کاراته و چند تا فحشِ حسابی نثارش کردم. یکی از آن عراقی های گُنده بود. دلم گرفته بود. اولین بار بود که جنازه ی یکی از بچه ها را میفرستادیم عقب. یکهو یک مشت خورد توی پهلوم و پرت شدم آن طرف. مصطفی بود. گفت: باید یاد بگیری با اسیر چطور حرف بزنی...
#شهید #مصطفی_ردانی_پور
🆔️ @shahidemeli
#استوری | دفتردار کارنامه را که به دست احمدرضا داد، او با نگاهی سریع آن را به دست دوستش داد. دوستش تا کارنامه را دید، گل از گلش شکفت. با شادی گفت: احمدرضا دیدی چقدر رتبه ات خوب شده؟ ببین اول شدی! تو گل کاشتی احمدرضا! بریم زودتر به بابات بگیم! احمدرضا به آرامی گفت: مهدی! من کاری نکردم که! باید درس میخوندم که خوندم. تازه اینها هم حساب نیست، دعا کن اون ور قبول شیم...
#شهید #احمد_رضا_احدی
🆔️ @shahidemeli
خانواده ی آن ها نسبتا ثروتمند بود. پدرش از خارج از کشور برای او یک کتانی بسیار زیبا آورده بود. آن موقع این چیز ها اصلا نبود. احمد همان شب کتانی را به مسجد آورد و به من نشان داد. میدانست که خانواده ی ما بضاعت مالی چندانی ندارد. برای همین اصرار داشت که من آن کتانی را بردارم. میگفت: من یک کتانی دیگر دارم.
#شهید #احمد_علی_نیری
🆔️ @shahidemeli
#استوری | یکی از دموکرات ها را اعدام کرده بودند. خانواده اش آمده بودند توی سپاه، داد و فریاد میکردند. رفته بود گفته بود: چی میگین شما؟ حرف هایشان را شنیده بود. جوابشان را هم داده بود. آمده بودند بیرون، گفته بودند: با اینکه دشمن ماست، ولی هر چی فکر میکنیم، نمیتونیم بگیم آدم بدیه. وقتی میآییم پیشش، نمیتونیم حرف نامربوط بزنیم.
#شهید #محمد_بروجردی
🆔️ @shahidemeli