eitaa logo
✔ عکس نوشت شهدا | سامانه ملی شهدا
1.2هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
306 ویدیو
2 فایل
©️ عکس نوشت شهدا | استوری شهدا | برای شهدا | جهت عضویت در کانال روی گزینه پیوستن کلیک کنید. پشتیبانی کانال: @birangi
مشاهده در ایتا
دانلود
| سر راه مدرسه رفتیم کتاب فروشی. هر چی پول داشت، کتاب خرید. می‌خواند، برای دکور نمی‌خرید... 🆔️ @shahidemeli
گذاشته بودشان روی یالِ بازی دراز. گفته بود: جُم نمی‌خورید. گفته بودند: چشم. جیم شده بودند. خودش رفته بود آنجا ایستاده بود. دستش تیر خورده بود. پانسمانش هم نکرده بود. توی جلسه داشت حرف می‌زد که دیدیم دارد از زخمش خون می‌آید. گفتیم: پانسمانش کن خب. گفت: فعلا عراق داره می‌آد جلو. باشه بعد. 🆔️ @shahidemeli
شب اول ماه رمضان بود که دبیرستانمان برنامه افطاری داشت. به بچه های هم دوره ای زنگ زدم. فقط او آمد، آن شب کسانی حضور داشتند که او زیاد دل خوشی از آن ها نداشت. اما با همه اوصاف کسی نبود که کینه ای باشد و هیچ چیز در دلش نبود، با روی گشاده و دلی صاف با آن ها برخورد کرد. 🆔️ @shahidemeli
| جنگ غزه بود. ایمیل کلی از استاد های دانشگاه های خارج از کشور را پیدا کرده بود، خبر کشتار فلسطینی ها را می‌گرفت، به زبان انگلیسی برایشان می‌فرستاد، بلکه کاری کنند. دنبال این بود که برای شهدای ترور فلسطین و لبنان سایت راه بیندازد. 🆔️ @shahidemeli
یادم هست برای یکی از آشنایان که به خاطر دیدن عملکرد های غلطِ بعضی از آدم های به ظاهر مذهبی که دست اندرکار بودند، در نمازش کاهلی شده بود، نامه نوشت. برایش نوشت که نماز ارتباط انسان با خداست و هیچ ربطی به مسائل سیاسی و اجتماعی ندارد. در هیچ شرایطی نباید آن را ترک کرد. 🆔️ @shahidemeli
| با اینکه علی‌عباس بسیار به مادر وابسته بود اما بعد از درگذشت مادر، خیلی مراقب برادر های کوچکتر بود، علی‌عباس جای خالی مادر را به خوبی برای ما پر کرد. دست پختش عالی بود. به سر و لباس بچه ها می‌رسید. علی‌عباس در کنار درس و مسجد و بسیج و ورزش و ... کارهای خانه را هم انجام می‌داد. بعد از مادر، علی‌عباس بیشتر حواسش به پدر معطوف بود. اصلا بنیاد خانواده ی ما بعد از مادر به دست این پسر شانزده ساله سپرده شد. او هم به خوبی کار ها را پیش برد. 🆔️ @shahidemeli
خیلی مقید بود وقتی خانه ی کسی می‌رود، دست خالی نرود. حتی اگر شده یک جعبه شیرینی بگیرد. الآن هم یک دوره کتاب وسایل الشیعه دارم که او برایم آورده. هر بار که می‌آمد خانه ی ما، یک جلدش را می‌آورد. 🆔️ @shahidemeli
می‌گفت: این کار باید پیش بره، درست، اما کار که تموم بشو نیست. حواستون باشه، خلاف قاعده و قانون و اسلام و مسلمونی کاری نکنین. هدف وسیله رو توجیه نمی‌کنه. 🆔️ @shahidemeli
لحظاتی بود که با دوستان بیرون می‌رفتیم و یا برای رفتن به هیئت برنامه‌ریزی می‌کردیم. او هم همراه بود اما اگر خانواده‌اش چیز دیگری می‌گفتند، دعوت ما را رد می‌کرد و با آن ها می‌رفت. به شدت مطیع حرف پدر و مادرش بود. هر چه که آن ها می‌گفتند در اولویت بود. در صورتی که ممکن بود ما به خاطر دوستان با برنامه های خانواده همراهی نکنیم و وقتمان را با آن ها بگذرانیم. 🆔️ @shahidemeli
نیمه شب بود، از حرم امام رضا (ع) آمدیم بیرون. زمستان و هوا عجیب سرد بود. پیر مرد می‌رفت سمت حرم. _ سلام حاجی! جوابمان را داد. از زور سرما خودش را مچاله کرده بود. آب توی چشم هایش جمع شده بود. مصطفی شال گردنش را باز کرد، انداخت دور گردن پیر مرد. _ حاج آقا! التماس دعا. 🆔️ @shahidemeli
مهدی یک جعبه ی مهمات را داده بود طبقه زده بودند و به جای کتابخانه گذاشتیم کنار اتاق و کتاب هایمان را چیدیم توش. می‌گفت: اگر وقت نمی‌کنم بخوانم، اقلا چشمم که بهشون می‌افته خجالت می‌کشم. به من سپرده بود از المعجم آیات ایثار و شهادت و جهاد و هجرت را در بیاورم. هر بار می‌آمد، چیز هایی که درآورده بودم، می‌دادم بخواند. 🆔️ @shahidemeli
هر جا که بود، مثل بقیه بود، خورد و خوراکش، لباس پوشیدنش، خوابش، کارش، جنگیدنش. اصلا احساس نمی‌کردی که او فرمانده است و تو زیر دستش هستی. می‌گفت: من یه خدمتگزار کوچکم، بین خدمتگزار های بزرگ تر. خودش را از همه کمتر می‌دانست. فیلم در نمی‌آورد، واقعا این‌جوری بود. 🆔️ @shahidemeli