مهدی هیچ وقت به غذا ایراد نگرفت. خودم آش ماست دوست داشتم و چون بلد بودم، درست کردم. یادم رفت نمک بریزم. توی ظرف خودم نمک میریختم. مهدی هیچ چیز نمیگفت. فکر کردم متوجه نشده. پرسیدم: مهدی به نظرت چیزی کم نداره؟ گفت: نه. گفتم: اما نمکش کمه. گفت: غذاست دیگه، بی نمک هم میشه خورد.
#سردار #شهید #مهدی_باکری
🆔️ @shahidemeli
#استوری | پیش از عملیات فتح المبین، سیم تلفن صحرایی سنگر فرماندهی ترکش خورده بود و ارتباط قطع شده بود. سید رضا رفته بود سیم را وصل کند، با موتور مقر افتاده بود توی یک چاله ی خمپاره، هم خودش زخمی شده بود، هم موتور خسارت دیده بود. احمد، دم غروب که از قرارگاه برگشت، سراغ سید را گرفت. وقتی قضیه ی قطع شدن سیم و موتور را گفتم، ناراحت شد. گفت: هم خسارت موتور رو ازش بگیرید، هم خودش برگرده نجف آباد. کار باید حساب کتاب داشته باشه. اینجا مخابرات داره. سیم قطع شد، وظیفهشونه برن درست کنن، هر کی باید پی وظیفه ی خودش باشه.
#شهید #احمد_کاظمی
🆔️ @shahidemeli
با دوستش به هیئتی که میشناخت رفتند. اولین بارش بود که در آن هیئت حضور داشت. از همان ابتدای آشنایی با رفقای هیئتی دوستش، جوری رفتار کرده بود که انگار چندین سال است همدیگر را میشناسند. از همان جا بود که دوستی های جدید شکل گرفت. به عنوان یک بچه هیئتی قدرت جذب بالایی داشت و به خاطر خوش اخلاقی و لبخندی که روی لب داشت، سریع رابطه برقرار میکرد.
#شهید #مدافع_حرم #محمد_رضا_دهقان_امیری
🆔️ @shahidemeli
"شهباز" اسم تیم فوتبال محله ی حصیرآباد بود. علی کاپیتان تیم شهباز بود، فوتبالش حرف نداشت. اما فوتبال هدف اول زندگی علی نبود. هر زمان وقت اذان میشد، بازی را تعطیل میکرد و خودش کنار زمین فوتبال اذان میگفت.
#سرلشگر #شهید #علی_هاشمی
🆔️ @shahidemeli
#استوری | او به ساحت نورانی امام زمان (عج) ارادت ویژه ای داشت. کار هایی را که باعث تقرب انسان به امام عصر (عج) میشود را هیچ گاه ترک نمیکرد. مدتی از شروع برنامه های بسیج و فرهنگی مسجد نگذشته بود که احمد آقا پیشنهاد کرد برنامه ی دعای ندبه را در مسجد راهاندازی کنیم. وقتی اعلام کرد که برنامه صبحانه هم داریم استقبال بچه ها بیشتر شد! صبح جمعه بچه ها دور هم جمع میشدیم و برنامه ی دعا آغاز میشد. ایشان اصرار داشت که برنامه ی دعا در شبستان مسجد باشد که مردم هم شرکت کنند. خودش خالصانه از ابتدای صبح مشغول کار بود.
#شهید #احمد_علی_نیری
🆔️ @shahidemeli
گذاشته بودشان روی یالِ بازی دراز. گفته بود: جُم نخورید. گفته بودند: چشم. جیم شده بودند. خودش رفته بود آنجا ایستاده بود. دستش تیر خورده بود. پانسمانش هم نکرده بود. توی جلسه داشت حرف میزد که دیدیم دارد از زخمش خون میآید. گفتیم: پانسمانش کن خب. گفت: فعلا عراق داره میآد جلو. باشه بعد.
#سردار #شهید #محمد_بروجردی
🆔️ @shahidemeli
#استوری | فرمانده لشکر که شد، خودش چیزی نگفت. فاطمه از حمید آقا شنیده بود. مهدی که آمد، گفتم سلام آقای فرمانده. جا خورد. گفت: این حرف ها چیه؟ و دیگر به روی خودش نیاورد. هیچ وقت از کارهاش، از خودش تعریف نمیکرد.
#شهید #مهدی_باکری
🆔️ @shahidemeli
شب و روزش شده بود سر و سامان دادن به اوضاع توپخانه، تربیت نیرو ی متخصص، تعمیر و تجهیز توپخانه و ... . میگفت: قلبم به درد میآید که ولیفقیه ما دستش مقابل صدام خالی باشد. ما باید دستش را پر کنیم.
#شهید #حسن_طهرانی_مقدم
🆔️ @shahidemeli
#استوری | مامان و باباش دلشان میخواست پشت سرش نماز بخوانند. هر چی میگفتند، قبول نمیکرد. خجالت میکشید.
#شهید #حسن_باقری
🆔️ @shahidemeli
زمان ما هم مثل همیشه، رسم و رسومِ ازدواج زیاد بود. ریخت و پاش هم بیداد میکرد. ولی ما از همان اول ساده شروع کردیم، خریدمان یک بلوز و دامن برای من بود و یک کت و شلوار برای مرتضی. چیز دیگری را لازم نمیدانستیم. به حرف و حدیث ها و رسم و رسوم هم کاری نداشتیم، خودمان برای زندگیمان تصمیم میگرفتیم. همین ها بود که زندگیمان را زیباتر میکرد.
#شهید #سید_مرتضی_آوینی
🆔️ @shahidemeli
#استوری | به مهدی گفتم: حضرت علی را نمیدانم. اما امام بدون همسرشان سر سفره نمینشینند. مهدی آهسته و آرام گفت: کاشکی اتاق کار من هم کنار نشیمنمان بود. همیشه میآمدم پیش تو، کی بدش میآید؟ اما کار ما فرق دارد. این چیز ها را که میگفت، دلم غنج میرفت. مهدی ارزش هر سختی کشیدنی را داشت.
#شهید #مهدی_باکری
🆔️ @shahidemeli
خیلی مواظب برادر کوچکش، احمد، بود. نامه مینوشت، تلفن میکرد، بیشتر با هم بودند. حرف هایش را گوش میکرد. گردش میرفتند. درد دل میکردند. همیشه میگفت: فاصله ی سنی بابا و احمد زیاده. احمد باید بتونه به یکی حرف هاش رو بزنه. خیلی باید حواسمون به درس و کار هاش باشه.
#شهید #حسن_باقری
🆔️ @shahidemeli