#استوری | به خودم دلداری میدادم غذا پختن که کاری ندارد، یاد میگیرم. هفته اول ناهار و شام میهمان مادرش بودیم. اولین شبی که میخواستم خودم غذا بپزم، برایمان مهمان رسید. دوستان مهدی آمده بودند دیدنمان. مهدی پرسید: میتونی شام درست کنی؟ نگهشون داریم؟ گفتم: آره درست کردم. برنج را کشیدم، رویم نشد بیاورم سر سفره. برنج خارجی را کته کرده بودم. شفته شده بود. مهدی دیس پلو را برداشت و گفت: بیا تو، کاریت نباشه. دیس را گذاشت وسط سفره و گفت: آشپزیِ خانم ما حرف نداره. اگه میبینید پلو خوب در نیومده، چون برنجش خوب نبوده.
#شهید #مهدی_باکری
🆔️ @shahidemeli
در دوران ابتدایی علیعباس نزدیک شب عید به بچه ها میگفت: هر کس هر اندازه که میتواند برای نیازمندان کمک کند. از لباس گرفته تا برنج و روغن و ... جمع آوری میشد. بچه ها هم وسایل را بستهبندی میکردند. شب عیدی کمک ها به دست نیازمندان میرسید.
#شهید #علی_عباس_حسین_پور
🆔️ @shahidemeli
اول حسن خودش را معرفی کرد. بعد مسائل کلی مطرح شد. ایشان در همه ی حرف ها، تاکیدش روی مسائل اخلاقی بود. یادم نمیرود، قبل از اینکه وارد این جلسه شوم، وضو گرفتم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا خودت از نیت من باخبری، هر طور صلاح میدونی این کار رو به سرانجام برسون. بعد ها در دستنوشته های او هم خواندم که نوشته بود: برای جلسه ی خواستگاری با وضو وارد شدم و همه ی کار ها را به خدا واگذار کردم.
#شهید #حسن_باقری
🆔️ @shahidemeli
خبر حمله ی منافقین را که شنید، خودش را به اسلام آباد غرب رساند. در عملیات مرصاد هم خدمه ی خمپاره ۱۲۰ شده بود. برایش فرقی نمیکرد در کجای سلسله مراتب سازمانی باشد. در عملیات مرصاد که آخر جنگ بود، مثل روز های اول جنگ دوباره شد خمپارهانداز.
#شهید #حسن_طهرانی_مقدم
🆔️ @shahidemeli
محله ی مسجد فین اصفهان بود و هیئت رقیه خاتون. فکر هیئت از عبدالله بود و اسمش از آقا جان. خیلی به عبدالله و رحمت الله کمک کرد این هیئت را راه بیندازند. یک صندوق قرض الحسنه هم داشتند هر کس هر قدر میتوانست میداد هر وقت هم پشیمان میشد، میتوانست پس بگیرد. صندوق کار راهاندازی شده بود برای مردم محل.
#شهید #عبدالله_میثمی
🆔️ @shahidemeli
#استوری | احمد آقا همه ی ما را به حضور در نماز جمعه مقید کرده بود. او با سختی بچه ها را جمع میکرد. بعد میرفتیم چهار راه مولوی و با اتوبوس دو طبقه و یا وانت و ... خلاصه با کلی مشکل به نماز جمعه میرفتیم. بچه ها شلوغ میکردند. اذیت میکردند و ... . اما احمد آقا با صبر و تحمل وصفناشدنی بچه ها را با معارف دین آشنا میکرد.
#شهید #احمد_علی_نیری
🆔️ @shahidemeli
سخنان رهبری را گوش میداد و پیگیری میکرد. پرینتشان را میگرفت و زیر سخنان ایشان خط میکشید. اگر به اینترنت دسترسی نداشت، روزنامه میخرید. مینشست و با دقت مطالعه میکرد.
#شهید #مدافع_حرم #محمد_رضا_دهقان_امیری
🆔️ @shahidemeli
فوق دیپلمش را در رشته صنایع گرایش برش قطعات صنعتی از مدرسه عالی تکنیکیوم نفیسی گرفته بود. عمویش اصرار داشت تا همراه پسر هایش برای ادامه تحصیل راهی کانادا شود. برایش پذیرش هم گرفته بود. فقط مانده بود بلیط هواپیما و مهمانی خداحافظی. حسن دلش به ماندن بود میخواست برای انقلاب کار کند.
#شهید #حسن_طهرانی_مقدم
🆔️ @shahidemeli
شنیده بودیم نماز جماعت و اول وقت برایش اهمیت دارد، ولی فکر نمیکردیم اینقدر مصمم باشد. صدای اذان که بلند شد، همه را بلند کرد، انگار نه انگار عروسی است، آن هم عروسی خودش! یکی را فرستاد جلو، بقیه هم پشت سرش، نماز جماعتی شد به یاد ماندنی.
#شهید #محمد_علی_رهنمون
🆔️ @shahidemeli
حاج علی از برادر به ما نزدیکتر بود. ما حتی مشکلات خصوصی را به او میگفتیم. با راهنمایی های حاج علی مشکلات ما حل میشد. به ما همیشه میگفت: توصیه میکنم خونسرد و باتقوا باشید، خدا را مد نظر بگیرید.
#سرلشگر #شهید #علی_هاشمی
🆔️ @shahidemeli
مادرم که خوب شد و آمدیم خانه، من دو روز دیگر هم پیش او ماندم. مصطفی که آمد دنبالم، قبل از آنکه ماشین را روشن کند، دست من را گرفت و بوسید و تشکر کرد. گفت: این دستی که این همه روز به مادرش خدمت کرده برای من مقدس است و باید آن را بوسید. گفتم: خب، این که مادر من بود، مادر شما نبود. گفت: دستی که به مادرش خیر ندارد، به هیچکس خیر ندارد. من از شما ممنونم که با محبت و عشق به مادرتان خدمت کردید.
#شهید #دکتر #مصطفی_چمران
🆔️ @shahidemeli