eitaa logo
✔ عکس نوشت شهدا | سامانه ملی شهدا
1.2هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
306 ویدیو
2 فایل
©️ عکس نوشت شهدا | استوری شهدا | برای شهدا | جهت عضویت در کانال روی گزینه پیوستن کلیک کنید. پشتیبانی کانال: @birangi
مشاهده در ایتا
دانلود
| ماه رمضان بود و ما مهمان دکتر بودیم. افطاری منزلشان در عین کامل بودن ساده بود. گرم و صمیمانه و بدون هیچ‌گونه تجمل. محور این جمع شدن ها هم خانم دکتر بود. خواستیم برای شستن ظرف ها کمک کنیم که همسرشان اجازه نداد. گفتیم مهمان ها زیادند و این تنها کاری است که از ما برمی‌آید. گفت که ظرف ها سهم دکتر است. گفتیم این‌طوری بیشتر شرمنده می‌شویم. گفت تقسیم کار کردیم، آماده کردن افطار با من است و شستن ظرف ها هم با ایشان. خانمش می‌گفت که حتی دکتر در خانه جارو هم می‌کرد. روابط خانوادگی بسیار خوبی داشتند، این را از گفتگو های آن‌ها می‌فهمیدیم. 🆔️ @shahidemeli
بعد از عملیات محرم سازمان سپاه گسترده شد. احمد شد فرمانده سپاه هفتم. سه، چهار لشکر عملیاتی تحت امر سپاه هفتم بودند. قرار بود سپاه هفتم با یگان هایش در منطقه ی فکه عملیات کند. هنوز پای کسی به فکه نرسیده بود. احمد، قبل از همه با لباس خاکی و یک موتور ۲۵۰ رفت وسط رمل های فکه که منطقه را شناسایی کند. 🆔️ @shahidemeli
روز های اول جنگ، کسی به کسی نبود. از سوسنگرد که برمی‌گشتم، استاندار خوزستان را با حسن دیدم. نمی‌شناختمش. هر چی سوال می‌کرد، من رو به استاندار جواب می‌دادم. همین‌طور که حرف می‌زدم، اسم بعضی جاها را غلط می‌گفتم. خودش درستش را می‌گفت. تند تند هم از حرف هام یادداشت برمی‌داشت. 🆔️ @shahidemeli
تا نیمه های شب جلسه بود. خسته می‌شدیم، اما او ریز مسائل و مشکلات را می‌گفت و بررسی می‌کرد. هیچ چیز از چشمش دور نمی‌ماند. از بد خلقی فلان فرمانده و کم اطلاعی فلان مسئول تبلیغات گرفته تا ماست، که باید کنار غذای بچه ها باشد که مسموم نشوند. بعد از جلسه، همان گوشه ی اتاق، عبایش را می‌کشید سرش و می‌خوابید. دو سه ساعت نگذشته، باز بلند می‌شد برای نماز شب. 🆔️ @shahidemeli
| در ورزش بسیار متواضع بود. با اینکه این اواخر از لحاظ بدنی هیکل درشت و ورزشی داشت، اما خیلی افتاده تر شده بود. همیشه ابتدا و انتهای ورزش را با دعا شروع می‌کرد و به پایان می‌برد. سید ورزش را هم با نگاه خاصی دنبال می‌کرد. خیلی از نوجوانان و جوانان را تشویق می‌کرد و به سمت باشگاه می‌برد. یکی از ورزشکاران می‌گفت: از دلایلی که باعث شد پای من و خیلی ها مثل من، به مراکز خلاف و ... باز نشود، رفاقت با سید میلاد بود. وقت ما را پر می‌کرد. با هم ورزش می‌رفتیم، مسجد، هیئت، اردو، کوه و ... برنامه هایی بود که سید برای پر کردن اوقات ما را به آن سمت می‌کشاند. 🆔️ @shahidemeli
| دم غروب پاتک سنگین عراقی ها شروع شد. همه را توی کانال روبه‌روی دژ جمع کرد. برای‌مان حرف زد؛ (امام گفته باید جزیره رو نگه دارید. اینجا صحرای کربلاست. هر کس می‌خواد سالم بمونه بره اسیر بشه. هر کس با حسینه و آماده ی شهادت، یا علی بگه و مردونه بمونه. ما می‌خوایم جزیره رو نگه داریم تا دل امام‌مونو شاد کنیم.) هم قسم شدیم که تا آخرین قطره ی خون پا پس نکشیم. دو، سه ساعت زیر باران گلوله ها مقاومت کردیم. خط را نگه داشتیم تا صبح فردا که نیرو های کمکی از راه رسیدند. خودش که بود دل‌مان گرم بود. 🆔️ @shahidemeli
خیلی هوای والدینش را داشت. بر خلافِ خیلی ها که همیشه از پدر و مادرشان طلبکار هستند، آقا مجید همیشه خودش را مدیون پدر و مادر می‌دانست. هر وقت توی جمعی که بودیم، پدرِ آقا مجید می‌آمد، او مؤدب می‌نشست. پاهایش را دراز نمی‌کرد. 🆔️ @shahidemeli
| با هم خیلی رفیق بودیم. یادم هست قبل از انقلاب یه شب با جمعی از بچه ها تو مسجد نظربیک خوابیدیم. هنوز وقت اذان صبح نشده بود، چشمام رو باز کردم دیدم علی داره نماز می‌خونه! تو دلم بهش خندیدم، گفتم طفلکی هنوز اذان نشده نمازش رو خونده، مجبوره دوباره بعد از اذان نمازش رو تکرار کنه. بقیه ی بچه ها هم مثل من علی رو ملامت کردند، اما علی چیزی نگفت. سال ها گذشت تا من فهمیدم آن شب علی صباغ‌زاده مشغول نماز شب بود ... 🆔️ @shahidemeli
خیلی ختم قرآن می‌گرفت. بیشترشان را از دانشگاه می‌آورد و توفیق اجباری ختم قرآن نصیبمان می‌کرد. می‌دیدم که نصف شب ها زیر نورِ گوشی اش قرآن می‌خواند. آن هم قرآنی با خط ریز. دعوایش می‌کردم و می‌گفتم حداقل قرآن خط درشت را بردار. 🆔️ @shahidemeli
نوروز سال ۹۴ اولین سالی بود که مادرش فوت کرد. سید با اینکه شدیدا علاقه داشت برود منطقه و خادم الشهدا بشود اما نرفت! گفت فقط به خاطر پدرم که تنها نمانَد نمی‌روم. عید سال ۹۴ سید بعد از سال ها از عشقش جدا شد و در منزل ماند. گاهی اوقات من با مادرم با تندی حرف می‌زدم بهم می‌گفت: آقا مرتضی احترام به والدین واجبه. خیلی سفارش می‌کرد هوای پدر و مادرم را داشته باشم. 🆔️ @shahidemeli
از وقتی گردان ها راه افتادند، آرام و قرار نداشت. می‌گفت: باید زودتر خودمان را برسانیم به خط که کنار بچه ها باشیم. همیشه این‌طوری بود. خودش در خط اول، کنار نیرو های رزمنده بود. حتی گاهی اسلحه برمی‌داشت و می‌جنگید. هر جا سخت‌تر بود، زودتر می‌رفت جلو که از نزدیک کار ها را رو‌به‌راه کند. 🆔️ @shahidemeli
| اضطراب و دلهره هوشنگ را رها نمی‌کرد. می‌گفت: می‌دونم نمیشه. می‌دونم قبولم نمی‌کنن، با این شغلی که من دارم کسی به من دختر نمی‌ده. گفتیم: توکل کن به خدا. آقا محمد مثل بقیه فکر نمی‌کنه. شب که رفتیم خانه‌شان، رو به محمد (برادر عروس) کردم و گفتم: کسی که قبلا درباره‌اش صحبت کرده بودم همین آقا هوشنگ خودمونه. همونی که توی کارگاه پادویی می‌کنه. محمد گفت: هر کی می‌خواد باشه؛ فقط ایمان داشته باشه، خاطرخواه زن و بچه‌ش هم باشه، برامون کافیه. 🆔️ @shahidemeli