رفته بود سپاه. سعی میکرد آنجا را سر و سامان بدهد. وقتی دیدمش، گفتم: اصلا معلوم هست کجایی؟! گفت: ما باید بیشتر از این ها آواره باشیم. قبل از اینکه امام بیاید، گفته بود: فکر میکنین اگه امام بیاد، کار تمومه؟ نخیر. تازه اول کاره.
#سردار #شهید #محمد_بروجردی
🆔️ @shahidemeli
اگر کسی یک قدم عقبتر میایستاد و دستش را دراز میکرد، همه میفهمیدند بار اولش است آمده پیش دکتر. دکتر هم بغلش میکرد و ماچ و بوسهی حسابی. بنده ی خدا کلی شرمنده میشد و میفهمید چرا بقیه یا جلو نمیآیند، یا اگر بیایند صاف میروند توی بغل دکتر.
#شهید #دکتر #مصطفی_چمران
🆔️ @shahidemeli
#استوری | اتاق به اتاق میرفتیم و با بچههای خوابگاه حرف میزدیم، آذر ۷۹ بود. دنبال این بودیم توی دانشگاه کانون نهجالبلاغه راه بیندازیم. میخواستیم نهجالبلاغه را بیاوریم توی زندگی بچهها. واقعا دغدغهمان بود. سراغ هر کس میرفتیم، میگفت: کار سختیه. اما بین ما، مصطفی از همه سرسختتر بود، کوتاه نمیآمد. در جواب این حرف میگفت: یه یا علی بگو ، پاش وایسا. هر چه تلاش کردیم، نتوانستیم خیلی از بچهها را راضی کنیم کمکمان کنند. مصطفی میگفت: ما نباید بشینیم تا همه چی آماده بشه. باید کار کنیم. آنقدر هم پای حرفش ایستاد تا کانون راه افتاد. کنار بهداری دانشگاه یک اتاق گرفتیم و با برگزاری جلسههای بحث و درس شروع کردیم. حالا بعد ده، دوازده سال هنوز کانون نهجالبلاغه سر پاست.
#شهید #هسته_ای #مصطفی_احمدی_روشن
🆔️ @shahidemeli
ساعت دوازده شب بود که متوجه شد من مریض احوالم و حال خوشی ندارم، سریع خودش را رساند و با موتورش آمد دنبالم. تا نیمه شب مرا در خیابانها چرخاند و گپ زد تا حالم بهتر شود، هوا سرد شد و یک تیشرت فقط تنش بود، داشت میلرزید اما خم به ابرو نیاورد و گلهای نکرد. بیشتر از اینکه به فکر خودش باشد به فکر دیگران بود. از معرفت چیزی کم نمیگذاشت.
#شهید #مدافع_حرم #محمد_رضا_دهقان_امیری
🆔️ @shahidemeli
#استوری | سه نفرند. میگویند: پایگاه درمان سقوط کرد. از صد و بیست نفر فقط ما تونستیم فرار کنیم. میگویند: چهل و پنج نفر شهید، بقیه اسیر ...
صدای بیسیم درمیآید. کوملهها آمدهاند روی خط ما. میگویند: منتظر باشین. بقیه رو هم میگیریم ازتون. میگویم: پدرت رو درمیآرم. پوست از کلهی همهتون میکنم. محمد میگوید: اینجوری حرف نزن. درست نیست. میگویم: دری وری میگه. کومله ست. نمیشنوی؟ میگوید: عیب نداره. تو درست صحبت کن.
#شهید #محمد_بروجردی
🆔️ @shahidemeli
خیلی درس میخواند. هلاک میکرد خودش را. هر بار که بهش میگفتم بسه دیگه، چرا اینقد خودت رو اذیت میکنی؟ میگفت: نه، اذیتی نیست. اولا که خیلی کیف میده،دوما وظیفمونه. باید اینقدر درس بخونیم که هیچکی نتونه بگه بچه مسلمونها بیسوادند.
#شهید #محمد_علی_رهنمون
🆔️ @shahidemeli
همت میگفت: روحیهام خراب که میشد، میرفتم پیشش. ده دقیقه مینشستم. سر حال میشدم، میآمدم سر کارم.
#سردار #شهید #محمد_بروجردی
🆔️ @shahidemeli
ما خریدی برای عقد نداشتیم. برای حاجی یک انگشتر عقیق به قیمت صد و هشتاد تومان خریدیم. ایشان هم برای من یک انگشتر هزار تومانی خرید. بعدها حاجی میگفت: وقتی مادرت میگفت که لباس و چیزهای دیگر هم بخر و تو میگفتی: نه همینها بس است، برگردیم، نمیدانی که در دلم از خوشحالی چه خبر بود؛ از اینکه میدیدم شما الحمدلله همانی هستید که میخواهم.
#سردار #شهید #محمد_ابراهیم_همت
🆔️ @shahidemeli
روزهای گرم تابستان، چند بار حمام میکرد. همیشه بوی عطر میداد. بیشتر لباس غیر نظامی میپوشید. خانه که بود اغلب لباس ورزشی تنش بود. مهمانی که میرفت، فقط کت و شلوار میپوشید، آن هم فقط کت تک. به وضع ظاهرش خیلی اهمیت میداد. خوشپوشیاش زبانزد همه بود.
#شهید #حسن_طهرانی_مقدم
🆔️ @shahidemeli
ماه رمضان بود و اول ترم. برنامه ریخته بود عصر از یزد حرکت کند تا نزدیکی صبح برسد اهواز دانشگاه، که روزهاش خراب نشود. آن روز خیلی اذیت شد. اهواز هوا گرم بود. همین طوری طاقت آدم طاق میشد، چه برسد به اینکه یک شب تا صبح هم توی اتوبوس بوده باشد. افطار یک کم هندوانه خورد و خوابید.
#شهید #محمد_علی_رهنمون
🆔️ @shahidemeli
#استوری | فوتبال او حرف نداشت. دریبلهای ریز میزد و هیچکس نمیتوانست توپ را از او بگیرد. خیلی به بازی مسلط بود. از همه عبور میکرد. اما وقتی به دروازهی حریف میرسید توپ را پاس میداد به یکی از نوجوانها تا او گل بزند! احمد میرفت در تیم افرادی که هنوز با مسجد و بسیج رابطهای نداشتند. از همانجا با آنها رفیق میشد و ... . بعد از بازی گفتم: احمد آقا، شما کجا، اینجا کجا؟! گفت: یار نداشتند، به من گفتند بیا بازی، من هم قبول کردم. بعد ادامه داد: فوتبال وسیلهی خوبیه برای جذب بچهها به سوی مسجد.
#شهید #احمد_علی_نیری
🆔️ @shahidemeli
ریز به ریز اطلاعات و گزارشها را روی نقشه مینوشت. اتاقش که میرفتی، انگار تمام جبهه را دیده باشی. چند روزی بود که دو طرف به هوای عراقی بودن سمت هم میزدند... بینِ دو جبهه نیرویی نبود... باید الحاق میشد و نیروها با هم دست میدادند. حسن آمد و از روی نقشه نشان داد. از شناسایی که میآمد، با سر و صورت خاکی میرفت اتاقش. اطلاعات را روی نقشه مینوشت. گزارشهای روزانه را نگاه میکرد.
#شهید #حسن_باقری
🆔️ @shahidemeli