عاشق امام حسین (ع) بود. تا اسمش را میشنید منقلب میشد و شور حسینی همیشه در وجودش شعلهور بود. طوری که خواهرش برگشت به او گفت که عاشق شدهای؟! و او جواب داد: عشق فقط یک کلام... حسین علیه السلام!
#شهید #مدافع_حرم #محمد_رضا_دهقان_امیری
🆔️ @shahidemeli
#استوری | من را که تبعید کردند تفرش، بارِ خانواده افتاد گردن مهدی. تازه دیپلمش را گرفته بود و منتظر نتیجهی کنکور بود. گفت: بابا! هر جور شده کتابفروشی رو باز نگه میدارم. اینجا سنگره. نباید بسته بشه. جواب کنکور آمد. دانشگاه شیراز قبول شده بود. پیغام دادم: نگران مغازه نباش. به دانشگاهت برس. نرفت. ماند مغازه را بگرداند.
#شهید #مهدی_زین_الدین
🆔️ @shahidemeli
هر هفته میآمد، یا حداکثر هر ده روز یکبار از اول خط، سنگر به سنگر میرفت. بچهها را بغل میکرد و میبوسید. دیگر عادت کرده بودیم. یک هفته که میگذشت، دلمان حسابی تنگ میشد.
#شهید #دکتر #مصطفی_چمران
🆔️ @shahidemeli
همه نماز جماعتش را دوست داشتند. زیاد طولش نمیداد. اگر میدید یا میشنید امام جماعتی نمازش طولانی است، تذکر میداد. بعد از هر نمازش سه بار طلب شهادت میکرد. عوضش نمازهای فرادایش را آهسته میخواند، با سجدههای طولانی و گریههای زیاد.
#شهید #عبدالله_میثمی
🆔️ @shahidemeli
#استوری | دستم را گرفت، از خوابگاه برد بیرون. روبهروی خوابگاه زنجان خانههایی بود که معلوم بود از قدیم مانده، از زمان آلونکنشینها. وضعشان خیلی خراب بود. رفتیم جلوتر، از یکی از خانهها خانمی آمد بیرون، سهتا بچهی قد و نیمقد هم پشت سرش. مصطفی تا چشمش به بچهها افتاد، قربان صدقهشان رفت. خانه در واقع، یک اتاق خرابهی نمناک بود. در نداشت، پرده جلویش آویزان بود. از تیر چراغ برق سیم کشیده بودند و یک چراغ جلوی در روشن کرده بودند. مصطفی گفت: ببین اینا چطوری دارن زندگی میکنن. ما ازشون غافلیم. چند وقتی بود که به آنها سر میزد. برنج و روغن میخرید و برایشان میبرد. وقتی هم که خودش نمیتوانست کمک کند، چند تا از بچهها را میبرد که آنها کمک کنند.
#شهید #هسته_ای #مصطفی_احمدی_روشن
🆔️ @shahidemeli
از مهمترین ویژگیهای او اخلاص او بود. علیعباس همهی کارهایش برای خدا بود. رفتارش با دوست، حتی برخوردش با دشمن فقط برای خدا بود. گوش میکرد برای خدا، نصیحت میکرد برای خدا، کمک میکرد برای خدا، احترام میکرد برای خدا و ... . خلاصه همهی کارهایش برای رضای خدا بود.
#شهید #علی_عباس_حسین_پور
🆔️ @shahidemeli
برادرش میگفت: نمیگذاشت کسی از دستش ناراحت شود، اگر دلخوری پیش میآمد، سریعا از دل طرف درمیآورد. هادی به ما میگفت یکی از خالههایمان را در کودکی ناراحت کرده، اما نه ما چیزی به خاطر داشتیم نه خالهمان. ولی همهاش میگفت باید بروم حلالیت بطلبم. هیچوقت دوست نداشت کسی با دلخوری از او جدا شود.
#شهید #مدافع_حرم #هادی_ذوالفقاری
🆔️ @shahidemeli
همیشه بود؛ هیچوقت خودش را کنار نکشید. حتی وقتی به تهران احضار شد و درجههای سرهنگیش را گرفتند. وقتی بنیصدر خلع درجهاش کرد. با لباس بسیجی میرفت سپاه، طرح میداد و برنامهریزی ستادی میکرد. هیچوقت خودش را کنار نکشید؛ چه زمان جنگ، چه بعد جنگ.
#سپهبد #شهید #علی_صیاد_شیرازی
🆔️ @shahidemeli
#استوری | هیچکس نمیخواست توی گردان زرهی بماند، رفتم سراغ احمد. - برادر احمد! هم خودم، هم نیروهام دوست نداریم زرهی بمونیم. - برای چی؟ - توی این حمله ما هیچ کاره بودیم، شاید توی عملیاتهای بعدی هم کارهای نباشیم. ما اومدیم بجنگیم، نه که بشیم تدارکاتچی و مهماترسان. - همتون میخواید شهید بشید؟ - لابد. - خب برو یه تیربار بگیر دستت همه رو ببند به رگبار! مگه ما اومدهایم اینجا که همینطوری شهید و زخمی بدیم؟ ما باید تکلیفمونو انجام بدیم. هر جا نیاز باشه، کار کنیم. جنگ نیروی پیاده میخواد، زرهی و توپخونه و اینجور نیروها هم میخواد.
#شهید #احمد_کاظمی
🆔️ @shahidemeli
اگر بین بسیجیها حرفی میشد، میگفت: برای این حرفها به هم تهمت نزنید. این تهمتها فردا باعث تهمتهای بزرگتری میشه. اگر از دست هم ناراحت شدید، دو رکعت نماز بخوانید، بگویید خدایا این بندهی تو حواسش نبود. من گذشتم، تو هم ازش بگذر. اینطوری مهر و محبت زیاد میشه. اونوقت با این نیروها میشه عملیات کرد.
#شهید #حسن_باقری
🆔️ @shahidemeli
نمایندهی حزب رستاخیز میآید توی دبیرستان؛ با یک دفترِ بزرگِ سیاه. همهی بچهها باید اسم بنویسند، چون و چرا هم ندارد. لیست را که میگذارند جلوی مدیر، جای یک نفر خالی است؛ شاگرد اول مدرسه. اخراجش که میکنند، مجبور میشود رشتهاش را عوض کند. در خرمآباد، فقط همان دبیرستان رشتهی ریاضی داشت. رفت تجربی.
#شهید #مهدی_زین_الدین
🆔️ @shahidemeli
سال دوم یک استاد داشتیم که گیر داده بود همه باید کراوات بزنند. سر امتحان، چمران کراوات نزد، استاد دو نمره ازش کم کرد، شد هجده؛ بالاترین نمره.
#شهید #دکتر #مصطفی_چمران
🆔️ @shahidemeli