#استوری | هیچکس نمیخواست توی گردان زرهی بماند، رفتم سراغ احمد. - برادر احمد! هم خودم، هم نیروهام دوست نداریم زرهی بمونیم. - برای چی؟ - توی این حمله ما هیچ کاره بودیم، شاید توی عملیاتهای بعدی هم کارهای نباشیم. ما اومدیم بجنگیم، نه که بشیم تدارکاتچی و مهماترسان. - همتون میخواید شهید بشید؟ - لابد. - خب برو یه تیربار بگیر دستت همه رو ببند به رگبار! مگه ما اومدهایم اینجا که همینطوری شهید و زخمی بدیم؟ ما باید تکلیفمونو انجام بدیم. هر جا نیاز باشه، کار کنیم. جنگ نیروی پیاده میخواد، زرهی و توپخونه و اینجور نیروها هم میخواد.
#شهید #احمد_کاظمی
🆔️ @shahidemeli
اگر بین بسیجیها حرفی میشد، میگفت: برای این حرفها به هم تهمت نزنید. این تهمتها فردا باعث تهمتهای بزرگتری میشه. اگر از دست هم ناراحت شدید، دو رکعت نماز بخوانید، بگویید خدایا این بندهی تو حواسش نبود. من گذشتم، تو هم ازش بگذر. اینطوری مهر و محبت زیاد میشه. اونوقت با این نیروها میشه عملیات کرد.
#شهید #حسن_باقری
🆔️ @shahidemeli
نمایندهی حزب رستاخیز میآید توی دبیرستان؛ با یک دفترِ بزرگِ سیاه. همهی بچهها باید اسم بنویسند، چون و چرا هم ندارد. لیست را که میگذارند جلوی مدیر، جای یک نفر خالی است؛ شاگرد اول مدرسه. اخراجش که میکنند، مجبور میشود رشتهاش را عوض کند. در خرمآباد، فقط همان دبیرستان رشتهی ریاضی داشت. رفت تجربی.
#شهید #مهدی_زین_الدین
🆔️ @shahidemeli
سال دوم یک استاد داشتیم که گیر داده بود همه باید کراوات بزنند. سر امتحان، چمران کراوات نزد، استاد دو نمره ازش کم کرد، شد هجده؛ بالاترین نمره.
#شهید #دکتر #مصطفی_چمران
🆔️ @shahidemeli
#استوری | با روحانیهایی که میآمدند سایت برای بچهها نماز جماعت بخوانند، خیلی شوخی میکرد. میخندید و میگفت: حاج آقا! عبادت واقعی همین کاریه که بچهها توی این سایت توی این برّ بیابون میکنن. همیشه میگفت: بسیجی اونه که بیاد توی این بیابونای نطنز، توی این خاک و خل کار کنه.
#شهید #هسته_ای #مصطفی_احمدی_روشن
🆔️ @shahidemeli
شانزده ساله بود که از طرف دبیرستان به یک سفر جهادی رفت. برای بهتر شدنِ آبیاری در آن روستای محروم میخواستند استخر بزنند. زمین سفت و سختی بود که باید خیلی انرژی صرف میشد. هر گروه وظیفه خودش را داشت. خیلیها کم آورده بودند. اما او خستگیناپذیر بود. به جای چند نفر کار انجام میداد. کلنگ میزد. بیل میزد. فرغون میآورد. خاک را خالی میکرد. بمب انرژی بود.
#شهید #مدافع_حرم #محمد_رضا_دهقان_امیری
🆔️ @shahidemeli
آقا مجید یک ورزشکار حرفهای به تمام معنا بود. خیلی از رشتهها را تسلط داشت. اما رشتهی اصلی ایشان نینجوتسو بود. سبک کارِ آقا مجید توی باشگاه، با خیلی از باشگاههای دیگر متفاوت بود. پرورش جسم در کنارِ پرورش روح؛ همیشه شروع باشگاه با دعای فرج برای آقا امام زمان (عج) بود. واقعا استاد مجید در خیلی از زمینهها استاد و مربی ما بود. پایان باشگاه هم ما را دور هم جمع میکرد و مباحث اخلاقی مختلفی را مطرح میکرد که غالبا از کتاب نهجالبلاغه بود.
#شهید #مدافع_حرم #مجید_صانعی
🆔️ @shahidemeli
فعالیتهای او در مدرسه بسیار زیاد بود. یادم هست یک بار سه تا مینیبوس گرفت و ما را به قم برد. میگفت برویم برای زیارت و دیدار با مراجع. در آن سفر به دیدار آیتالله مرعشی نجفی رفتیم. آیتالله مشکینی و آیتالله گلپایگانی را هم در آن سفر ملاقات کردیم. این سفرها برای ما خیلی مفید بود. روی اعتقادات ما خیلی تاثیر داشت.
#شهید #علی_عباس_حسین_پور
🆔️ @shahidemeli
#استوری | با چند نفر از بچههای دانشگاه قرار گذاشته بود. صبحهای پنجشنبه میرفتند گلزار شهدا، زیارت عاشورا میخواندند.
#شهید #هسته_ای #مصطفی_احمدی_روشن
🆔️ @shahidemeli
گفتم: دکتر! شما هر چی دستور میدی، هر چی سفارش میکنی، جلوی شما میگن چشم، بعد انگار نه انگار. هنوز تسویهی ما رو ندادن. ستاد رفته زیر سوال. میگن شما سلاح گم کردین ... . همانقدر که من عصبانی بودم، او آرام بود. گفت: عزیز جان! دلخور نباش. زمانهی نابهسامانیه. مگه نمیگفتن چمران تلّ زعتر را لو داده؟ حالا بذار بگن حسین مقدم هم سلاح گم کرده. دلخور نشو عزیز.
#شهید #دکتر #مصطفی_چمران
🆔️ @shahidemeli
نزدیک ظهر بود. از شناسایی برمیگشتیم. از دیشب تا حالا چشم روی هم نگذاشته بودیم. آنقدر خسته بودیم که نمیتوانستیم پا از پا برداریم؛ کاسهی زانوهامان خیلی درد میکرد. حسن طرف شنی جاده شروع کرد به نماز خواندن. صبر کردم تا نمازش تمام شد. گفتم: زمینِ این طرف چمنه، بیا اینجا نماز بخوان. گفت: اونجا زمین کسیه، شاید راضی نباشه.
#شهید #حسن_باقری
🆔️ @shahidemeli
بسیار احساساتی و عاطفی بود. از آن دسته آدمهایی بود که احساسات خود را عملی نشان میداد. خیلی دلسوز و مهربان بود و بیشتر ناراحتیهایش برای دیگران بود نه خودش.
#شهید #مدافع_حرم #محمد_رضا_دهقان_امیری
🆔️ @shahidemeli