eitaa logo
✔ عکس نوشت شهدا | سامانه ملی شهدا
1.2هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
306 ویدیو
2 فایل
©️ عکس نوشت شهدا | استوری شهدا | برای شهدا | جهت عضویت در کانال روی گزینه پیوستن کلیک کنید. پشتیبانی کانال: @birangi
مشاهده در ایتا
دانلود
| بسیاری از کاسب‌ها وقتی خبر شهادت سید را شنیدند بسیار متاثر شدند. سید آنقدر خوب باهاشان کار می‌کرد که خود آن‌ها راغب بودند با او معامله کنند. محصولی که دیگر خریدارها با قیمت پایین‌تر می‌خریدند، سید با قیمت خودش می‌خرید. شاید خیلی‌ها فکر می‌کردند سید انسان ساده‌ای است حتی بعضی ملامتش می‌کردند، اما خدا برکت را در کارش قرار داده بود. برای سید رضایت خدا مهمتر از حرف‌های مردم بود. یکی از مشتری‌هایش بعد از شهادتش آمد سراغ من. با گریه می‌گفت: سید تنها مشتری من بود که انصاف داشت، نقد معامله می‌کرد، توی خرید و فروش قسم نمی‌خورد، حساب و کتابش درست بود. 🆔️ @shahidemeli
جلسه داشتیم. بعضی‌ها دیر رسیدند. باقری را تا آن روز نمی‌شناختم. دیدم جوانی بعد از خواندن چند آیه شروع کرد به صحبت. فکر کردم اعلام برنامه است. بعد دیدم قرص و محکم گفت: وقتی به برادرها می‌گیم ساعت نُه این‌جا باشن، یعنی نُه و یک دقیقه نشه ... 🆔️ @shahidemeli
شنیدیم یکی از بچه‌ها مشکل اخلاقی دارد. احمد صدایم کرد و گفت: تو سن و سالت از همه بیشتره، با تجربه‌ای، بی‌سروصدا قضیه رو بررسی کن، ببین اصلا صحت داره یا نه؟ مواظب باش آبروی کسی بیخودی نریزه. خداحافظی که کردم، محکم‌تر از قبل گفت: ببین! احدی حق نداره اطلاع پیدا کنه. فقط ببین صحت داره یا نه. 🆔️ @shahidemeli
| توی جوّ آن روز کردستان، خنده رو بودن واقعا نوبر بود. مسئول باشی و هزار تا کار بر عهده‌ات باشد و هزار جای کارت لنگ بزند و هزار جور حرف بهت بگویند و هر روز خبر شهادت یکی از بچه‌هایت را برایت بیاورند و چند بار در روز بخواهی نفراتت را از کمین ضدّ انقلاب دربیاوری و نخوابی و نقشه بکشی و سازماندهی بکنی و دست آخر هنوز بخندی، واقعا که هنر می‌خواهد. بعضی از بچه‌ها توی اوقات استراحت، جدول درست می‌کردند. توی یکی از این جدول ها نوشته بود: (مردی که همیشه می‌خندد.) جوابش یازده حرف بود. یکی با مداد توش نوشته بود: (محمد بروجردی.) 🆔️ @shahidemeli
کف اتاق، توی یکی از خانه‌های گِلیِ سوسنگرد نشسته بود. سه نفر به زحمت جا می‌شدند. نقشه پهن بود جلوش. هم گوشی بی‌سیم روی شانه‌اش به توپخانه گرا می‌داد، هم روی نقشه کار می‌کرد. به من سفارش کرد آب یخ به بسیجی‌ها برسانم. به یکی سفارش الوار می‌داد برای سقف سنگرها. گاهی هم یک تکه نان خالی برمی‌داشت می‌خورد. 🆔️ @shahidemeli
سر سفره، سرهنگ گفت: دکتر! به میمنت ورود شما یه بره زده‌ایم زمین. شانس آوردیم چیزی نخورده بود و این همه عصبانی شد. اگر یک لقمه خورده بود که دیگر معلوم نبود چه کار کند. 🆔️ @shahidemeli
پخش مستند (شهدای امنیت ۱۴۰۱) سه شنبه ها و چهارشنبه ها هرهفته ساعت ۱۶:۰۰ از شبکه سه سیما لطفا اطلاع رسانی بفرمائید. 🆔 @shahidemeli
| اوایل دوران دبیرستان بود که ابراهیم با ورزش باستانی آشنا شد. او شب‌ها به زورخانه‌ی حاج حسن می‌رفت. حاج حسن توکل معروف به حاج حسن نجار، عارفی وارسته بود. ورزش را با یک یا چند آیه قرآن شروع می‌کرد. سپس حدیثی می‌گفت و ترجمه می‌کرد. بیشتر شب‌ها ابراهیم را می‌فرستاد وسط گود، او هم در یک دور ورزش، معمولا یک سوره قرآن، دعای توسل و یا اشعاری در مورد اهل بیت می‌خواند و به این ترتیب به مرشد هم کمک می‌کرد. از جمله کارهای مهم در این مجموعه این بود که هر زمان ورزش بچه‌ها به اذان مغرب می‌رسید، بچه‌ها ورزش را قطع می‌کردند و داخل همان گود زورخانه، پشت سر حاج حسن نماز جماعت می‌خواندند. 🆔️ @shahidemeli
در مدتی که تهران بود در مسجد و پایگاه بسیج حضور می‌یافت. هنگام حضور در تهران احساس راحتی نمی‌کرد! یک بار پرسیدم از چیزی ناراحتی!؟ چرا این‌قدر گرفته‌ای؟ گفت: خیلی از وضعیت حجاب خانم‌ها توی تهران ناراحتم. وقتی آدم توی کوچه راه می‌ره، نمی تونه سرش رو بالا بگیره. بعد گفت: یه نگاه حرام آدم رو خیلی عقب می‌اندازه. 🆔️ @shahidemeli
| نُه ماه رفت و آمد تا استخدامش کردند. توی همین رفت و آمدها به سایت نطنز، گاهی می‌آمد پیش ما. کنار خوابگاه خانه اجاره کرده بودیم. یک شب تا ساعت دو با مصطفی سر مسائل سیاسی روز بحث می‌کردم. نمی‌دانم چطور شد که بحث‌مان کشید به هسته ای. برایم عجیب بود که چرا مصطفی می‌خواهد برود نطنز. آن وقت ها از صد نفر بچه‌ها، یک نفر هم نمی‌رفت آنجا؛ نه پستی بود، نه مقامی، نه حقوق بالایی. عوضش دوری بود و غربت و سختی رفت و آمد. حتی حرفش بود که اسرائیل می‌خواهد مراکز هسته‌ای‌مان را بمباران کند. مصطفی آن شب گفت: می‌دونم راهی که دارم می‌رم، ممکنه ختم به شهادت بشه. 🆔️ @shahidemeli