eitaa logo
✔ عکس نوشت شهدا | سامانه ملی شهدا
1.2هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
306 ویدیو
2 فایل
©️ عکس نوشت شهدا | استوری شهدا | برای شهدا | جهت عضویت در کانال روی گزینه پیوستن کلیک کنید. پشتیبانی کانال: @birangi
مشاهده در ایتا
دانلود
ارادت عجیبی به آقا امیرالمومنین (ع) داشت. جلسات سه‌شنبه‌ها مختص کار روی نهج‌البلاغه بود. خیلی از بچه‌ها را با این کتاب عزیز آشنا کرد. خود من با تشویق‌های استاد علاقه‌مند شدم و رفتم این کتاب را تهیه کردم و مطالعه کردم. بهترین یادگاری که من و خیلی از بچه‌ها از استاد مجید برایمان مانده، آشنایی با نهج‌البلاغه است. 🆔️ @shahidemeli
| سال ۸۹ بود که سید از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد. طبق معمول حالا نوبت خدمت سربازی سید بود. من گفتم سید جان این همه بسیج و پایگاه و خادم‌الشهدا بودی، مسئولین سپاه قبولت دارند، بیا بریم سفارش کنیم سربازی‌ات رو توی سپاه استان همدان باشی، صبح تا ظهر می‌ری کار اداری انجام می‌دی، بعدظهرها هم برمی‌گردی خونه. گفت نه! لازم نیست. تازه من برای کسر خدمت و ... بسیج نرفتم، از همه مهم‌تر خیلی دوست دارم برم مکان‌های سخت و مرزی خدمت کنم تا آمادگی بیشتری داشته باشم. قطعا یه روزی به دردم می‌خوره. از آن موقع خودش را برای روزهای سخت آماده می‌کرد. 🆔️ @shahidemeli
بعد از عملیات خیبر توپخانه را به شهید حسن شفیع‌زاده سپرد و خودش رفت پیِ راه‌اندازی واحد موشکی. به یک سال نکشید که اولین موشک سپاه تاسیساتِ نفتی کرکوک را نابود کرد. صدام باورش نمی‌شد. می‌گفت خرابکاری کردند. دومین موشک به بانک رافدین بغداد خورد. سه موشک دیگر هم کمتر از یک ماه به بغداد اصابت کرد. حالا همه باورشان شده بود ایران موشک دارد. 🆔️ @shahidemeli
| علی آقا می‌دانست که کار فرهنگی در صورتی اثرگذار است که انسان قبل از کار فرهنگی، روی خودش کار کرده باشد. برای همین همیشه به اعمال خودش دقت داشت. هیچ‌گاه نماز اول وقت او ترک نشد. بعد از نماز صبح زیارت عاشورا می‌خواند. اعتقاد داشت صبحش را با امام حسین (ع) شروع کند. غالبا ذکر لااله‌الا‌الله به لب داشت، کم عصبانی می‌شد اگر هم پیش می‌آمد همین ذکر را می‌گفت. غسل جمعه‌اش هم ترک نمی‌شد. من و علی آقا و چندتا از بچه‌ها به پیشنهاد علی‌آقا بعد از نمازها می‌نشستیم به صورت مباحثه‌ای قرآن را حفظ می‌کردیم. یک آیه من می‌خواندم آیه‌ی بعدی را نفر بعدی، همین طور سوره‌های متعددی را حفظ کردیم. 🆔️ @shahidemeli
| یک روز موقع برگشت از اهواز دیدیم کامیونِ ارتشی در کنار روستای ابوهمیزه نزدیک سوسنگرد ایستاده و به مردم آب می‌دهد. زن‌ها هر کدام ظرف به دست آمده بودند و آب پر می‌کردند و به زحمت می‌بردند. با دیدن این صحنه چهره‌ی حاجی در هم فرو رفت. در آن گرما، در ماه رمضان، با آن وضع، مردم روستا آب تهیه می‌کردند! به محض رسیدن به سپاه سوسنگرد مسئولان مربوطه را خبر کرد و گفت: سریع باید برای مردم ابوهمیزه لوله‌کشی آب بشه. بعد برایشان شرایط را توضیح داد. کلی بحث و جدل شد اما در نهایت حاجی حرفش را به کرسی نشاند و آن‌ها راضی شدند و سه چهار روزه از سوسنگرد برای مردم آن‌جا آب کشیدند. 🆔️ @shahidemeli
فرمانده‌ی نیروی هوایی سپاه بود. رفته بود از یکی از پایگاه‌های نیروی هوایی بازدید کند، فرمانده پایگاه سفارش داده بود برای او و همراهانش از بیرون، غذا بگیرند. فرمانده پایگاه را توبیخ کرد، به غذا هم لب نزد. 🆔️ @shahidemeli
در قید و بند میز و صندلی و اتاق کارِ فرمانده نمی‌ماند. گاهی کانکسی پیدا می‌کرد و کار را از همان‌جا شروع می‌کرد. چند طرح مهم را این‌طوری کلید زد. رابطه‌اش با نیروهایش فرمانده و فرمانبری نبود. بیشتر رفیق بودند تا رئیس و مرئوس. برای همین هم هر چه می‌گفت از دل و جان برایش انجام می‌دادند. 🆔️ @shahidemeli
| موقع انتخابات، مسئول صندوق بودم. سر که بلند کردم، آقا مهدی را توی صف دیدم. تازه فرمانده‌ی لشکر شده بود. به احترامش بلند شدم. گفتم بیاید جلوی صف. نیامد. ایستاد تا نوبتش شد. موقع رفتن، تا دَمِ در دنبالش رفتم. پرسیدم وسیله دارین؟ گفت: آره. هر چه نگاه کردم، ماشینی آن دور و بر ندیدم. رفت طرف یک موتور گازی. موقع سوار شدن، با لبخند گفت: مال خودم نیست. از برادرم قرض گرفته‌ام. 🆔️ @shahidemeli
| شنیده بودم که احمد مشغول نگارش قرآن است. قبلا یک بار کل قرآن را نوشته بود. بعد هدیه داد به یکی از دوستان. برای بار دوم کار نگارش را آغاز کرد. اما این بار کار را تمام نکرد! پرسیدم: تو که شروع کردی خب تمامش کن و بده به من. گفت: نه، اولش با اخلاص بود. اما الآن احساس می‌کنم اخلاص لازم برای این کار را ندارم. احمد بنا به گفته‌ی مادرش هیچ‌گونه هوا و هوسی نداشت. یک بار ندیدیم که بگوید فلان غذا را دوست دارم یا اینکه فلان چیز را می‌خواهم. اصلا این گونه نبود. 🆔️ @shahidemeli
همیشه حواسش به پاکی و نظافت بود. به غذا، به معنویت و به استراحت بچه‌ها اهمیت می‌داد. وقتی می‌رفت سرکشیِ گردان‌ها و واحدها، می‌پرسید: حمام دارین؟ غذا چی می‌خورین؟ غذاتون اون‌قدر هست که سیر بشین؟ خوب استراحت می‌کنین؟ نماز و دعا توی گردان‌تون بر پا می‌کنن؟ 🆔️ @shahidemeli
دوره‌ی تکاوری، دانشجوها را برده بودم راهپیمایی استقامت. از آسمان آتش می‌بارید. خیلی‌ها خسته شده بودند. نگاهم افتاد به صیاد؛ عرق بدنش بخار می‌شد و می‌رفت هوا. یک لحظه حس کردم دارد آب می‌شود، آتش می‌گیرد و ذوب می‌شود. شنیده بودم که قدرت بدنی بالایی دارد. با خودم گفتم: این هم که داره می‌بُره. رفتم نزدیکش. گفتم: اگه برات مقدور نیست، می‌تونی آروم‌تر ادامه بدی. هنوز صیاد چیزی نگفته بود که یکی از دانشجوها خودش را رساند به ما. _ استاد ببخشید! ایشون روزه هستن؛ شانزده هفده روزه. _ روزه‌ست؟ _ بله. الآن ماه رمضونه، صیاد روزه می‌گیره. ایستادم. جا ماندم. صیاد رفت، ازم فاصله گرفت. 🆔️ @shahidemeli