#استوری | سال شصت و دو بود؛ پاسگاه زید. کادر لشکر را جمع کرد تا برایشان صحبت کند. حرف کشید به مقایسهی بسیجیها و ارتشیهای خودمان با نظامیهای بقیهی کشورها. مهدی گفت: درسته که بچههای ما در وفاداری و اطاعت امر با نظامیهای بقیهی جاها قابل مقایسه نیستند، ولی ما باید خودمون رو با شیعیان اباعبدالله (ع) مقایسه کنیم. اونهایی که وقت نماز، دور حضرت رو میگرفتند تا نیزهی دشمن به سینهی خودشون بخوره و حضرت آسیب نبینه.
#شهید #مهدی_زین_الدین
🆔️ @shahidemeli
#استوری | ( من یقین دارم اینکه خدا به احمد آقا اینقدر لطف کرد به خاطر تحمل سختی و صبری بود که در راه تربیت بچههای مسجد از خود نشان داد. ) این جمله را یکی از بزرگان محل میگفت. مدارا با بچهها در سنین نوجوانی، همراهی با آنها و عدم تنبیه، از اصول اولیهی تربیت است. احمد آقا که از شانزده سالگی قدم به وادی تربیت نهاد. او بدون استاد، تمام این اصول را به خوبی رعایت میکرد.
#شهید #احمد_علی_نیری
🆔️ @shahidemeli
مهر شصت بردندمان حج؛ پزشک کاروان بودیم. اگر کسی نمیدانست، فکر میکرد لابد مسئول عقیدتی هستیم. محمد زبان بلد بود، هر جا خارجی گیر میآورد، باهاش صحبت میکرد؛ دربارهی وضع کشورشان و اینکه باید به خودشان بیایند و از این حرفها. انگار بخواهد توی عالم، انقلاب راه بیندازد.
#شهید #محمد_علی_رهنمون
🆔️ @shahidemeli
#استوری | دانشگاه که قبول شدم، خانواده به من یک گوشی هدیه دادند. اما گوشی کیفیت نداشت و زود خراب شد. خیلی ناراحت بودم. محمد رضا متوجه شد. از قبل در جایی کار کرده بود و دستمزدش را که دویست هزار تومان میشد، کم کم پسانداز کرده بود. آن پساندازش را برداشت و همراه با پدر رفتند و برایم گوشی جدید دیگری خریدند. خیلی خوشحال شده بودم. چند ماه که گذشت جریان آن را فهمیدم.
#شهید #مدافع_حرم #محمد_رضا_دهقان_امیری
🆔️ @shahidemeli
بچهها از این همه جابهجایی خسته بودند. من هم از دستِ بالاییها خیلی عصبانی بودم. به حسن گفتم دیگه از جامون تکون نمیخوریم، هرچی میشه، بشه. بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. حسن خیلی شمرده گفت: بالاتر از سیاهی سرخی خون شهیده که رو زمین میریزه. گفتم: خسته شدیم. قوهی محرکه میخوایم. دوباره گفت: قوهی محرکه، خون شهیده.
#شهید #حسن_باقری
🆔️ @shahidemeli
✔ عکس نوشت شهدا | سامانه ملی شهدا
پخش مستند #آنسوی_آشوب (شهدای امنیت ۱۴۰۱) سه شنبه ها و چهارشنبه ها هرهفته ساعت ۱۶:۰۰ از شبکه سه سیما
به اطلاع می رسانیم؛ مستند آنسوی آشوب امروز ساعت ۱۶:۰۰ پخش می شود.
این قسمت تقدیم می شود به شهید مدافع امنیت علی نظری
#استوری | گاهی فکر میکنم چقدر ویژگیهایش با اسمش تناسب داشت. خیلی بخشنده بود، هم از مالش برای دیگران مایه میگذاشت و هم از وقت و انرژیاش. مهدی حیدری یکی از دوستان احسان، بوتیک دارد. بعد از شهادتش به ما گفت: احسان هر سال دم عید میاومد این جا و میگفت: خودت به هر بچهی محتاجی که میشناسی لباس عید بده، بعدا باهات حساب میکنم.
#شهید #مدافع_حرم #سید_احسان_حاجی_حتم_لو
🆔️ @shahidemeli
#استوری | از همسایهها که همکارش بودند شنیده بودم به همین زودی میشود فرماندهی نیروی زمینی سپاه. چند بار ازش پرسیدم طفره رفت و حرف را عوض کرد. شبی که حکمش را از تلویزیون خواندند، بهش گفتم: چرا نگفتی؟ گفت: مگه فرقی میکنه؟ مهم اینه که بتونم خدمت کنم. اینجا و اونجا نداره. این مقامها مثل یه ورق کاغذ زیر پا میمونه. اگه یه روزی برکنارم کنن انگار یه ورق کاغذ رو از زیر پام کشیدند. هیچ احساسی ندارم. فقط باید بتونم بهتر خدمت کنم، همین.
#شهید #احمد_کاظمی
🆔️ @shahidemeli
برایش حکم زده بودند؛ مدیر کل بهداشت و درمان استان یزد. حکم را گرفت و نگاه کرد. بعد گفت: این کارها به درد من نمیخوره. پشت میز نشستن و از اینجور کارها بلد نیستم. توی منطقه کسی نیست یک سرم وصل کنه به بچهها، اونوقت من اینجا بشینم پشت میز که چی؟ فردای آن روز رفت.
#شهید #محمد_علی_رهنمون
🆔️ @shahidemeli
#استوری | یکی از ارگانهای نظامی دنبال نیروهای فنی_مهندسی بود. مصطفی داوطلب شد و رفت. روی سوخت موشک کار میکردند. بعضی از آنهایی که آنجا بودند، تخصص نداشتند. روشهایی که به کار میبردند، غیر علمی بود. مصطفی با آنها بحث میکرد. کوتاه نمیآمد. رئیس و مسئول هم نمیشناخت. بهشان میگفت: مثل زمان جنگ جهانی دوم کار میکنید. میدید که بیتالمال را هدر میدهند. جلویشان میایستاد. به یک سال نکشید زد بیرون.
#شهید #هسته_ای #مصطفی_احمدی_روشن
🆔️ @shahidemeli
#استوری | اوایل انقلاب ژیان داشت. بهش میگفتم: بابا! این همه ماشین توی پارکینگ موتوریه، چرا یکیش رو برنمیداری سوار شی؟ میگفت: همین هم از سرم زیاده. از استانداری دو تا حوالهی پیکان فرستادند. هر پیکان، چهل و پنج هزار تومان؛ یکی برای صیاد، یکی برای من، صدایش را درنیاوردم. نود هزار تومان جور کردم و ریختم به حساب ناسیونال. تلخ شد. گفت: کی پیکان خواسته بود؟ ماجرا را گفتم. گفت: پولم کجا بود؟ ژیانش را گرفتم، فروختم بیست هزار تومان. بیست و پنج هزار تومان هم برایش وام گرفتم، تا خیالش راحت شد. چند سال بعد، ستاد مشترک ارتش بهش حوالهی حج داد. قبول نکرد با پول ستاد برود. پیکانش را فروخت، خرج مکهاش کرد.
#شهید #علی_صیاد_شیرازی
🆔️ @shahidemeli