eitaa logo
✔ عکس نوشت شهدا | سامانه ملی شهدا
1.2هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
306 ویدیو
2 فایل
©️ عکس نوشت شهدا | استوری شهدا | برای شهدا | جهت عضویت در کانال روی گزینه پیوستن کلیک کنید. پشتیبانی کانال: @birangi
مشاهده در ایتا
دانلود
| از همسایه‌ها که همکارش بودند شنیده بودم به همین زودی می‌شود فرمانده‌ی نیروی زمینی سپاه. چند بار ازش پرسیدم طفره رفت و حرف را عوض کرد. شبی که حکمش را از تلویزیون خواندند، بهش گفتم: چرا نگفتی؟ گفت: مگه فرقی می‌کنه؟ مهم اینه که بتونم خدمت کنم. اینجا و اونجا نداره. این مقام‌ها مثل یه ورق کاغذ زیر پا می‌مونه. اگه یه روزی برکنارم کنن انگار یه ورق کاغذ رو از زیر پام کشیدند. هیچ احساسی ندارم. فقط باید بتونم بهتر خدمت کنم، همین. 🆔️ @shahidemeli
برایش حکم زده بودند؛ مدیر کل بهداشت و درمان استان یزد. حکم را گرفت و نگاه کرد. بعد گفت: این کارها به درد من نمی‌خوره. پشت میز نشستن و از این‌جور کارها بلد نیستم. توی منطقه کسی نیست یک سرم وصل کنه به بچه‌ها، اون‌وقت من اینجا بشینم پشت میز که چی؟ فردای آن روز رفت. 🆔️ @shahidemeli
| یکی از ارگان‌های نظامی دنبال نیروهای فنی_مهندسی بود. مصطفی داوطلب شد و رفت. روی سوخت موشک کار می‌کردند. بعضی از آن‌هایی که آن‌جا بودند، تخصص نداشتند. روش‌هایی که به کار می‌بردند، غیر علمی بود. مصطفی با آن‌ها بحث می‌کرد. کوتاه نمی‌آمد. رئیس و مسئول هم نمی‌شناخت. بهشان می‌گفت: مثل زمان جنگ جهانی دوم کار می‌کنید. می‌دید که بیت‌المال را هدر می‌دهند. جلوی‌شان می‌ایستاد. به یک سال نکشید زد بیرون. 🆔️ @shahidemeli
| اوایل انقلاب ژیان داشت. بهش می‌گفتم: بابا! این همه ماشین توی پارکینگ موتوریه، چرا یکیش رو برنمی‌داری سوار شی؟ می‌گفت: همین هم از سرم زیاده. از استانداری دو تا حواله‌ی پیکان فرستادند. هر پیکان، چهل و پنج هزار تومان؛ یکی برای صیاد، یکی برای من، صدایش را درنیاوردم. نود هزار تومان جور کردم و ریختم به حساب ناسیونال. تلخ شد. گفت: کی پیکان خواسته بود؟ ماجرا را گفتم. گفت: پولم کجا بود؟ ژیانش را گرفتم، فروختم بیست هزار تومان. بیست و پنج هزار تومان هم برایش وام گرفتم، تا خیالش راحت شد. چند سال بعد، ستاد مشترک ارتش بهش حواله‌ی حج داد. قبول نکرد با پول ستاد برود. پیکانش را فروخت، خرج مکه‌اش کرد. 🆔️ @shahidemeli
قائم مقام قرارگاه حمزه بود. با حفظ سمت گذاشتندش فرمانده‌ی تیپِ شهدا. گفتم: هه! تیپ؟ یه گردان هم نیست. گفت: کار برای خدا که این حرف‌ها رو نداره. گفتم: آخه برای چی پا شدی اومدی این‌جا؟ گفت: این‌جا هم باید رو‌به‌راه بشه دیگه، خوب نیست بچه‌ها بیفتند به جون هم. خجالت کشیدم .. 🆔️ @shahidemeli
| جنگ تمام شد. رزمنده‌ها برگشتند شهر. برای خودم یک دنیا ساخته بودم بدون مأموریت و جنگ. اما خیلی زود فهمیدم او اهل آرامش، ماندن و زندگی عادی نیست. همین که لشکر را در اصفهان و نجف‌آباد مستقر کرد، رفت ارومیه؛ فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) شد. ما اصفهان بودیم‌. او یک پایش ارومیه بود، یک پایش تهران و اصفهان. هفت سال طول کشید. تنش پر از زخم‌های جنگ بود. این همه رفت‌وآمد برایش سخت بود. ولی به روی خودش نمی‌آورد تا مأموریتش تمام شد... 🆔️ @shahidemeli
بدو می‌آمد قرارگاه، بی‌سیم را برمی‌داشت، وضعیت را می‌پرسید و می‌رفت. موقع عملیات خواب و خوراک نداشت. گرسنه که می‌شد، هر چه دم دست بود می‌خورد؛ برنج سرد یا نصف کنسروی که یک گوشه مانده، یا نان خشک و مربا. 🆔️ @shahidemeli
وقتی از عملیات خبری نبود، می‌خواستی پیدایش کنی، باید جاهای دنج را می‌گشتی. پیدایش که می‌کردی، می‌دیدی کتاب به دست نشسته، انگار توی این دنیا نیست. ده دقیقه وقت که پیدا می‌کرد، می‌رفت سروقت کتاب‌هایش. گاهی که کار فوری پیش می‌آمد، کتاب همان‌طور باز می‌ماند تا برگردد. 🆔️ @shahidemeli
| در یکی از شبکه‌های اجتماعی گروهی مختص شهدا شکل دادیم، تا یک ماه اول حالت تعلیقی داشت و حذف و بازسازی می‌شد، تا این‌که دیگر ثابت شد. گاهی دوستان اهل زنجان به ترکی گفتمان می‌کردند و سربه‌سر او می‌گذاشتند. من به او در گفتگوی خصوصی می‌گفتم که بچه‌ها شوخی می‌کنند، یک وقت ناراحت نشود. هیچ وقت از آن همه حذف شدن و دعوت مجدد، شوخی‌ها و سربه‌سر گذاشتن‌های دوستان در آن گروه مجازی ناراحت نشد. آن قدر ظرفیتش بالا بود که عصبی نمی‌شد و صبور بود. 🆔️ @shahidemeli
توی صحبت‌هایش، از شهدا برایمان می‌گفت. از این‌که ما باید توی زندگی الگو داشته باشیم. و بهترین الگوها انسان‌های بزرگی هستند که ما را در مسیر زندگی کمک می‌کنند. استاد برای تمرین ورزشی، ما را به کوه، جنگل و طبیعت می‌برد. آن‌جا سر مزار شهدای گمنام می‌رفتیم و نمازِ جماعت می‌خواندیم. 🆔️ @shahidemeli
اصلا در فکر رئیس و کارمندی و این حرف‌ها نبود. شب جا گیر نیاوردیم، ده، پانزده نفری ریختیم توی دفترش خوابیدیم. 🆔️ @shahidemeli
اوایل انقلاب، محل خدمتش اصفهان بود. به کمک بچه‌های سپاه و بچه‌های انقلابی‌تر ارتش، نیروهای مردمی را آموزش نظامی می‌دادند. نزدیک نماز مغرب و عشا می‌رفتند مسجدِ هر محل؛ با همان سلاح‌هایی که داشتند. بعد از آموزش و سازماندهی، اعزامشان می‌کردند برای خواباندن غائله‌ی سیستان و بلوچستان، غائله‌ی کردستان، غائله‌ی گنبد، غائله‌ی خلق عرب و جاهای دیگر. اولین جایی که توانسته بود به مناطق آشوب زده نیروی مردمی آموزش دیده اعزام کند، اصفهان بود. 🆔️ @shahidemeli