💌بسمـ رب الشـهدا.....🕊🌸
﷽سبک بالان عاشق﷽
#خاطرات_شهید
حاج روزبه دوستی عمیقی با دوستانش داشت و با صداقت و دلسوزی مشکلات دوستان را برطرف می کرد. حاجی قانون برایش مهم بود و هیشه انسان معتقدی بود. به طور مثال یک بار دسته جمعی به مشهد رفته بودیم. در راه پلیس جلوی ما را گرفت و جریمه شدیم. حاجی میتوانست با استفاده از درجه و کارت شناساییاش از آنجا بگذرد اما میگفت باید قانون را رعایت کنیم، جریمه هم اگر شدیم به خزانه دولت میرود.
حاجی همیشه به پسرش هم سفارش کرده بود از نام پدرش سوء استفاده نکند و مثل یک شهروند عادی باشد. میگفت بیشتر از بقیه ، ما باید اصول را رعایت کنیم. حاج روزبه مرد عمل بود؛ اینگونه نبود که کاری را به زیردستانش بگوید و آنها انجام دهند بلکه خودش کارها را انجام میداد تا آنها یاد بگیرند و انجام دهند و دیگر نیازی به گفتن او نبود. حاجی خیلی متواضع بود و مشخص بود که حاجی مال این دنیا نیست.
📎رزمندهٔ دیروز ، مدافع امروز
#شهید_روزبه_هلیسایی🌷
#سالروز_شهادت
●ولادت : ۱۳۴۳/۱/۹ اهواز
●شهادت : ۱۳۹۴/۱/۳۱سوریه
╔═.🥀🍃.📿════╗
🆔️@sabokbalan_e_ashegh
╚════🥀.🍃.📿═╝
•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•
💌بسمـ رب الشـهدا.....🕊🌸
﷽سبک بالان عاشق﷽
#خاطرات_شهید
حاج عباس رفتار و کردارش با پذیرفتن فرماندهی لشگر ۲۷ محمد رسول الله (ص) تغییر نکرد و او کسی نبود که این القاب را افتخاری برای خود بداند، به همین خاطر هیچ وقت نخواست عنوان کند که فرمانده لشگر است. حاج عباس، بسیجیان را فرماندهان واقعی جنگ میدانست...
اموالی را که در اختیار داشت متعلق به خداوند و تمامی مردم میدانست و معتقد بود که او وظیفه نگهبانی از آنها را بر عهده دارد و اجازه نمیداد بیتالمال حتی یک سر سوزن جابجا شود. تواضع و فروتنی عباس باورنکردنی بود...
#سردارشهید_عباس_کریمی🌹
#سالروز_ولادت...🕊🕊🌹
╔═.🥀🍃.📿════╗
🆔️@sabokbalan_e_ashegh
╚════🥀.🍃.📿═╝
•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•
💌بسمـ رب الشـهدا.....🕊🌸
﷽سبک بالان عاشق﷽
#خاطرات_شهید
●شهید مرتضی جاویدی(اِشلو): من هرگز اجازه نمی دهم ماجرای احد بار دیگر در تاریخ اسلام تکرار شود
●شهید صیاد شیرازی می گوید در تمام دورانی که همراه رزمنگان و فرماندهان دفاع مقدس خدمت حضرت امام می رسیدیم، فقط یک بار دیدم که امام رزمنده ای را در آغوش گرفت و پیشانی اش را بوسید، و آن کسی نبود جز شهید مرتضی جاویدی یا همان «اشلو» ی معروف.
📎پ ن: نهم اردیبهشت ماه سالروز ولادت سردار تنگه اُحد و تنها رزمنده ای که امام خمینی رضوان الله تعالی علیه بر پیشانی آن بوسه زد، گرامی باد.
#شهید_مرتضی_جاویدی
#اشلو
#سالروز_ولادت...🌺🌸🌺
╔═.🥀🍃.📿════╗
🆔️@sabokbalan_e_ashegh
╚════🥀.🍃.📿═╝
•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
معجزه اذان /راوی :حسین الله کرم
امدادگر زخم گردن ابراهیم در عملیات مطلع الفجر را بست.
یک دفعه یکی از بچهها دوید پیش من و گفت حاجی یه سری عراقی دستاشون رو بالا گرفتن و دارند به این طرف میان.
با تعجب گفتم کجا هستند؟! حدود ۲۰ نفر از سمت تپه مقابل پارچه سفید به دست گرفته و به سمت ما میآمدند.
لحظاتی بعد ۱۸ عراقی که یکی از آنها افسر فرمانده بود خودشان را تسلیم کردند.
فرمانده عراقی به جای اینکه جواب سوالات مرا بدهد پرسید :این الموذن؟!
با تعجب گفتم موذن؟!
اشک در چشمانش حلقه زد با گلویی بغض کرده شروع به صحبت کرد و مترجم سریع ترجمه میکرد؛به ما گفته بودند شما آتش پرستید, به ما گفته بودند برای اسلام به ایران حمله میکنیم و با ایرانیها میجنگیم.
باور کنید همه ما شیعه هستیم.
صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده شما را شنیدم که با صدای رسا و بلند اذان میگفت تمام بدنم لرزید...
وقتی نام امیرالمومنین را آورد با خودم گفتم تو با برادران خودت میجنگی نکند مثل ماجرای کربلا...
دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمیداد. دقایقی بعد ادامه داد برای همین تصمیم گرفتم تسلیم شوم و بار گناهانم را سنگینتر نکنم.
لذا دستور دادم کسی شلیک نکند هوا هم که روشن شد نیروهایم را جمع کردم و گفتم من میخواهم تسلیم ایرانیها شوم هر کس میخواهد با من بیاید...
و در آخر هم هر ۱۸ نفر شهید شدند...
همینطور نشسته بودم و فکر میکردم با خودم گفتم ابراهیم با یک اذان چه کرد!!
یک تپه آزاد شد یک عملیات پیروز شد ۱۸ نفر هم مثل حر از قعر جهنم به بهشت رفتند...
#خاطرات_شهید
#سلام_بر_ابراهیم
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
هدایت شده از کانال شهیدجاویدالاثرغلامحسین اکبری
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
معجزه اذان /راوی :حسین الله کرم
امدادگر زخم گردن ابراهیم در عملیات مطلع الفجر را بست.
یک دفعه یکی از بچهها دوید پیش من و گفت حاجی یه سری عراقی دستاشون رو بالا گرفتن و دارند به این طرف میان.
با تعجب گفتم کجا هستند؟! حدود ۲۰ نفر از سمت تپه مقابل پارچه سفید به دست گرفته و به سمت ما میآمدند.
لحظاتی بعد ۱۸ عراقی که یکی از آنها افسر فرمانده بود خودشان را تسلیم کردند.
فرمانده عراقی به جای اینکه جواب سوالات مرا بدهد پرسید :این الموذن؟!
با تعجب گفتم موذن؟!
اشک در چشمانش حلقه زد با گلویی بغض کرده شروع به صحبت کرد و مترجم سریع ترجمه میکرد؛به ما گفته بودند شما آتش پرستید, به ما گفته بودند برای اسلام به ایران حمله میکنیم و با ایرانیها میجنگیم.
باور کنید همه ما شیعه هستیم.
صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده شما را شنیدم که با صدای رسا و بلند اذان میگفت تمام بدنم لرزید...
وقتی نام امیرالمومنین را آورد با خودم گفتم تو با برادران خودت میجنگی نکند مثل ماجرای کربلا...
دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمیداد. دقایقی بعد ادامه داد برای همین تصمیم گرفتم تسلیم شوم و بار گناهانم را سنگینتر نکنم.
لذا دستور دادم کسی شلیک نکند هوا هم که روشن شد نیروهایم را جمع کردم و گفتم من میخواهم تسلیم ایرانیها شوم هر کس میخواهد با من بیاید...
و در آخر هم هر ۱۸ نفر شهید شدند...
همینطور نشسته بودم و فکر میکردم با خودم گفتم ابراهیم با یک اذان چه کرد!!
یک تپه آزاد شد یک عملیات پیروز شد ۱۸ نفر هم مثل حر از قعر جهنم به بهشت رفتند...
#خاطرات_شهید
#سلام_بر_ابراهیم
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
💌بسمـ رب الشـهدا.....🕊🌸
﷽سبک بالان عاشق﷽
#خاطرات_شهید
●اعجوبه ای بود...
قبل از آغاز جنگ به افغانستان رفت و با شوروی جنگید..
از ۱۶سالگی در جبهه بود...
در محاصره سوسنگرد شهید چمران را که تیر خورده بود، نجات داد و ایشان کلت شخصی اش را به عنوان هدیه به او داد...
در آذر ۶۰ در عملیات مطلع الفجر وقتی درحال نجات جان مجروحان بود، اسیر دشمن شد...
●در اردوگاه هویت اصلی اش را پنهان کرد و وقتی انبار مهمات اردوگاه آتش گرفت از این فرصت استفاده کرد و با کمک عده ای مقداری اسلحه و مهمات به دست آوردند و آنها در اردوگاه مخفی کردند...
●متأسفانه مدتی بعد قضیه لو رفت و اسلحه ها را پیدا کردند.
تعدادی از اسرا را شکنجه کردند تا عاملین اصلی را پیدا کنند...
این شهید برای اینکه دیگران را نجات دهد خودش به تنهایی مسئولیت آتش گرفتن و مخفی کردن مهمات را قبول کرد و جان بقیه را نجات داد...
●شکنجه گرهای ویژه ای که از استخبارات بغداد آمده بودند او را به طرز وحشیانه ای شکنجه کردند تا همدستانش را معرفی کند ولی چیزی نگفت و عاقبت پس از تحمل شکنجه های بسیار، مظلومانه به شهادت رسید...
نقل می کنند حتی او را با بشکه جوشان قیر شکنجه می کردند ولی او هیچ حرفی نزد...
در مرداد ۱۳۸۱ پیکراین شهید بزرگوار به ایران بازگشت..
📎پ ن : فرمانده گردان شهید مدنےلشگر ۳۱ عاشورا
#شهید_خلیل_فاتح🌹
#سالروز_شھادت....🕊🕊🌹🌹
╔═.🥀🍃.📿════╗
🆔️@sabokbalan_e_ashegh
╚════🥀.🍃.📿═╝
•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•
🌱 اجر تلاش
▫️به نقل از صدیقه حكمت
همسر شهد عباس بابایی
منطقه که بود، گاهی تا مدتها او را نمیدیدیم. حسابى دلم میگرفت. یک روز به او گفتم: «تو اصلا میخواستى این کاره بشوی، چرا آمدى مرا گرفتی؟!»
با لبخندی گفت: «پس ما باید بیزن میماندیم.»
گفتم: «من اگر سر تو نخواهم نق نزنم، پس باید سر چه کسى نق بزنم؟»
گفت: «اشکالى ندارد، ولى کارى نکن اجر
زحمتهایت را کم کنی. اصلا پشت پرده همه این کارهاى من، بودن توست که قدمهاى مرا محکم میکند.»
نمیگذاشت اخمم باقى بماند. روش
همیشگیاش بود .کارى میکرد که بخندم، آن وقت همه مشکلاتم تمام میشد.
#خاطرات_شهید
#آشنایی_با_شهدا
💌بسمـ رب الشـهدا.....🕊🌸
﷽سبک بالان عاشق﷽
#خاطرات_شهید
قایقها به گل نشسته بود و دشمن یک نفس روی آن ها آتش می ریخت...رحمان رفت توی آب...
قایق اول را که آزاد کرد،عقب عقب توی آب شروع کرد به سمت قایق دوم راه رفتن...
گفتم چرا این جوری؟
گفت:نمیخوام قیامت اسمم جزء کسایی باشه که به دشمن پشت کردن!
📎فرماندهٔ گردان خط شکن ابوذر لشگر ۳۳ المهدی
#شهید_عبدالرحمن_رحمانیان🌷
#سالروز_شهادت
ولادت : ۱۳۴۲ جهرم
شهادت : ۱۳۶۵/۱۰/۳ عملیات کربلای ۴ ، اروند
💫💫💫💫💫💫
#خاطرات_شهید
بعد از شهادت تکفیری ها روی بدن و سینه شهید نفت ریختند و آتش زدند، اما فقط لباس های شهید سوخت و بدن سالم ماند.
مادر شهید میگفت: قبلا هم به خاطر تصادف دچار سوختگی شده بود اما به خاطر عزاداری و سینه زنی برای امام حسین(ع) هیچ آسیبی به بدنش نرسیده بود.
#شهید_غلامرضا_لنگریزاده🌷
#سالروز_شهادت
#خاطرات_شهید
●بیهوا گفتم: ناصر، بهم قول میدی رفتی بهشت شفاعت من را هم بکنی؟ یک لحظه سکوت کرد. چشم از چشمم بر نمیداشت. گفت: اونی که باید شفاعت بکنه تویی نه من. ته ماجرا اینه که من میرم یه تیر میخورم و خلاص. بعدش بهم میگن شهید ولی تو باید حالا حالاها بمونی بدون من بالا سر سمیه ، تو مسولیت یکی دیگه دستته اکرم. بزرگ کردن سمیه رو دست کم گرفتی.
●آن قدر جدی این جملههای آخر را گفت که باورم شد تر و خشک کردن سمیه از جبهه رفتن او هم مهمتر است. داشتم به حرفاهاش فکر میکردم که چهار زانو نشست روبهروم. دستهام رو گرفت و سرش رو انداخت پایین. «جون ناصر، اگه نیومدم، دنبال جنازهام نگرد.»
✍به روایت همسربزرگوارشهید
📎جانشین فرماندهٔ گردان حمزه لشگر ۲۷محمدرسولالله(ص)
#سردارشهید_ناصر_کاملی🌷
#سالروز_شهادت
●ولادت : ۱۳۳۲/۱۰/۲ شهرری ، تهران
●شهادت : ۱۳۶۲/۱۲/۴ طلائیه ، عملیات خیبر
#خاطرات_شهید
●یزد آن موقع کوچکتر بود. مردم بیشتر همدیگر را میشناختند. هرچه میشد همه جا میپیچید. محمد هم به خاطر درسش و هم برای خطش خیلی معروف شده بود. اسمش سر زبانها افتاده بود.
در یک روز دیدم دستهاش را حنا بسته. به مسخره گفتم «محمد! این دیگر چه کاری است؟»
گفت «این طوری کردم که از شرّ این دختر مدرسهایها راحت بشَم. بگند اُمُّله. کاری به کارم نداشته باشند.»
#خاطرات_شهید
●تا شروع عملیات چیزی نمانده بود. توی محوطهی بیمارستان صحرایی، برای خودم میپلکیدم که دکتر رهنمون با یک پارچ آب از جلوم رد شد. چشمهایش سرخ سرخ بود. به نظرم دو سه شبی بود که چشم روی هم نگذاشته بود. رفتم دنبالش. گفتم: «دکتر! شما چرا؟ کارهای مهمتر هست که شما انجام بدهید. این وظیفهی کس دیگری است.»
●لبخندی زد و گفت: «چه فرقی میکند. هر کاری که کمک کند کار بیمارستان راه بیفتد، کار مهمی است، باید انجامش داد. چرا خودت رو گیر عنوانها میکنی. بچهها تشنهاند.»
📎سپیدجامهٔ آسمانی ، شهیدشاخص جامعهٔ پزشکی
#شهیددکتر_محمدعلی_رهنمون🌷
#سالروز_شهادت
●ولادت : ۱۳۳۴/۵/۷ یزد
●شهادت : ۱۳۶۲/۱۲/۶ نمازصبح ،بیمارستان صحرایی خاتمالانبیاء ، طلاییه
┄┅┅┅┅❁💚❁┅┅┅┅
#خاطرات_شهید
●زمانی که فرماندهی گردان بلال را به او ابلاغ کردند، از حاج همت پرسید: اسم گردان چیست؟ حاج همت گفت: گردان بلال حبشی... پس از مکثی کوتاه، محمدکاظم گفت: چه اسم زیبایی! بلال سیاه بود، من هم سیاه چرده ام؛
● ولی آیا من هم می توانم زیر باران تیرها و ترکش ها مثل بلال اَحداَحد بگویم، بعد از این جمله شهید اشرفی اصفهانی فرمودند : ایشان (محمدکاظم) شهید می شوند.
📎پ ن : "فرمانده گردان بلال لشکر ۲۷ محمد رسولالله"
#شهید_محمدکاظم_کلهر🌷
●ولادت : ۱۳۴۲/۱/۹، شهر ری
●شهادت: ۱۳۶۱/۷/۱۵ ، سومار ، عملیات بیت المقدس
اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج