آقامهدی! آقامهدی!
تو رو خدا حواست به ما هم باشه ...
پن: شبهای بدریون
از امشب شروع میشود
#شهید_مهدی_باکری
#فرمانده_لشکر۳۱عاشورا
نشرمعارفشهدادرپیامرسانایتا⤵️
https://eitaa.com/shahidgholamhosseinakbari
هدایت شده از همراه شهدا🇮🇷
فرمانده میداند
که خیبر سوز دارد؛
وقتی که لشکر میرود
گردان می آید... 💔
#شهید_مهدی_باکری 🕊🌱
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
فرمانده میداند
که خیبر سوز دارد؛
وقتی که لشکر میرود
گردان می آید... 💔
#شهید_مهدی_باکری 🕊🌱
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
آب باران رفته بود زیر گونی های برنج انبار. وقتی به آقا مهدی باکری خبر دادیم، نشست و شروع به گریه کرد. ازش پرسیدیم: اتفاقی افتاده؟ ایشان هم جواب داد: اگر من نیروی خوبی برای نگهبانی از انبار انتخاب کرده بودم، این اتفاق برای بیت المال نمی افتاد. الآن من مسئول این خسارت هستم و احساس گناه می کنم...
#شهید_مهدی_باکری
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
https://eitaa.com/shahidgholamhosseinakbari
یادم هست برای یکی از آشنایان که به خاطر دیدن عملکرد های غلطِ بعضی از آدم های به ظاهر مذهبی که دست اندرکار بودند، در نمازش کاهلی شده بود، نامه نوشت. برایش نوشت که نماز ارتباط انسان با خداست و هیچ ربطی به مسائل سیاسی و اجتماعی ندارد. در هیچ شرایطی نباید آن را ترک کرد.
#شهید_مهدی_باکری
💠 آقا مهدی هم همچون حاج قاسم مزد شهادتش را از امام رضا(ع) گرفت...ماجرای توسل شهید مهدی باکری به امام رضا(ع) 👇
🔹 بعد از عملیات خیبر، فرماندهان را بردند زیارت امام رضا (ع). وقتی مهدی برگشت توی پد پنج بهم گفت:
◇ برایم سوغاتی جانماز و دو حبه قند و نمک تبرکی آورده بود. نمکش را همان روز زدیم به آبگوشت ناهارمان.
◇ مهدی حال همیشگی را نداشت. گفتم:
«تو از ضامن آهو چه خواستهای که این چنین شدهای؟ نابودی کفار؟ پیروزی رزمندگان؟ سلامتی امام؟»
◇ چیزی نمیگفت. به جان امام که قسمش دادم، گفت: فقط یک چیز...گفتم: چه؟
◇ گفت: «دیگر نمیتوانم بمانم. باور کن. همین را به امام رضا (ع) گفتم. گفتم واسطه شو این عملیات، آخرین عملیات مهدی باشد»
◇ عجیب بود. قبلا هر وقت حرف از شهادت میشد، میگفت برای چه شهید شویم؟ شهادت خوب است اما دعا کنید پیروز شویم. صرف اینکه دعا کنیم تا شهید شویم یعنی چه؟
◇ اما دیگر انقطاعی شده بود. امام رضا (ع) هم خیلی معطلش نکرد و بدر شد آخرین عملیاتش.
(راوی،: دوست و همرزم شهید باکری)
#شهید_مهدی_باکری
#فرمانده_نجیب
🔹 بعد از عملیات خیبر، فرماندهان را بردند زیارت امام رضا (ع). وقتی مهدی برگشت توی پد پنج بهم گفت:
◇ برایم سوغاتی جانماز و دو حبه قند و نمک تبرکی آورده بود. نمکش را همان روز زدیم به آبگوشت ناهارمان.
◇ مهدی حال همیشگی را نداشت. گفتم:
«تو از ضامن آهو چه خواستهای که این چنین شدهای؟ نابودی کفار؟ پیروزی رزمندگان؟ سلامتی امام؟»
◇ چیزی نمیگفت. به جان امام که قسمش دادم، گفت: فقط یک چیز...گفتم: چه؟
◇ گفت: «دیگر نمیتوانم بمانم. باور کن. همین را به امام رضا (ع) گفتم. گفتم واسطه شو این عملیات، آخرین عملیات مهدی باشد»
◇ عجیب بود. قبلا هر وقت حرف از شهادت میشد، میگفت برای چه شهید شویم؟ شهادت خوب است اما دعا کنید پیروز شویم. صرف اینکه دعا کنیم تا شهید شویم یعنی چه؟
◇ اما دیگر انقطاعی شده بود. امام رضا (ع) هم خیلی معطلش نکرد و بدر شد آخرین عملیاتش.
(راوی،: دوست و همرزم شهید باکری)
#شهید_مهدی_باکری
#فرمانده_نجیب
#یادشهداباصلوات
.#عــند_ربـهم_یــرزقون
گاهی قصه ها را باید از چشمها
خواند ، همان چشمهایی که
جز عشق چیزی ندیدند...
#شهید_مهدی_باکری🌷
فرمانده لشکر عاشورا
گاهی قصه ها را باید از چشمها
خواند، همان چشمهایی که
جز عشق چیزی ندیدند...
#شهید_مهدی_باکری🌷
فرمانده لشکر عاشورا
#شهید
#شهادت
#شهید_و_شهدا
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍شهیدی که همه شهر مال او بود شهردار اون منطقه بود اما...
🔸سردار شهید احمد کاظمی با مهدی باکری رفتیم ارومیه مهدی مونده بود که شب خونه کی بریم...
#شهید_احمد_کاظمی
#شهید_مهدی_باکری
807.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹مهدی باکری ، راضی نشد پیکر برادر فرمانده اش هم به عقب برگردد در شرایطی که پیکر سایر شهدا و بسیجی ها بر زمین مانده بود ...
اسفند ماه شروع اش با شهیدحمید باکری و پایانش با شهید مهدی باکری🕊
شهدا را یاد کنیم با ذکر صلوات
#شهیدانه
#شهید_حمید_باکری
#شهید_مهدی_باکری
کانال شهیدجاویدالاثرغلامحسین اکبری
﷽ | «آقا مهدی» 🔻از هر چی بسیجی و سپاهی بود، بدم میآمد! و اتفاقا چون راننده کامیون بودم، از بد حاد
﷽
| «آقا مهدی»
🔻از هر چی بسیجی و سپاهی بود، بدم میآمد!
و اتفاقا چون راننده کامیون بودم، از بد حادثه باید چند ماهی اجباری به جبهه میرفتم، دقیقا وسط لونه زنبور!
به هر بدبختی که بود این مدت را گذراندم؛ روزهای آخر بود که موقع برگشت از خط، کنار جاده یکی از همان جوان های بسیجی که لباس خاکی شان به تنشان زار میزند و اینجا زیاد پیدا میشوند، جلویم سبز شد.
😐 هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که بی تفاوت بگذرم نشد که نشد؛
نزدیک غروب بود و اگر سوارش نمیکردم احتمالا به تاریکی میخورد...
کنارش ترمز زدم و از همان اول صادقانه گفتم که:«اصلا از بسیجی های شبیه تو خوشم نمیآید و حالا هم چون مجبور بودم و به شب میخوردی و... سوارت میکنم!» این را هم گفتم که از اول تا آخر مسیر نباید لام تا کام حرف بزند وگرنه پیاده اش میکنم.
⚠️ هنوز کمی از مسیر را نرفته بودیم که برادرمان زبان باز کرد و گفت:«دارید مسیر را اشتباه میروید!»
کفری شدم! جوجه بسیجی میخواست راه را به من نشان بدهد.
بهش توپیدم که مگر قرار نبود حرف نزنی و هشدار دادم که یک کلمه دیگر مساوی است با پیاده شدن...
یادم نیست چه شد که باز هم حرفی زد و من هم اینبار عذرش را خواستم و برای اینکه دلم هم خنک شود با لگد پیاده اش کردم!
راستش را بخواهید کمی که جلوتر رفتم دلم به حالش سوخت، اما به دقیقه نکشید که با خودم تکرار کردم، نباید گول ظاهر معصوم این جماعت را بخورم و اصلا حقش بود!
🍂 گذشت و رسیدیم به روز خداحافظی با جبهه... کاغذبازی های آخر کار بود و باید از چند نفری امضا میگرفتم.
آخرین امضا را باید فرمانده گردان میزد.
مهدی باکری.
اسمش را زیاد شنیده بودم،
خیلی ها اینجا دوستش داشتند و همهاش آقا مهدی، آقا مهدی میکردند!
دم چادرش که رسیدم اجازه خواستم و وارد شدم.
میخواستم سلام کنم که....
خشکم زد!
😳 چند ثانیه ای طول کشید تا مغزم تشخیص داد که وقتی همان جوانی که با لگد بیرونش کرده بودم در این چادر است یعنی او «مهدی باکری» است!
زبانم بند آمده بود و فقط زل زده بودم به چهرهاش.
او هم من را شناخت، لبخندی زد و سلامی کرد و گفت برگه ام را بدهم تا امضا کند!
آنجا بود که من تمام شدم...
آب شدم و به زمین رفتم؛
و انگار دوباره متولد شدم.
❣همینجا بود که شاید بهترین تصمیم زندگی ام تا آن روز را عملی کردم.
«آقا مهدی» دوباره گفت برگه را بدهم که امضا کند.
من هم برگه را همانجا روبروی چشم هایش پاره کردم و گفتم نمیروم!
ماندم، تا آخر جنگ...
ماندم و مأمور شدم تا امروز برایتان بگویم که اینچنین آقا مهدی و رفقایش از نفرت ها، عمیق ترین محبت ها را میساختند...
#شهید_مهدی_باکری
🕊🌸🌾