eitaa logo
کانال شهیدجاویدالاثرغلامحسین اکبری
1.4هزار دنبال‌کننده
19.9هزار عکس
16.4هزار ویدیو
89 فایل
💠کانال‌شهیدجاویدالاثرغلامحسین اکبری 🇮🇷 🤍ولادت:۱۳۳۸/۵/۵ 🕊️شهادت:۱۳۶۱/۱/۲ 📍مزارشهید: خراسان جنوبی(بیرجند) جهت‌ارتباط‌با‌خادم‌کانال: 🆔️@Fathami_A
مشاهده در ایتا
دانلود
☑️ سوگواره‌ عاقبت سایه ی بالای سرم می آید🥀 پدرِ خوبتر از خوبترم می آید🥀 مثلِ یک شاخه ی خشکم که شکستند مرا🥀 پدر از را ه رسد برگ و برم می آید🥀 بی عصا روی زمین میکشم این پیکر را🥀 به امیدی که زِ رَه بال و پَرم می آید🥀 باز هم میل تماشای فلک را دارم🥀 با پدر نیز علمدار حرم می آید🥀 نیست آهی به بساطم بخرم پارچه ای🥀 پدرم گفته که چادر به سرم می آید🥀 گوشواره و النگو به چه کارم آید🥀 وقتی از عرشه نی ها گوهرم می آید🥀 آبرویم نرود کاش در این وادی شام🥀 همه جا گفته ام امشب پدرم می آید🥀 منتظر مانده ام وجان به لبم آمده🥀 خبری گر که نیاید خبرم می آید🥀 مو پریشانم و خاکستری و سوخته ام است🥀 هرچه آمد به سر تو به سرم می آید🥀 ای کسی که به من و خواهر من طعنه زدی🥀 صبر کن صبر ، عموی قمرم می آید🥀 🖤🦋
 ♥️ ..... (ع) روزی که با سلامِ تو آغاز می شود تا شب حسینی است تمام دقایقش 【ع】
عشق یعنی نام زیبای                    عشق یعنی نوکری پای                    عشق یعنی سرورت باشد                   عشق یعنی دم به دم گویی                    عشق یعنی روز و شب       با ذکر حق زیرلب گویی حسینم یا حسینم              
🔥 💧 . 📆 تیرماه ۱۳۶۷ جزیره‌ی مجنون تو هوای بالای ۴۰ درجه‌ی جزیره ، ابراهیم و چنتا از همرزمانش در گردان حمزه سیدالشهدا لشکر ویژه ۲۵ کربلا که تعدادشان به ۲۰ نفر هم نمیرسید نبردی تن به تن و جانانه ای با چند لشکر از حزب بعث کردند.ابراهیم قصد تسلیم شدن نداشت.اما بعد گذشت ساعت ها تشنگی به آنها غلبه کرده بود.لب های ابراهیم از عطش قاچ رفته بود.چند دقیقه قبل از شهادتش در حالی که دیگر کامل محاصره شده بودند ، درون نیزارهای سوخته‌ی جزیره کنار هم نشستند.تشنگی آنها را از پا انداخته بود. . ▫️مجید بابایی دوست و همرزم ابراهیم میگفت : دقایقی را کنار هم دراز کشیدیم.سر ابراهیم بروی پایم بود و از فرط خستگی در آن آتش و دود نفهمیدیم کی خوابمان برد.دقایقی نگذشت که دیدم ابراهیم آروم صدام میکنه ، مجید مجید ، دلت آب پاشو...گفتم چی شد مگه ؟؟؟ گفت من تشنگی م برطرف شد !!! گفتم چیجوری ؟ گفت خواب دیدم رفتم قائمشهر خونه ی فلانی ، رفتم سر یخچالشون یه پارچ آب یخ و سر کشیدم خوردم، نمیدونی چقد چسبید....مجید میگفت : آنقدر تشنه مون بود بهش حسودیم شد و گفت : خوووش بحالت ابراهیم.دقایقی نگذشت و محاصره تنگ تر شد و صحنه ی کربلا برایمان مجسم تر.ابراهیم با لبان تشنه بشهادت رسید و سیراب شد و من با چند تن دیگر از عزیزان که همگی مجروح بودیم به اسارت درآمدیم.یادم نمی‌رود آن روز چند تن از بچه های ما بدون خوردن تیر و ترکش بشهادت رسیدند.فقط بخاطر تشنگی....فدای لب عطشان حسین. .