☑️ سوگواره
عاقبت سایه ی بالای سرم می آید🥀
پدرِ خوبتر از خوبترم می آید🥀
مثلِ یک شاخه ی خشکم که شکستند مرا🥀
پدر از را ه رسد برگ و برم می آید🥀
بی عصا روی زمین میکشم این پیکر را🥀
به امیدی که زِ رَه بال و پَرم می آید🥀
باز هم میل تماشای فلک را دارم🥀
با پدر نیز علمدار حرم می آید🥀
نیست آهی به بساطم بخرم پارچه ای🥀
پدرم گفته که چادر به سرم می آید🥀
گوشواره و النگو به چه کارم آید🥀
وقتی از عرشه نی ها گوهرم می آید🥀
آبرویم نرود کاش در این وادی شام🥀
همه جا گفته ام امشب پدرم می آید🥀
منتظر مانده ام وجان به لبم آمده🥀
خبری گر که نیاید خبرم می آید🥀
مو پریشانم و خاکستری و سوخته ام
است🥀
هرچه آمد به سر تو به سرم می آید🥀
ای کسی که به من و خواهر من طعنه زدی🥀
صبر کن صبر ، عموی قمرم می آید🥀
#السلام_علیک_یا_بنت_الحسین_ع
#یا_حسین
🖤🦋
1.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زائر کوچولوی اربعین 😍🥲
#یا_حسین
#یا_حسینــــــــــ♥️ ..... (ع)
روزی که با
سلامِ تو آغاز می شود
تا شب
حسینی است تمام دقایقش
#السلام_علیک_یا_اباعبدالله 【ع】
عشق یعنی نام زیبای
#حسیــــــــــن
عشق یعنی نوکری پای
#حسیــــــــــن
عشق یعنی سرورت باشد
#حسیــــــــــن
عشق یعنی دم به دم گویی
#حسیــــــــــن
عشق یعنی روز و شب
با ذکر حق
زیرلب گویی حسینم یا حسینم
#یا_حسیــــــــــن
#ابراهیم_در_آتش 🔥
#فدای_لب_عطشان_حسین 💧
.
📆 تیرماه ۱۳۶۷ جزیرهی مجنون
تو هوای بالای ۴۰ درجهی جزیره ، ابراهیم و چنتا از همرزمانش در گردان حمزه سیدالشهدا لشکر ویژه ۲۵ کربلا که تعدادشان به ۲۰ نفر هم نمیرسید نبردی تن به تن و جانانه ای با چند لشکر از حزب بعث کردند.ابراهیم قصد تسلیم شدن نداشت.اما بعد گذشت ساعت ها تشنگی به آنها غلبه کرده بود.لب های ابراهیم از عطش قاچ رفته بود.چند دقیقه قبل از شهادتش در حالی که دیگر کامل محاصره شده بودند ، درون نیزارهای سوختهی جزیره کنار هم نشستند.تشنگی آنها را از پا انداخته بود.
.
▫️مجید بابایی دوست و همرزم ابراهیم میگفت : دقایقی را کنار هم دراز کشیدیم.سر ابراهیم بروی پایم بود و از فرط خستگی در آن آتش و دود نفهمیدیم کی خوابمان برد.دقایقی نگذشت که دیدم ابراهیم آروم صدام میکنه ، مجید مجید ، دلت آب پاشو...گفتم چی شد مگه ؟؟؟ گفت من تشنگی م برطرف شد !!! گفتم چیجوری ؟ گفت خواب دیدم رفتم قائمشهر خونه ی فلانی ، رفتم سر یخچالشون یه پارچ آب یخ و سر کشیدم خوردم، نمیدونی چقد چسبید....مجید میگفت : آنقدر تشنه مون بود بهش حسودیم شد و گفت : خوووش بحالت ابراهیم.دقایقی نگذشت و محاصره تنگ تر شد و صحنه ی کربلا برایمان مجسم تر.ابراهیم با لبان تشنه بشهادت رسید و سیراب شد و من با چند تن دیگر از عزیزان که همگی مجروح بودیم به اسارت درآمدیم.یادم نمیرود آن روز چند تن از بچه های ما بدون خوردن تیر و ترکش بشهادت رسیدند.فقط بخاطر تشنگی....فدای لب عطشان حسین.
.
#یا_حسین
#شهید_ابراهیم_جهانبین
#همیشه_دوستت_دارم_ای_شهید