eitaa logo
💫شهیده💫
235 دنبال‌کننده
970 عکس
498 ویدیو
13 فایل
📸روايـــــتی از بـــانوان شهیـــده و جـامـانـدگــان شـــهادت #باحـضورپـرافـتخـارخـانوادہ‌مـعـززشـــــهدا @K_r_z8888 برای ارتباط ناشناس:https://daigo.ir/secret/1196216626
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💞🌿 💞🌿 🌿 -تنها کاری که نمیشه کرد همینه. این پیوند هنوز انجام نشده. ابوذر، برادر تیمور که کنارش ایستاده بود، رو به دکتر گفت:« دکتر، تو رو خدا هر چیزی از بدن من به درد راضیه می‌خوره رو بیرون بیارین و استفاده کنین.» آماده رفتن شد و گفت:« فقط براش دعا کنین.» ناگهان حرف دو سال پیش راضیه در ذهنم جان گرفت. همان حرفی که موقع خداحافظی زد. عازم سفر بود. تغییر حال و هوایش را از نگاهش هم می‌شد فهمید. چند تکه از لباس‌هایش را از کمد خارج کرد و تای دیگری بهشان زد تا کوچکتر شوند و در ساک مقابلش جایشان داد. گوشه ساک را گرفتم و نگاهی به داخلش انداختم تا مطمئن شوم تمام وسایلش را جمع کرده که راضیه با حسرت نگاهم کرد. -مامان، کاش شما هم میومدین. لبخندی زدم و گفتم:« ما هم بخوایم بیایم، مدرسه‌تون اجازه نمیده.» دستش را بالا برد و گردنبندش را گرفت. -مامان، قبل از اینکه سفر رو اعلام کنن، مدیر بهم گفت: می‌خوای مثل ترم قبل برای جایزه معدلت، پلاک طلا بهت بدیم یا می‌خوای با بچه‌های ایثارگران بری مشهد؟ به گردنبندش چشم دوختم. دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:« منم بهشون گفتم می‌خوام برم مشهد. من زیارت امام رضا رو با هیچی عوض نمی‌کنم.» زیپ ساکش را کشید و بلند شد. چادر را روی روسری کرمی رنگش به سر انداخت. علی دوربین به دست، جلو در اتاق نمایان شد. سرش را به سمت علی کج و لبخندی پیشکشش کرد. ساکش را برداشت و به سالن آمدیم. علی هم با دوربین بدرقه‌اش می‌کرد. 🌿💞🌿 •°به قلم: طاهره کوه کن°• •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°• ❤️ 🕊 ❤️ 🦋 ❤️ 🌹 🌷 👈 عضو شوید : 🔴 https://eitaa.com/shahidgrl