#رمان
#راض_بابا
#قسمت_سی_و_ششم
🌿💞🌿
💞🌿
🌿
-تنها کاری که نمیشه کرد همینه. این پیوند هنوز انجام نشده.
ابوذر، برادر تیمور که کنارش ایستاده بود، رو به دکتر گفت:« دکتر، تو رو خدا هر چیزی از بدن من به درد راضیه میخوره رو بیرون بیارین و استفاده کنین.»
آماده رفتن شد و گفت:« فقط براش دعا کنین.»
ناگهان حرف دو سال پیش راضیه در ذهنم جان گرفت. همان حرفی که موقع خداحافظی زد. عازم سفر بود. تغییر حال و هوایش را از نگاهش هم میشد فهمید. چند تکه از لباسهایش را از کمد خارج کرد و تای دیگری بهشان زد تا کوچکتر شوند و در ساک مقابلش جایشان داد. گوشه ساک را گرفتم و نگاهی به داخلش انداختم تا مطمئن شوم تمام وسایلش را جمع کرده که راضیه با حسرت نگاهم کرد.
-مامان، کاش شما هم میومدین.
لبخندی زدم و گفتم:« ما هم بخوایم بیایم، مدرسهتون اجازه نمیده.»
دستش را بالا برد و گردنبندش را گرفت.
-مامان، قبل از اینکه سفر رو اعلام کنن، مدیر بهم گفت: میخوای مثل ترم قبل برای جایزه معدلت، پلاک طلا بهت بدیم یا میخوای با بچههای ایثارگران بری مشهد؟
به گردنبندش چشم دوختم. دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:« منم بهشون گفتم میخوام برم مشهد. من زیارت امام رضا رو با هیچی عوض نمیکنم.»
زیپ ساکش را کشید و بلند شد. چادر را روی روسری کرمی رنگش به سر انداخت. علی دوربین به دست، جلو در اتاق نمایان شد. سرش را به سمت علی کج و لبخندی پیشکشش کرد. ساکش را برداشت و به سالن آمدیم. علی هم با دوربین بدرقهاش میکرد.
🌿💞🌿
•°به قلم: طاهره کوه کن°•
#فقطفور
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
❤️ #شهیده 🕊
❤️ #روایت_جاماندگی_دلدادگی 🦋
❤️ #معطر_به_عطر_شهادت 🌹
🌷 👈 عضو شوید :
🔴 https://eitaa.com/shahidgrl