💫شهیده💫
#رمان #راض_بابا #قسمت_سی_و_چهارم 🌿💞🌿 💞🌿 🌿 -بچهها! توی این چند دقیقهای که تا زنگ تفریح مونده، دوست
#رمان
#راض_بابا
#قسمت_سی_و_پنجم
🌿💞🌿
💞🌿
🌿
•°دیگه اینجا موندن فایدهای نداره°•
کم کم خورشید، شب تاریک را کنار زد و روشنی خود را به رخ کشید. از پشت در آیسییو بلند شدم و زنگ آیفون را زدم تا احوالش را بپرسم. گفتند راضیه را به اتاق عمل بردند. باز هم اتاق عمل! نمیگفتند چه بلایی به سرش آمده است. به طبقه دوم رفتیم. زمان، انگار حرکت را از یاد برده بود. مدام چشم به ساعت داشتم. تا عقربه روی یازده نشست، دکتر با لباس سبزی که به تن داشت از اتاق عمل خارج شد. از روی صندلی بلند شدیم و به سمتش دویدیم. تیمور پرسید:« آقای دکتر، حال دخترم چطوره؟»
-من تمام تلاش خودم رو کردم.
صورت تیمور رنگ به رنگ شد. با پریشانی دستش را به صورتش کشید و گفت:« دکتر، اگه اینجا نمیشه کاری براش کرد، هرجا که بشه راضیه رو میبریم. تهران... خارج...»
دکتر تصمیم گرفت بعد از کتمان کردن پرستاران، وضعیت راضیه را شرح دهد. همینطور که کلاهش را از سرش برمیداشت گفت:« دو تا کلیهاش پاره شده. شصت درصد کبدش از بین رفته. یکی از ششهاش کاملاً متلاشی شده و از شش دیگش هم سی درصد مونده!»
انگار با حرفهایش داشت تار و پود زندگیمان را میگسست. زمین و زمان دور سرم میچرخید. دستم را دراز کردم و با کمک دیوار، روی صندلی نشستم. تیمور با ته مانده امیدش گفت:« دکتر، ما عمری از خدا گرفتیم و دیگه کارمون تمومه. اگه امکان داره ریه منو بردارین و برای راضیه بذارین.»
دستش را روی شانه تیمور گذاشت و سری تکان داد.
🌿💞🌿
•°به قلم: طاهره کوه کن°•
#فقطفور
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
❤️ #شهیده 🕊
❤️ #روایت_جاماندگی_دلدادگی 🦋
❤️ #معطر_به_عطر_شهادت 🌹
🌷 👈 عضو شوید :
🔴 https://eitaa.com/shahidgrl