eitaa logo
❀شهیدحجت الله رحیمی❀
2.1هزار دنبال‌کننده
32.9هزار عکس
14.2هزار ویدیو
108 فایل
❣🍃بسم رب خادم الشهداء🍃❣ 🥀شھید...به‌قَلبت‌نگـاھ‌میکُند اگࢪجایےبࢪايَش‌گذاشتھ‌باشےمےآيد‌مےمانَد لانھ میکُند تاشھيدت‌ڪُند ﴿شهیدحجت الله رحیمے♡﴾️🕊
مشاهده در ایتا
دانلود
💠خاطرات شهدا با مجروح شدن پسرم محمدحسین برای ملاقاتش به بیمارستان رفته بودم نمی‌دانستم در کدام اتاق هست. در حال عبور از سالن بودم که یک دفعه صدایم کرد: مادر! بیا اینجا. وارد اتاق شدم. خودش بود؛ محمد حسین من! امّا به خاطر مجروح شدن هر دو چشمش بسته بود! بعد از کمی صحبت گفتم: مادر! چه طور مرا دیدی؟! مگر چشمانت .... اما هر چه اصرار کردم، بحث را عوض کرد ... 🌷 #شهید_محمد_حسین_یوسف_الهی @shahidhojatrahimi
🔹حسین از عرفای بود و زیبا ترین را می خواند. 🔸رفیق خدا بود و مشكلات را با الهام هایی كه به او می شد حل می كرد، به مرحله یقین رسیده بود و پرده های حجاب را كنار زده بود. 🌷 @Shahidhojatrahimi
🍁مےدانستم حاج قاسم سلیمانے بہ علاقہ و دلبستگے خاص دارد،، متن آماده شده‌ے ڪتاب را براے حاج قاسم فرستادم و بعد ازمدتے ڪه آنرا خواند،برایم پس فرستاد.. دیدم روے ڪتاب ڪاغذے گذاشتہ و نوشتہ است: {اگر بفهمم ڪسے با خواندن این ڪتاب،بیشتر از من حسین‌یوسف‌الهـے را دوست خواهد داشت،دق مےڪنم..}😔 📚بہ‌نقل‌از”نویسنده‌ےڪتاب @shahidhojatrahimi
• 💠🌷💠 💔 شاید بچه‌ای پدر نداشته باشد! 🏫 دست محمد حسین را گرفت و او را در مدرسه‌ی ارباب زاده که خودش مدیر آن بود ثبت‌ نام کرد. ☀️ ظهر، محمدرضا و محمد حسین خسته و کوفته به خانه آمدند. 🌷 محمدحسین پرسید: پدر! چرا امروز ما را با ماشین به خانه نیاوردی؟ مسیر طولانی است. ما خسته شدیم. 💕 پدر او را در آغوش کشید، بوسید و گفت: ☝🏻به‌ خاطر این‌که شاید در بین بچه‌ها کسانی باشند که پدر نداشته باشند. این کار خوبی نیست که جلوی آن‌ها شما هر لحظه با پدر باشید. 📔 برگرفته از کتاب حسین پسر غلامحسین؛ خاطراتی از ⚘یادش گرامی با ذکر صلوات @shahidhojatrahimi
🌹با مجروح شدن پسرم محمّدحسین برای ملاقاتش به بیمارستان رفته بودم؛ نمی دانستم در کدام اتاق بستری است. در حال عبور از سالن بودم که یک دفعه صدایم کرد: مادر! بیا اینجا. 🌹وارد اتاق شدم. خودش بود؛ محمّدحسین من! امّا به خاطر مجروح شدن، هر دو چشمش را بسته بودند! بعد از کمی صحبت گفتم: مادر! چطور مرا دیدی؟! مگر چشمانت بسته نبود؟ امّا هر چه اصرار کردم، بحث را عوض کرد @shahidhojatrahimi
🌹با مجروح شدن پسرم محمّدحسین برای ملاقاتش به بیمارستان رفته بودم؛ نمی دانستم در کدام اتاق بستری است. در حال عبور از سالن بودم که یک دفعه صدایم کرد: مادر! بیا اینجا. 🌹وارد اتاق شدم. خودش بود؛ محمّدحسین من! امّا به خاطر مجروح شدن، هر دو چشمش را بسته بودند! بعد از کمی صحبت گفتم: مادر! چطور مرا دیدی؟! مگر چشمانت بسته نبود؟ امّا هر چه اصرار کردم، بحث را عوض کرد