💠خاطرات شهدا
با مجروح شدن پسرم محمدحسین برای ملاقاتش به بیمارستان رفته بودم نمیدانستم در کدام اتاق هست. در حال عبور از سالن بودم که یک دفعه صدایم کرد: مادر! بیا اینجا.
وارد اتاق شدم. خودش بود؛ محمد حسین من! امّا به خاطر مجروح شدن هر دو چشمش بسته بود! بعد از کمی صحبت گفتم: مادر! چه طور مرا دیدی؟! مگر چشمانت ....
اما هر چه اصرار کردم، بحث را عوض کرد ...
🌷 #شهید_محمد_حسین_یوسف_الهی
@shahidhojatrahimi
🔹حسین از عرفای #جبهه بود و زیبا ترین #نماز_شب را می خواند.
🔸رفیق خدا بود و مشكلات را با الهام هایی كه به او می شد حل می كرد، به مرحله یقین رسیده بود و پرده های حجاب را كنار زده بود.
🌷 #شهید_محمد_حسین_یوسف_الهی
@Shahidhojatrahimi
🍁مےدانستم حاج قاسم سلیمانے بہ #شهید_محمد_حسین_یوسف_الهے علاقہ و دلبستگے خاص دارد،،
متن آماده شدهے ڪتاب را براے حاج قاسم فرستادم و بعد ازمدتے ڪه آنرا خواند،برایم پس فرستاد..
دیدم روے ڪتاب ڪاغذے گذاشتہ و نوشتہ است:
{اگر بفهمم ڪسے با خواندن این ڪتاب،بیشتر از من حسینیوسفالهـے را دوست خواهد داشت،دق مےڪنم..}😔
📚بہنقلاز”نویسندهےڪتاب #حسین_پسر_غلامحسین
@shahidhojatrahimi
•
💠🌷💠 #سـیـره_شـہـداء
💔 شاید بچهای پدر نداشته باشد!
🏫 دست محمد حسین را گرفت و او را در مدرسهی ارباب زاده که خودش مدیر آن بود ثبت نام کرد.
☀️ ظهر، محمدرضا و محمد حسین خسته و کوفته به خانه آمدند.
🌷 محمدحسین پرسید: پدر! چرا امروز ما را با ماشین به خانه نیاوردی؟ مسیر طولانی است. ما خسته شدیم.
💕 پدر او را در آغوش کشید، بوسید و گفت:
☝🏻به خاطر اینکه شاید در بین بچهها کسانی باشند که پدر نداشته باشند. این کار خوبی نیست که جلوی آنها شما هر لحظه با پدر باشید.
📔 برگرفته از کتاب حسین پسر غلامحسین؛ خاطراتی از #شهید_محمد_حسین_یوسف_الهی
⚘یادش گرامی با ذکر صلوات
@shahidhojatrahimi
🌹با مجروح شدن پسرم محمّدحسین برای ملاقاتش به بیمارستان رفته بودم؛ نمی دانستم در کدام اتاق بستری است. در حال عبور از سالن بودم که یک دفعه صدایم کرد: مادر! بیا اینجا.
🌹وارد اتاق شدم. خودش بود؛ محمّدحسین من! امّا به خاطر مجروح شدن، هر دو چشمش را بسته بودند!
بعد از کمی صحبت گفتم: مادر! چطور مرا دیدی؟! مگر چشمانت بسته نبود؟
امّا هر چه اصرار کردم، بحث را عوض کرد
#شهید_محمد_حسین_یوسف_الهی
@shahidhojatrahimi
🌹با مجروح شدن پسرم محمّدحسین برای ملاقاتش به بیمارستان رفته بودم؛ نمی دانستم در کدام اتاق بستری است. در حال عبور از سالن بودم که یک دفعه صدایم کرد: مادر! بیا اینجا.
🌹وارد اتاق شدم. خودش بود؛ محمّدحسین من! امّا به خاطر مجروح شدن، هر دو چشمش را بسته بودند!
بعد از کمی صحبت گفتم: مادر! چطور مرا دیدی؟! مگر چشمانت بسته نبود؟
امّا هر چه اصرار کردم، بحث را عوض کرد
#شهید_محمد_حسین_یوسف_الهی