eitaa logo
❀ شهیدحجت الله رحیمی❀
2.2هزار دنبال‌کننده
31.8هزار عکس
12.9هزار ویدیو
106 فایل
❣🍃بسم رب خادم الشهداء🍃❣ 🥀شھید...به‌قَلبت‌نگـاھ‌میکُند اگࢪجایےبࢪايَش‌گذاشتھ‌باشےمےآيد‌مےمانَد لانھ میکُند تاشھيدت‌ڪُند ﴿شهیدحجت الله رحیمے♡﴾️🕊
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💐🍃🌿🌸🍃🌼 🍃🌺🍂 🌿🍂 🌸 📙 ✍سربازی رفتنش هم مثل مدرسه رفتنش عجیب بود همه اهل خانه مجید را داداش صدا می‌ڪنند. پدر، مادر، خواهرها وقتی می‌خواهند از مجید بگویند پسوند «داداش» را با تمام حسرتشان به نام مجید می‌چسبانند و خاطراتش را مرور می‌ڪنند. خاطرات روزهایی ڪه باید دفترچه سربازی را پر می‌ڪرد اما نمی‌خواست سربازی برود. مادر داداش مجید داستان جالبی از روزهای سربازی مجید دارد: «با بدبختی مجید را به سربازی فرستادیم. گفتم نمی‌شود ڪه سربازی نرود. فرداڪه خواست ازدواج ڪند، حداقل سربازی رفته باشد. وقتی دید دفترچه سربازی را گرفته‌ام. گفت برای خودت گرفته‌ای! من نمی‌روم. با یڪ مصیبتی اطلاعاتش را از زبانش بیرون ڪشیدیم و فرستادیم؛ اما مجید واقعاً خوش‌شانس بود. از شانس خوبش سربازی افتاد ڪهریزڪ ڪه یڪی از آشناهایمان هم آنجا مسئول بود. مدرسه ڪم بود هرروز پادگان هم می‌رفتم. مجید ڪه نبود ڪلاً بی‌قرار می‌شدم. من حتی برای تولد مجید ڪیڪ تولد پادگان بردم. انگار نه انگار که سربازی است. آموزشی ڪه تمام شد دوباره نگران بودیم. دوباره از شانس خوبش «پرند» افتاد ڪه به خانه نزدیڪ بود. مجید هر جا می‌رفت همه‌چیز را روی سرش می‌گذاشت. مهر تائید مرخصی آنجا را گیر آورده بود یڪ ڪپی از آن برای خودش گرفته بود پدرش هرروز ڪه مجید را پادگان می‌رساند وقتی یڪ دور می‌زد وبرمی گشت خانه می‌دید ڪه پوتین‌های مجید دم خانه است شاڪی می‌شدڪه من خودم تو را رساندم پادگان تو چطور زودتر برگشتی. مجید می‌خندید و می‌گفت: خب مرخصی رد ڪردم!» 👈شهید مجید قربانخانی 💐 ⏪ ... 📝 @shahidhojatrahimi
4_5793908498597151722.mp3
5.37M
قافله سالار من کجایی ای دوای دردم پی تو هر کجا میگردم تورو تو قتلگاه گم کردم ... با صدای #حسین_شریفی *بیاد شهید #سید_رسول_شهیدی * 🏴ڪانال شهیدحجت الله رحیمی🏴 @shahidhojatrahimi
✍ پایبندی شگفت‌انگیز یک شهید به حکم شرعی مهدی یک روز ازم پرسید: بابا جان! خمس اموالت رو دادی؟ تعجب کردم و با خودم گفتم: پسر دوازه سیزده ساله رو چه به این حرفا؟!!! با این که پایبندی خاصی به رعایت مسائل شرعی داشتم، حرفش رو شوخی گرفتم و گفتم: نه پسرم! ندادم! امسال رو ندادم. از فردای اون روز دیگه مهدی لب به غذا نزد. دو روز هم به بهانه‌های مختلف اعتصاب غذا کرد. وقتی پیگیر شدم فهمیدم به خاطر همون که گفته بودم خمس ندادم، چیزی نمی‌خورد... 📌 خاطره ای از زندگی شهید مهدی کبیرزاده 📚منبع: کتاب دسته یک، صفحه ۱۴۱ : @shahidhojatrahimi
💠بسم الله الرحمن الرحیم ♦️ تقویم _ تاریخ ▪️پنج‌شنبه ۶ دی ۱۳۹۷ ۱۹ ربیع الثانی۱۴۴۰ ۲۷ دسامبر ۲۰۱۸ 🌷حضرت امام رضا (ع): کسی که از آبروریزی و لطمه زدن به حیثیت مسلمانان خودداری کند، خداوند از لغزش‌های او در روز قیامت گذشت خواهد نمود. 📚بحار، ج ۷۵، ص ۲۵۶ 🆔 @shahidhojatrahimi
🌹 شهیده نسرین افضل🌹 همیشـہ زیر لب دعـای امیرالمؤمنین رو زمـزمـہ مـےڪرد : "إلهـے قلبـے مَحجوب و نَفسے معیـوب 🌺 @shahidhojatrahimi
همسر شهیده نسرین افضل گفت: در آن شرایط نابسامان جنگی و آماده باش تمام نیروها، دل را به دریا زده و تنهایی به خواستگاری ایشان رفتم و در جلسه اول تمام صحبت های گفته شده در آن جلسه در مورد مسائل کلی مثل انقلاب و اهداف زندگی بود و هیچ صحبتی در مورد ازدواج زده نشد. @Shahidhojatrahimi
❀ شهیدحجت الله رحیمی❀
🌹 شهیده نسرین افضل🌹 همیشـہ زیر لب دعـای امیرالمؤمنین رو زمـزمـہ مـےڪرد : "إلهـے قلبـے مَحجوب و نَف
قسمتی از وصیت نامه خواهر شهید نسرین افضل ” یا ایتها النفس المطمئنه ” ارجعی الی ربک راضیه مرضیه ، فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی . ای نفس قدسی مطمئن و دل آرام (بیاد خدا ) . امروز به حضور پروردگارت بازآی که تو خشنود (به نعمتهای ابدی او ) و او راضی از تو است. بازآی و درصف بندگان خاص من درآی . و دربهشت من داخل شو . سوره فجر آیه ۲۶ الی ۳۰ ” ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله …. ” شهادت بالاترین درجه ای است که یک انسان میتواند به آن برسد و با خونش پیامی میدهد به بازماندگان راهش. همسرم بدان که من نسرین کسی که تو را دوست دارد، شهادت را هم بسیار دوست می دارم چون خدای خود را در آن زمان پیدا می کنم. از تو می خواهم اگر می خواهی فردی خدا گونه باشی و درس دهنده، از امروز و از این ساعت سعی کنی تماس خود را با خدای خویش بیشتر کنی و همینطور معلّمی باشی جدّی. 🌸 @shahidhojatrahimi
❌مسؤلین با دقت بخوانند❌ : توی کوچه پیرمردی رو که روی زمین سرد خوابیده بود... سن و کم بود و چیزی نداشتم تا کمکش کنم؛😞 اون شب رخت و آزارم می داد! و خوابم نمیبرد از فکرپیرمرد...💭 رخت و رو جمع کردم و روی زمین سرد خوابیدم می خواستم توی رنج پیرمرد باشم اون شب، سرما توی بدنم نفوذ کرد و شدم ...‼️ روحم شفا پیدا کرد چه مریضی ...|😌| 🍃❤️ @shahidhojatrahimi
📖 👈 💖 بعد از اتمام ساخت گلوله‌های خرمایی ، حاج حمید در یڪی از آن‌ گلول ها یڪ مهره گذاشت و گفت ڪه گلوله‌های خرما را بخورید 😊. در گلولہ خرمایی هر ڪس مهره بود ، همگی او را دنبال می‌‌ڪنیم . همہ با هیجان ناشی از اینڪه مهره ، سهم چہ ڪسی خواهد شد شروع بہ خوردن گلوله‌های خرمایی ڪردند 😀. ندا یڪی دو گاز از گلولہ خرمایی را بیشتر نخورده بود ڪه بی‌اختیار دستش را بہ سمت دهانش برد و آرام بلند شد ڪه فرار ڪند . حاج حمید بہ او گفت : ها ؟ چہ خبر ؟ مهره را داری می‌خوری ؟ ندا دو پا داشت ، دو پا هم قرض ڪرد و بہ سرعت بہ سمت حیاط فرار ڪرد . حاج حمید فریاد زد یالا بگیرینش نذارین بزنہ بچاڪ . بچه‌ها دنبالش می دویدند و او را قلقلڪ می دادند ☺️ . ✍ راوی : همسر شهید بازی با بچه ها را فراموش نڪنیم 👌 🌹 @shahidhojatrahimi
💢 💢 اگر امام سید علی خامنه ای ، گفت ببر ، ببر ! اگر گفت نبر ، نبر ! چشم ، گوش ، دهان ، حرڪت و همہ چیز امام سید علی خامنہ ای و لاغیر ...! 🌹 @shahidhojatrahimi