#سلام_بر_ابراهیم ❤
⭐#قسمت_شانزدهم⭐
🌷جمعی ازدوستان شهید🌷
از دیگر کارهائی که در مجموعه ورزش باستانی انجام می شد این بودکه بچه ها به صورت گروهی به زورخانه های دیگر می رفتند وآنجا ورزش می کردند. یک شبِ ماه رمضان مابه زورخانه ای در کرج رفتیم.
آن شب رافراموش نمی کنم. ابراهیم شعر می خواند. دعا می خواند و ورزش می کرد. مدتی طولانی بود که ابراهیم در کنار گود مشغول شنای زورخانه ای بود . چند سری بچه های داخل گود عوض شدند، اما ابراهیم همچنان مشغول شنا بود. اصلا به کسی توجه نمی کرد.
پیرمردی دربالای سکو نشسته بود وبه ورزش بچه ها نگاه می کرد.
پیش من آمد. ابراهیم را نشان داد و باناراحتی گفت:آقا، این جوان کیه؟! با تعجب گفتم:چطور مگه!؟ گفت: من که وارد شدم، ایشون داشت شنا می رفت. من با تسبیح، شنا رفتنش را شمردم. تا الان هفت دور تسبیح رفته یعنی هفتصدتا شنا! تورو ندا بیارش بالا الان حالش به هم میخوره. وقتی ورزش تمام شد ابراهیم اصلا خستگی نمی کرد. انگار نه انگار که چهار ساعته شنا رفته!
🌷🌷🌷
#ادامه_دارد 🌱
#کانال_ما_رو_به_اشتراک_بگذارید👇👇
@shahidmedadian
🌸⃟🌹🕊჻ᭂ࿐✰🌹🍃
#امام_زمان_امام_باقر
#شب_جمعه_عیدغدیر_حجاب
#کانال_شهدایی_شهیدرحمان_مدادیان
#مجموعه_فرهنگی_شهید_ابراهیم_هادی
#فرهنگی_مجازی_هادی_دلها
@shahidmedadian
❤❤❤❤
https://eitaa.com/joinchat/1852440749Cc4937a5cdc
🕊️🥀🌴
#نخل_سوخته 🌴🥀
🌹خاطرات سردار شهید حسین یوسف الهی🌹
#قسمت_شانزدهم
▪️زمانی که در مهران مستقر بودیم موقعیت منطقه خیلی خطرناک بود. چون هم ما به شناسایی می رفتیم و هم عراقیها، گشتی هایشان را جلو می فرستادند. فاصله خاکریز ما تا آنها خیلی زیاد بود و بین دو خاکریز هم جنگل بود. گاهی میشد که عراقیها با تعداد زیادی نیرو جلو می آمدند تا شاید بتوانند یکی از بچههای واحد شناسایی را اسیر کنند و برای گرفتن اطلاعات با خودشان ببرند.
- آن شب هوا بارانی بود. من و مهدی شفازند و حسین طبق معمول داخل یک سنگر خوابیده بودیم. نیمههای شب باران خیلی شدید شد، به طوری که آب به داخل سنگر نفوذ کرد. من وقتی بیدار شدم دیدم همه جا خیس شده است. خواستم بچهها را بیدار کنم که دیدم حسین نیست. فقط مهدی شفازند گوشه ای خواب است. فکر کردم حتماً حسین زودتر از من متوجه آب افتادن سنگ شده و تنهایی برای درست کردن آن بیرون رفته. با عجله خارج شدم. اما او را ندیدم. باران آنقدر شدید بود که چیزی نگذشت لباسم کاملاً خیس شد. همانطور که داشتم اطراف را نگاه میکردم و دنبال حسین می گشتم یک دفعه احساس کردم پشت تانکر آب چیزی تکان خورد. گفتم شاید اشتباه کرده ام اما با این حال برای اطمینان بیشتر کمی به تانکر نزدیک شدم. دیدم بله مثل اینکه یک نفر پشت آن مخفی شده است. فکر کردم حتماً گشتی های عراقی هستند به خاطر همین سعی کردم با احتیاط عمل کنم. چند لحظه همانطور سر جایم ایستادم و به جلو چشم دوختم. احساس کردم که یکی از بچههای خودمان است. چون از حرکاتش مشخص بود که پناه نگرفته است. در صورتی که اگر گشتی های عراقی بودند مخفی میشدند و تا رفع خطر از جایشان تکان نمی خوردند. آهسته و با احتیاط جلو رفتم و خودم را به پشت تانکر رساندم. صحنه ای دیدم که مرا منقلب کرد و سرجایم خشکم زد. حسین داخل یکی از چاله های پشت تانکر به نماز ایستاده بود. آنهم در آن باران شدید. لحظاتی بدون اینکه بخواهم، محو حرکات او شده بودم. واقعاً چه چیز باعث شده بود که او نیمههای شب زیر باران خواب را رها کند و در آن شرایط سخت به نماز بایستد. از تماشایش سیر نمی شدم. آنقدر در حال خودش غرق بود که اصلاً متوجه حضور من نشد. دیگر چیزی به نماز صبح نمانده بود. به طرف سنگر برگشتم. مهدی هم بیدار شده بود.
- آن شب باران، بخشی از سنگر را خراب کرد. صبح وقتی داشتیم همه با هم آن را درست می کردیم حسین اصلاً چیزی به روی خودش نمی آورد. معلوم بود که شب قبل متوجه من نشده است. خیلی دلم می خواست راجع به آن نماز زیر باران برایم صحبت کند، اما امکان نداشت. و بالاخره همهٔ این اسرار را با خودش برد. (محمد رضا مهدی زاده)
▪️قبل از عملیات خیبر امام جمعهٔ زرند به مقر لشکر در دشت عباس آمده بودند. از خصوصیات معنوی و عرفانی ایشان زیاد تعریف می کردند. بعد از نماز با حسین تصمیم گرفتیم، برویم ایشان را از نزدیک ببینیم.
- موقع نماز من اورکتم روی دوشم بود، یعنی در واقع دستم را توی آستین هایش نکرده بودم. زمانی که میخواستیم به ملاقات امام جمعه زرند برویم، من اورکتم را درست پوشیدم و سر و وضعم را مرتب کردم. حسین این صحنه را دید ایستاد و گفت: «این کار تو خالصانه نیست برگردیم.»
- گفتم: چرا؟
- گفت: «به خاطر اینکه تو وقتی نماز می خواندی اورکت روی دوشت بود اما حالا که می خواهی به ملاقات آقای شوشتری بروی آن را می پوشی و خودت را مرتب می کنی.»
- وقتی این حرف را زد برگشت و دیگر به ملاقات نرفتیم. (تاجعلی آقا مولایی)
◽ یک بار او را دیدم که میخواست به جلسه برود. چند کالک و نقشه در دست داشت. و به جای کفش یا پوتین یک جفت دمپایی لنگه به لنگه و کوچه و بزرگ پایش بود.
- گفتم: حسین کجا میروی؟
- گفت: می روم جلسه!
- گفتم: با همین دمپایی ها؟
- گفت: مگر چه اشکالی دارد؟
- گفتم: آخر هر کس میخواهد جلسه برود سر و وضعش را مرتب میکند و لباس درست و حسابی می پوشد، نه مثل تو با این دمپایی های لنگه به لنگه و جور واجور!
- خندید و گفت: چی کار کنم. من همینطوری وضو گرفتم و رفتم مسجد، با همین دمپایی ها، حالا چه لزومی دارد که برای جلسه رفتن طور دیگری لباس بپوشم. به حال من فرقی نمیکند.
- و راستی هم به حال او فرق نمیکرد.
- چون اصلاً اهل ظاهرسازی نبود آنچه که اهمیت داشت خداوند و رضایت الهی بود. (علی نجیب زاده)
▪️یک بار «محتاج» مسئول قرارگاه را برای شناسه منطقه به هور بردم. حسین مسئول شناسایی بود و میبایست برای توجیه همراه ما بیاید.
- سه تایی سوار قایق شدیم. او سکان را به دست گرفت و راه افتادیم. داخل هور همینطور که می رفتیم زیر لب اشعاری را زمزمه می کرد. کمکم صدایش بلندتر شود و به طور واضحی خطاب به محتاج شروع به خواندن کرد.
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیو
Salam bar Ebrahim16.mp3
زمان:
حجم:
8.48M
📚 #کتاب_صوتی 🔊
«هر شب قبل از خواب کتاب خوب بشنوید»
🏷 کتاب #سلام_بر_ابراهیم
🌷#داستان_زندگی_شهید_پهلوان_بی_مزار
🌷#شهید_ابراهیم_هادی
🍂#انتشارات_شهید_ابراهیم_هادی
🍂#قسمت_شانزدهم
💚ابراهیم جوان پر دل و جرأت ص ۸۳❤️
💚ابراهیم انسانی عجیب ص ۸۳❤️
💚عنایت خداوند با تسبیحات حضرت زهرا(س) ص۸۶❤️
🌟ابراهيم مشــغول گفتــن اذان بود. بچه ها براي نماز آماده ميشــدند. حالت معنــوي عجيبي در بچه ها ايجاد شــد.
🌟محمد بروجردي گفــت: اميرآقا، اين ابراهيم بچه كجاست؟!گفتم: بچه محل خودمونه، سمت هفده شهريور و ميدان خراسان.
🌟بــرادر بروجردي ادامــه داد: عجب صدايــي داره. يكي دو بــار تو منطقه ديدمش، جوان پر دل و جرأتيه.
🌟بعد ادامه داد: اگه تونستي بيارش پيش خودمون كرمانشاه.
📝 کتاب سلام بر ابراهیم، زندگینامه ای مختصر و بیش از شصت خاطره درباره شهید بزرگوار و مفقود الاثر ابراهیم هادی است،مردی که با داشتن قهرمانی ها، پهلوانی ها، رشادت ها، مروت ها و... با دریافت مدال شهادت کمال یافت.
#سلام_بر_ابراهیم
https://eitaa.com/joinchat/1852440749Cc4937a5cdc
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
🍂💚🍂💚﷽💚🍂
💚🍂💚🍂
🍂💚🍂
💚🍂
🍂
✍️ #تنها_میان_داعش
#قسمت_شانزدهم
🔸 در فضای تاریک و خاکی اتاق و با نور اندک موبایل، بلاخره حلیه را دیدم که با صورت روی زمین افتاده و یوسف زیر بدنش مانده بود.
دیگر گریههای یوسف هم بیرمق شده و بهنظرم نفسش بند آمده بود که موبایل از دستم افتاد و وحشتزده به سمتشان دویدم.
🔸 زنعمو توان نداشت از جا بلند شود و چهار دست و پا به سمت حلیه میرفت. من زودتر رسیدم و همین که سر و شانه حلیه را از زمین بلند کردم زنعمو یوسف را از زیر بدنش بیرون کشید.
چشمان حلیه بسته و نفسهای یوسف به شماره افتاده بود و من نمیدانستم چه کنم. زنعمو میان گریه #حضرت_زهرا (سلاماللهعلیها) را صدا میزد و با بیقراری یوسف را تکان میداد تا بلاخره نفسش برگشت، اما حلیه همچنان بیهوش بود که نفس من برنمیگشت.
🔸 زهرا نور گوشی را رو به حلیه نگه داشته بود و زینب میترسید جلو بیاید. با هر دو دست شانههای حلیه را گرفته بودم و با گریه التماسش میکردم تا چشمانش را باز کند.
صدای عمو میلرزید و با همان لحن لرزانش به من دلداری میداد :«نترس! یه مشت #آب بزن به صورتش به حال میاد.» ولی آبی در خانه نبود که همین حرف عمو #روضه شد و ناله زنعمو را به #یاحسین بلند کرد.
🔸 در میان سرسام مسلسلها و طوفان توپخانهای که بیامان شهر را میکوبید، آوای #اذان مغرب در آسمان پیچید و اولین روزهمان را با خاک و خمپاره افطار کردیم.
نمیدانم چقدر طول کشید و ما چقدر بال بال زدیم تا بلاخره حلیه به حال آمد و پیش از هر حرفی سراغ یوسف را گرفت.
🔸 هنوز نفسش به درستی بالا نیامده، دلش بیتاب طفلش بود و همین که یوسف را در آغوش کشید، دیدم از گوشه چشمانش باران میبارد و زیر لب به فدای یوسف میرود.
عمو همه را گوشه آشپزخانه جمع کرد تا از شیشه و پنجره و موج #انفجار دور باشیم، اما آتشبازی تازه شروع شده بود که رگبار گلوله هم به صدای خمپارهها اضافه شد و تنمان را بیشتر میلرزاند.
🔸 در این دو هفته #محاصره هرازگاهی صدای انفجاری را میشنیدیم، اما امشب قیامت شده بود که بیوقفه تمام شهر را میکوبیدند.
بعد از یک روز #روزهداری آنهم با سحری مختصری که حلیه خورده بود، شیرش خشک شده و با همان اندک آبی که مانده بود برای یوسف شیرخشک درست کردم.
🔸 همین امروز زنعمو با آخرین ذخیرههای آرد، نان پخته و افطار و سحریمان نان و شیره توت بود که عمو مدام با یک لقمه نان بازی میکرد تا سهم ما دخترها بیشتر شود.
زنعمو هم ناخوشی ناشی از وحشت را بهانه کرد تا چیزی نخورَد و سهم نانش را برای حلیه گذاشت. اما گلوی من پیش عباس بود که نمیدانستم آبی برای #افطار دارد یا امشب هم با لب خشک سپری میکند.
🔸 اصلاً با این باران آتشی که از سمت #داعشیها بر سر شهر میپاشید، در خاکریزها چهخبر بود و میترسیدم امشب با #خون گلویش روزه را افطار کند!
از شارژ موبایلم چیزی نمانده و به خدا التماس میکردم تا خاموش نشده حیدر تماس بگیرد تا اینهمه وحشت را با #عشقم قسمت کنم و قسمت نبود که پس از چند لحظه گوشی خاموش شد.
🔸 آخرین گوشی خانه، گوشی من بود که این چند روز در مصرف باتری قناعت کرده بودم بلکه فرصت همصحبتیام با حیدر بیشتر شود که آن هم تمام شد و خانه در تاریکی محض فرو رفت.
حالا دیگر نه از عباس خبری داشتیم و نه از حیدر که ما زنها هر یک گوشهای کِز کرده و بیصدا گریه میکردیم.
🔸 در تاریکی خانهای که از خاک پر شده بود، تعداد راکتها و خمپارههایی که شهر را میلرزاند از دستمان رفته و نمیدانستیم #انفجار بعدی در کوچه است یا روی سر ما!
عمو با صدای بلند سورههای کوتاه #قرآن را میخواند، زنعمو با هر انفجار #صاحبالزمان (روحیفداه) را صدا میزد و بهجای نغمه مناجات #سحر، با همین موج انفجار و کولاک گلوله نیت روزه ماه مبارک #رمضان کردیم.
🔸 آفتاب که بالا آمد تازه دیدیم خانه و حیاط زیر و رو شده است؛ پردههای زیبای خانه پاره شده و همه فرش از خردههای شیشه پوشیده شده بود.
چند شاخه از درختان توت شکسته، کف حیاط از تکه های آجر و شیشه و شاخه پُر شده و همچنان ستونهای دود از شهر بالا میرفت.
🔸 تا ظهر هر لحظه هوا گرمتر میشد و تنور #جنگ داغتر و ما نه وسیلهای برای خنک کردن داشتیم و نه پناهی از حملات داعش.
آتش داعشیها طوری روی شهر بود که حلیه از دیدار عباس ناامید شد و من از وصال حیدر! میدانستم سدّ #مدافعان شکسته و داعش به شهر هجوم آورده است، اما نمیدانستم داغ #شهادت عباس و ندیدن حیدر سختتر است یا مصیبت #اسارت...
#ادامه_دارد
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
🇮🇷 @shahidmedadian
🍂
💚🍂
🍂💚🍂
💚🍂💚🍂
🍂💚🍂💚🍂💚🍂
هدایت شده از مقر بیداری (ضد شبهه)
سلام همراهان گرامی🌺
🍃کلیپ مبحث اعتقادی رو ببینید در آپارتمون
#قسمت_پانزدهم👇👇
https://aparat.com/v/dbmwlo2
#قسمت_شانزدهم👇👇
https://aparat.com/v/iat8t33
#قسمت_هفدهم👇👇
https://aparat.com/v/nenpb88
#قسمت_هجدهم 👇👇
https://aparat.com/v/ijw9ux7
ببینید ولذت ببرید وبه دوستانتون هم معرفی کنید👌