امشب، برای خیلی هامون شب سختی بود...😔
ولی به یاد دارم شبی رو که #آقارضاالوانی از سوریه تماس گرفت و طوری که غالب تهی نکنیم، آخرین وصیت هاشو کرد و تلفن بدون خداحافظی قطع شد ... !!
و من خیلی منتظر بودم که آقارضا حتما فردای اون شب، مجددا تماس بگیره و دوباره ...
اما اون شب، من و خیلی از جمعیت ۸۰میلیونی ایران، در آرامش کامل به خواب ناز رفته بودیم در حالیکه ساعاتی بعد از اون تماس، آقارضای عزیز در نبردی نابرابر با دشمن تا بُن دندان مسلح، در عملیاتی فداکارانه، قلب مهربونش رو در راه دفاع از حریم آل الله و کیان کشورش فدا کرده بود...💔😭💔
و اما سالهای زیادی است که ما ایرانیان، امنیت و آرامشمون را مدیون قلب های مهربانی هستیم که بی هیچ ادعایی، در نقطه صفر مرزی سرزمینمون و حتی فرسنگها دورتر، سپر بلای ما کردهاند...
قدردانشان هستیم...🙏
#نثارارواحطیبهاماموشهداوعاقبتبخیریسربازانامامزمانبهویژهاعضایمحترمکانالصلوات
#راویهمسرشهید
http://eitaa.com/shahidmohammadrezaalvani
۷ ماهی بود که به خواستگاریم آمده بود و پدرم به دلایلی از جمله زندگی در غربت یعنی تهران، با این ازدواج مخالف بود.
آقارضا خیلی جدی، واسطه ها را میفرستاد تا نظر او را جلب کند. تا اینکه شب ازدواج حضرت زهرا و حضرت علی(علیهما السلام) خواب عجیبی دیدم...
داخل صحن مطهر شاهزاده حسین(ع) که عموی امام زمان و برادر بلافصل امام حسن عسگری(ع) هستند، ایستاده بودم و قرآنی در دستم بود که میخواستم همان سوره ای که دوستم در حال تلاوتش بود را بخوانم.
ناگاه جناب شاهزاده حسین(ع) با قامتی ابالفضلی، عمامه و عبای مشکی به دوش وارد حرم شدند.
به من امر کرد که قرآن را به ایشان بدهم و از من پرسیدند که آیا میخواهی برایت استخاره ای بگیرم؟
بعد از جواب من، ایشان قرآن را باز کرد و فرمود حاجتت برآورده میشود. اما باید به اینجا بیایی و بدهی سیدِشاهزاده حسین یک الف در شناسنامه ات بنویسد!
این را گفت و از حرم خارج شد.
با عجله دنبال حضرت داخل حیاط دویدم؛ پرسیدم از امام جماعت اینجا بخواهم که"الف"را در شناسنامه ام بنویسد؟!
حضرت در حالیکه به نزدیک درب حیاط رسیده بود، دست راستش را بالا گرفت و به نشانه تاکید تکان داد و فرمود: نه،نه! فقط سید شاهزاده حسین!
به داخل حرم بازگشتم؛ صدایی از بالای گنبد آمد: "این الف کمرنگ است، می آید و میرود!! آن را با رنگ آبی(گمانم فرمودند: فیروزه ایی) بنویس!
در خواب مانند بیداری کاملا منظور حضرت و صدای بالای گنبد را فهمیده بودم؛ ولی با خود میگفتم نام همسر را که با رنگ آبی نمی نویسند!
همچنین منظور از اینکه این الف می آید و میرود را هم فهمیده بودم، اما نه با شهادت همسرم!
از خواب بیدار شده بودم؛ از طرفی خوشحال بودم که تکلیفم را اهل بیت(ع) مشخص کرده اند، از طرفی هم ناراحت که چرا فرمودند این #الف_کمرنگ است و خواهد رفت...!!
آقارضا واسطه هایشان را مدام میفرستاد تا اینکه پدرم خیلی غیر منتظره به این امر راضی شد!
آقارضا بعد از آن پشت سر هم برای تدارک و برنامه ریزی عروسی به خانه ما می آمد.
وقتیکه قرار به عقد شد، فقط نیمه اول خوابم را برایش تعریف کردم و از او خواستم که مراسم عقد طبق فرمایش حضرت، در همان جا برگذار شود. او هم با خوشحالی گفت چی بهتر از این؟!
با هیئت امنای حرم هماهنگ کردیم و قرارشد همان جا، بدون هیچ تشریفاتی عقد کنیم...
نیمه دوم خوابم را تا قبل از شهادتش به کسی نگفته بودم؛ راستش نمیخواستم رفتنش را اینقدر زود باور کنم! اما همیشه احساس غریبی داشتم!
عاشقی دردسری بود، نمی دانستیم
حاصلش خون جگری بود، نمی دانستیم
پر گرفتیم ولی باز به دام افتادیم
شرط بی بال و پری بود، نمی دانستیم
آسمان از تو خبر داشت ولی...
سهم ما بی خبری بود، نمی دانستیم
#راویهمسرشهید
#شهیدمحمدرضاالوانی
http://eitaa.com/shahidmohammadrezaalvani
کانال رسمی شهید محمدرضا الوانی🇮🇷
یک سال از زندگیمون گذشته بود؛ یه روز اومد خونه و شناسنامشو بهم نشون داد و گفت: من دیگه "زارع الوانی
۷ ماهی بود که به خواستگاریم آمده بود و پدرم به دلایلی از جمله زندگی در غربت یعنی تهران، با این ازدواج مخالف بود.
آقارضا خیلی جدی، واسطه ها را میفرستاد تا نظر او را جلب کند. تا اینکه شب ازدواج حضرت زهرا و حضرت علی(علیهما السلام) خواب عجیبی دیدم...
داخل صحن مطهر شاهزاده حسین(ع) که عموی امام زمان و برادر بلافصل امام حسن عسگری(ع) هستند، ایستاده بودم و قرآنی در دستم بود که میخواستم همان سوره ای که دوستم در حال تلاوتش بود را بخوانم؛ همان زمان برگه ایی از قرآنم روی زمین افتاد، داشتم تلاش می کردم که آن برگه را سر جایش بگذارم که
ناگاه جناب شاهزاده حسین(ع) با قامتی ابالفضلی، عمامه و عبای مشکی به دوش وارد حرم شدند.
به من امر کرد که قرآن را به ایشان بدهم؛ بلفاصله برگ قرآن را سر جایش گذاشت و از من پرسیدند که آیا میخواهی برایت استخاره ای بگیرم؟
بعد از جواب من، ایشان قرآن را باز کرد و فرمود حاجتت برآورده میشود. اما باید به اینجا بیایی و بدهی سیدِشاهزاده حسین یک الف در شناسنامه ات بنویسد!
این را گفت و از حرم خارج شد.
با عجله دنبال حضرت داخل حیاط دویدم؛ پرسیدم از امام جماعت اینجا بخواهم که"الف"را در شناسنامه ام بنویسد؟!
حضرت در حالیکه به نزدیک درب حیاط رسیده بود، دست راستش را بالا گرفت و به نشانه تاکید تکان داد و فرمود: نه،نه! فقط سید شاهزاده حسین!
به داخل حرم بازگشتم؛ صدایی از بالای گنبد آمد: "این الف کمرنگ است، می آید و میرود!! آن را با رنگ آبی(گمانم فرمودند: فیروزه ایی) بنویس!
در خواب مانند بیداری کاملا منظور حضرت و صدای بالای گنبد را فهمیده بودم؛ ولی با خود میگفتم نام همسر را که با رنگ آبی نمی نویسند!
همچنین منظور از اینکه این الف می آید و میرود را هم فهمیده بودم، اما نه با شهادت همسرم!
از خواب بیدار شده بودم؛ از طرفی خوشحال بودم که تکلیفم را اهل بیت(ع) مشخص کرده اند، از طرفی هم ناراحت که چرا فرمودند این #الف_کمرنگ است و خواهد رفت...!!
آقارضا واسطه هایشان را مدام میفرستاد تا اینکه پدرم خیلی غیر منتظره به این امر راضی شد!
آقارضا بعد از آن پشت سر هم برای تدارک و برنامه ریزی عروسی به خانه ما می آمد.
وقتیکه قرار به عقد شد، فقط نیمه اول خوابم را برایش تعریف کردم و از او خواستم که مراسم عقد طبق فرمایش حضرت، در همان جا برگذار شود. او هم با خوشحالی گفت چی بهتر از این؟!
با هیئت امنای حرم هماهنگ کردیم و قرارشد همان جا، بدون هیچ تشریفاتی عقد کنیم...
نیمه دوم خوابم را تا قبل از شهادتش به کسی نگفته بودم؛ راستش نمیخواستم رفتنش را اینقدر زود باور کنم! اما همیشه احساس غریبی داشتم!
عاشقی دردسری بود، نمی دانستیم
حاصلش خون جگری بود، نمی دانستیم
پر گرفتیم ولی باز به دام افتادیم
شرط بی بال و پری بود، نمی دانستیم
آسمان از تو خبر داشت ولی...
سهم ما بی خبری بود، نمی دانستیم
#راویهمسرشهید
#شهیدمحمدرضاالوانی
http://eitaa.com/shahidmohammadrezaalvani