eitaa logo
کانال رسمی شهید محمدرضا الوانی🇮🇷
1.3هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
15.9هزار ویدیو
212 فایل
*اللهم عجل لولیک الفرج* شهیدمدافع حرم در سجده‌یِ آخرِ نمازهایش این دعا را میخواند: ‌اللهم أخرِج حُب الدُّنیا مِن قُلوبِنا...✨ تاریخ تولد🎂:1361/1/2 تاریخ شهادت🕊️:1395/7/7 مزارشهید🥀:باغ بهشت همدان «زیرنظر همسر شهید» ادمین پیشنهادات:۰۹۱۸۵۴۶۱۲۶۰
مشاهده در ایتا
دانلود
نماز صبح را که خواندم، گوشی ام زنگ خورد؛ مطمئن بودم آقارضاست. آن موقع صبح کسی جز او زنگ نمی زد. صفحه موبایلم را که نگاه کردم، مثل همیشه چشمانم از شادی برق زد؛ تماس از سوریه بود.. باز هم با همان طنین صدای پر مهرش گفت: الو، سلام...! با اینکه از شنیدن صدایش خوشحال بودم، اما کاملا از پشت خط میشد فهمید که چقدر صدایش محزون و گرفته است؛ اما می خواست خودش را خوشحال نشان دهد، مبادا ته دلم خالی شود... شوخی می کرد و سعی می کرد طور دیگری وانمود کند! اما آن شب، آخرین شب احیاء عمرش بود؛ همان شب وصیت نامه آخرش را نوشته بود! متن وصیت نامه اش نشان می داد که با هر سطرش چقدر گریه کرده بود و چقدر سخت از تمام دل بستگی هایش دل کنده بود...😭 تا آنکه همان شب، یعنی سحرگاه ۲۳ رمضان۱۳۹۵ شهادت را برایش مقدر کردند! دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند بعد از این روی من و آینه وصف جمال که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند من اگر کامروا گشتم و خوش دل چه عجب مستحق بودم و این ها به زکاتم دادند http://eitaa.com/shahidmohammadrezaalvani
نماز صبح را که خواندم، گوشی ام زنگ خورد؛ مطمئن بودم آقارضاست. آن موقع صبح کسی جز او زنگ نمی زد. صفحه موبایلم را که نگاه کردم، مثل همیشه چشمانم از شادی برق زد؛ تماس از سوریه بود.. باز هم با همان طنین صدای پر مهرش گفت: الو، سلام...! با اینکه از شنیدن صدایش خوشحال بودم، اما کاملا از پشت خط میشد فهمید که چقدر صدایش محزون و گرفته است؛ اما می خواست خودش را خوشحال نشان دهد، مبادا ته دلم خالی شود... شوخی می کرد و سعی می کرد طور دیگری وانمود کند! اما آن شب، آخرین شب احیاء عمرش بود؛ همان شب وصیت نامه آخرش را نوشته بود! متن وصیت نامه اش نشان می داد که با هر سطرش چقدر گریه کرده بود و چقدر سخت از تمام دل بستگی هایش دل کنده بود...😭 تا آنکه همان شب، یعنی سحرگاه ۲۳ رمضان۱۳۹۵ شهادت را برایش مقدر کردند! دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند بعد از این روی من و آینه وصف جمال که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند من اگر کامروا گشتم و خوش دل چه عجب مستحق بودم و این ها به زکاتم دادند http://eitaa.com/shahidmohammadrezaalvani
۸سال پیش در چنین لحظاتی، نماز صبحم را که خواندم، گوشی ام زنگ خورد؛ مطمئن بودم آقارضاست. آن موقع صبح کسی جز او زنگ نمی زد. صفحه موبایلم را که نگاه کردم، مثل همیشه چشمانم از شادی برق زد؛ تماس از سوریه بود...🕊 باز هم با همان طنین صدای پر مهرش گفت: الو، سلام...!💖 با اینکه از شنیدن صدایش خوشحال بودم، اما کاملا از پشت خط میشد فهمید که چقدر صدایش محزون و گرفته است؛ اما می خواست خودش را خوشحال نشان دهد، مبادا ته دلم خالی شود...💔 شوخی می کرد و سعی می کرد طور دیگری وانمود کند! اما آن شب، آخرین شب احیاء عمرش بود؛ همان شب، وصیت نامه آخرش را نوشته بود! متن وصیت نامه اش نشان می داد که با هر سطرش چقدر گریه کرده بود و چقدر سخت از تمام دل بستگی هایش دل کنده بود...😭 تا آنکه همان شب، یعنی سحرگاه ۲۳ رمضان۱۳۹۵بود که را برایش مقدر کردند! دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن که این تازه براتم دادند بعد از این روی من و آینه وصف جمال که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند من اگر کامروا گشتم و خوش دل چه عجب مستحق بودم و این ها به زکاتم دادند 🕊 💔 http://eitaa.com/shahidmohammadrezaalvani
۹سال پیش در چنین لحظاتی، نماز صبحم را که خواندم، گوشی ام زنگ خورد؛ مطمئن بودم آقارضاست. آن موقع صبح کسی جز او زنگ نمی زد. صفحه موبایلم را که نگاه کردم، مثل همیشه چشمانم از شادی برق زد؛ تماس از سوریه بود...🕊 باز هم با همان طنین صدای پر مهرش گفت: الو، سلام...!💖 با اینکه از شنیدن صدایش خوشحال بودم، اما کاملا از پشت خط میشد فهمید که چقدر صدایش محزون و گرفته است؛ اما می خواست خودش را خوشحال نشان دهد، مبادا ته دلم خالی شود...💔 شوخی می کرد و سعی می کرد طور دیگری وانمود کند! اما آن شب، آخرین شب احیاء عمرش بود؛ همان شب، وصیت نامه آخرش را نوشته بود! متن وصیت نامه اش نشان می داد که با هر سطرش چقدر گریه کرده بود و چقدر سخت از تمام دل بستگی هایش دل کنده بود...😭 تا آنکه همان شب، یعنی سحرگاه ۲۳ رمضان۱۳۹۵بود که را برایش مقدر کردند...🕊 دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن که این تازه براتم دادند بعد از این روی من و آینه وصف جمال که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند من اگر کامروا گشتم و خوش دل، چه عجب مستحق بودم و این ها به زکاتم دادند 🕊 💔 http://eitaa.com/shahidmohammadrezaalvani