27.63M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ارزش خاک کفش زائرین حضرت معصومه ‹سلاماللهعلیها›؛ حتما_ببینید. التماس دعا...
9.11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥بدون تعارف با خانواده نخبهای که در حادثه شاهچراغ به شهادت رسید
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
هر مشکلی داری برای فرج و سلامتی امام زمان(عج) دعا کنید، حضرت برای شما دعا میکنند...
•ــــــــــــــــــــ••ــــــــــــــــــــ•
#شهیدمحمدرضا_تورجی زاده🚩
╭─*═ঈ🇮🇷ঈ═*─╮
@shahidtoraji213
╰─*═ঈ❤️ঈ═*─╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⭕️ به اسم آزادیخواهی، برای تروریستها عزا میگیرند!
🔸 با اسم #آزادیخواهی، خائنان شروع کردند به فعالیت و توطئهچینی. همین خائنها #غائلهها را به وجود آوردند. و همین #خائنها هستند که برای توطئهگرها عزا میگیرند.
🔹 آنهایی که جوانهای ما را سر بُریدند حرفی نیست؛ جنایتکاران را #قصاص میکنند برایشان نوحه میگیرند!
🔸 خدای تبارک و تعالی در موضع عفو و رحمت، رحیم است؛ و در موضع #انتقام، انتقامجو.
🔹 اَشِدَّاءُ عَلَی الکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ. نسبت به توطئهگرها، اشداء، #با_شدت، با مشت گِره کرده، به دستور #اسلام با شدت عمل میکنیم؛
♦️ #ما_نمیترسیم از اینکه در روزنامههای خارج از ایران، برای ما چیزی بنویسند. ما نمیخواهیم وجاهت در خارج کشور پیدا بکنیم. ما میخواهیم به #امر_خدا عمل کنیم، و خواهیم کرد.
🔺 صحیفه امام خمینی، ج ۹، ص۲۸۲ و ۳۴۴
✅ #زن_عفت_افتخار
✅ #مرد_غیرت_اقتدار
•ــــــــــــــــــــ••ــــــــــــــــــــ•
#شهیدمحمدرضا_تورجی زاده🚩
╭─*═ঈ🇮🇷ঈ═*─╮
@shahidtoraji213
╰─*═ঈ❤️ঈ═*─╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ای وای مادر 💔😭
غریب گیر آوردنت 😭
اشد مجازات برای عاملین !!
#شهید_آرمان_علی_وردی
•ــــــــــــــــــــ••ــــــــــــــــــــ•
#شهیدمحمدرضا_تورجی زاده🚩
╭─*═ঈ🇮🇷ঈ═*─╮
@shahidtoraji213
╰─*═ঈ❤️ঈ═*─╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#شہدایۍ💫
اَشرَفالموتِقتلالشَهادة🕊
شهادتبرترینمرگهاست...🍃
هنوز هم برای #شهادت
دیر نیست
دل را باید صاف کرد..
شهیدنشوےمیمیری
#شهیدعجمی
#شهیدامنیت
#سیدروح_الله_عجمی
•ــــــــــــــــــــ••ــــــــــــــــــــ•
#شهیدمحمدرضا_تورجی زاده🚩
╭─*═ঈ🇮🇷ঈ═*─╮
@shahidtoraji213
╰─*═ঈ❤️ঈ═*─╯
📗🇮🇷یازهراس♡شهیدتورجی زاده🇵🇸📗
#شہدایۍ💫 اَشرَفالموتِقتلالشَهادة🕊 شهادتبرترینمرگهاست...🍃 هنوز هم برای #شهادت دیر نیست دل را
#شهادت مقصد نیست؛ راه است.
مقصد خداست و شهادت معقولترین راه برای رسیدن به خداست.
شهیدانه زندگی کن، تا شهید شوی
#سید_روح_الله_عجمیان
#شهیدعجمی
#سیدروح_الله_عجمی
#شهیدامنیت
#روح_الله_عجمی
•ــــــــــــــــــــ••ــــــــــــــــــــ•
#شهیدمحمدرضا_تورجی زاده🚩
╭─*═ঈ🇮🇷ঈ═*─╮
@shahidtoraji213
╰─*═ঈ❤️ঈ═*─╯
7.71M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آن روی چهره مولوی عبدالحمید ؛ کسی که مورد حمایت همه جانبه شبکههای وهابی است.
#
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔺 این خانه ی ساده را ببینید؛
حال و هوای مادر را ببینید
حرامزاده ی ناپاکی به نام شاهین نجفی می گفت: این قیام فرودستان است.
تخم حرام جراتش را داری دوربین را برگردانی تا مخاطبینت خانه را ببینند تا بفهمند فرودست هستی یا بالا دست؟
این خانه را ببینید.
خانه ی شهید مدافع امنیت است.
اینها فرودست هستند.
اینهایی که در برابر مُشتی بیمارِ جنسی و شعبون بی مخ که پس از داعش جرات کردند در خیابان بمانند ایستاده و از وطن دفاع کردند فرودست هستند.
برهنه ها کنار پرچم ایستاده اند
تصاویر شهید را یادتان هست چگونه بدون پیراهن روی زمین افتاده بود؟
ایران در زمانِ هجومِ بی همه چیزها چنین سربازان پاک و شریفی دارد...
#
ملگ بل آملیکا 🐣🐣
نبین قدم کوچیکه....
ماشاءالله
#راهپیمایی_سیزده_ابان
•ــــــــــــــــــــ••ــــــــــــــــــــ•
#شهیدمحمدرضا_تورجی زاده🚩
╭─*═ঈ🇮🇷ঈ═*─╮
@shahidtoraji213
╰─*═ঈ❤️ঈ═*─╯
📗🇮🇷یازهراس♡شهیدتورجی زاده🇵🇸📗
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📒 «قصه ی دلبری» ⏪ بخش بیست و سوم حرف، حرف خودش بود. پدرش با حاج آقا مهدوی نژاد که روحا
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄
📒 «قصه ی دلبری»
⏪ بخش بیست و چهارم:
نمیدانستم چه نقشه ای در سرش دارد. کلی آسمان ریسمان به هم بافت که داعش سوریه را اشغال کرده و دارد یکی، یکی اصحاب و یاران اهل بیت (علیه السلام) را نبش قبر میکند و میخواهد حرم ها را ویران کند. با آب و تاب هم تعریف می کرد. خوب که تنورش داغ شد، یک جمله گفت:
«منم می خوام برم!»
نه گذاشتم و نه برداشتم بی معطلی گفتم:
«خب برو!»
فقط پرسیدم:
«چند روز طول می کشه؟»
گفت:
«نهایت ۴۵ روز.»
از بس شوق و ذوق داشت، من هم به وجد آمده بودم. دور خانه راه افتاده بودم، مثل کمیته ی جستجوی مفقودین دنبال خوراکی می گشتم. هر چه دم دستم میرسید، در کوله اش جاسازی کردم. از نان خشک و نبات و حاجی بادام و شیرینی یزدی گرفته؛ تا نسکافه و پاستیل. تازه مادرم هم چیزهایی را به زور جا می داد. پسته و نبات ها را لای لباسهایش پیچید و خندید. ذکر خیر چند تا از رفقایش را کشید وسط و گفت:
«با هم اینا رو می خوریم!»
یکی را مسخره کرد که:
«مثل لودر هر چی بگذاری جلوش می بلعه»
دستش را گرفتم و نگاهش کردم، چشمانش از خوشحالی برق میزد. با شوخی و خنده بهش گفتم:
«طوری با ولع داری جمع می کنی که داره به سوریه حسودیم می شه!»
وقتی آمد لباسهای نظامی و پوتینش را بگذارد داخل کوله، سعی کردم کمی حالت اعتراض به خود بگیرم بهش گفتم:
«اون جا خیلی خوش می گذره یا این جا خیلی بد گذشته که این قدر ذوق مرگی؟»
انگشتانم را فشار داد و شروع کرد به خواندن:
«ما بی خیال مرقد زینب نمی شویم
روی تمام سینه زنانت حساب کن!»
تا اعزامش چند روزی بیشتر طول نکشید. یک روز خبر داد که کم کم باید باروبُنه اش را ببندد. همان روز هم بهش زنگ زدند که خودش را برساند به فرودگاه.
هیچ وقت ندیده بودم نماز صبحش را به این سرعت بخواند حالتی شبیه کلاغ پر. بهش گفتم:
«خب حالا تو هم!
خیالت راحت، جا نمی مونی!»
فقط یادم هست مرتب می پرسیدم:
«کی برمی گردی؟ چند روز می شه؟ نری یادت بره این جا زنی هم داشتی ها!»
دلم می خواست همراهش می رفتم تا پای پرواز، اما جلوی همکارانش خجالت می کشیدم. خداحافظی کرد و رفت. دلم نمی آمد در را پشت سرش ببندم، نمی خواستم باور کنم که رفت. خنده روی صورتم خشکید. هنوز هیچ چیز نشده، دلم برایش تنگ شد. برای خنده هایش، برای دیوانه بازی هایش، برای گریه هایش، برای روضه خواندن هایش.
صدای زنگ موبایلم بلند شد. محمدحسین بود، به نظرم هنوز به نگهبانی شهرک نرسیده بود. تا جواب دادم گفت:
«دلم برات تنگ شده!»
تا برسد فرودگاه چند دفعه زنگ زد.حتی پای پرواز که:
«الان سوار می شم و گوشی را خاموش می کنم!»
می گفت:
«می خوام تا لحظه ی آخر باهات حرف بزنم!»
من هم دلم می خواست با او حرف بزنم. شده بودم مثل آن هایی که در دوران نامزدی، در حرف زدن سیری ندارند. می ترسیدم به این زودیها صدایش را نشنوم. دلم نیامد گوشی را قطع کنم، گذاشتم خودش قطع کند. انگار دستی از داخل صفحه ی گوشی پلک هایم را محکم چسبیده بود، زل زده بودم به اسمش.
شب اولی که نبود، دلم می خواست باشد و خروپف کند. نمیگذاشتم بخوابد، باید اول من خوابم می برد بعد او. حتی شب هایی که خسته و کوفته تازه از مأموریت بر میگشت.
تا صبح مدام گوشی ام را نگاه می کردم. نکند خاموش شود یا احیاناً در خانه ی آپارتمانی در دسترس نباشم. مرتب از این پهلو به آن پهلو می شدم. صبح از دمشق زنگ زد. کد دار صحبت می کرد نمی فهمیدم منظورش از این حرفا چیست. خیلی تلگرافی حرف زد. آنتن نمی داد، چند دفعه قطع و وصل شد.
بدی اش این بود که باید چشم انتظار می نشستم تا دوباره خودش زنگ بزند. بعضی وقت ها باید چند بار تماس میگرفت تا بتوانیم دل سیر حرف بزنیم. بعد از بیست دقیقه قطع می شد، دوباره باید زنگ می زد. روزهایی می شد که سه، چهار تا بیست دقیقه ای حرفمان طول بکشد.
حرفهایمان را ضبط شده می فرستادیم برای هم. این طوری بیشتر صدای همدیگر را میشنیدیم، بهتر میشد احساساتمان را به هم نشان بدهیم.
⏪ ادامه دارد...
………………………………………
🌱 #بوستان_داستان
•ــــــــــــــــــــ••ــــــــــــــــــــ•
#شهیدمحمدرضا_تورجی زاده🚩
╭─*═ঈ🇮🇷ঈ═*─╮
@shahidtoraji213
╰─*═ঈ❤️ঈ═*─╯
┄┅══✼🍃🌷🍃✼══┅┄