تانک هایشان از خاکریز راحت رد می شدند و به ۱۰۰ متری بچه ها می رسیدند . جنازه بچه ها و پیکر مجروح خیلی ها روی خاکریز افتاده بود و تانک ها به راحتی از روی آن ها رد می شدند . با رفتن هر پیکر زیر شنی تانک ها بند بند وجودم درد می گرفت و چشمانم پر از اشک می شد . مهماتمان کم بود و عملا وسیله ای برای متوقف کردن تانک ها نداشتیم . از زمین و زمان شاکی بودم و بیشتر از دست فرمانده هایی که مطمئنا خودشان راحت در قرارگاه نشسته بودند و خبر از حال و روز بچه ها نداشتند عصبانی . بی سیم را برداشتم و با فرماندهی تماس گرفتم و مطمئن بودم به محض شنیدن صدا از آن طرف بی سیم هر چه از دهانم در بیاید با فریاد خواهم گفت . ارتباط که وصل شد اصلا به این فکر نکردم صدا ، صدای فرمانده ی لشگر ، مهدی زین الدینی است که اگر انگشت یکی از بچه ها زخم می شد ، صورتش از درد برافروخته می شد و تمام تلاشش را می کرد تا درد سربازش کم شود .
_ دارید چی کار می کنید ؟ اصلا می دونید این جا چه خبره یا راحت نشستید توی سنگرهاتون ؟ اصلا ...
_ به خدا من هم اینجام . من پشت سرتم .
چنان با شتاب به عقب سر چرخاندم که احساس کردم گردنم رگ به رگ شد . ۲۰ متری ام ایستاده بود و با چهره ای گرفته اما پرابهت به تانک ها و خاکریز نگاه می کرد . به سختی چشم از پیکر بچه ها گرفت و احساس کردم بغضش را فرو داد .
_ همه تا پای جون باید مقاومت کنین. از نیروی کمکی خبری نیست. باید حسین وار بجنگیم.
چشمانش را بست و سنگین باز کرد .
_ یا می میریم، یا دشمنو عقب می زنیم.
تمام تنم از شرم گر گرفته بود و فقط توانستم بی سیم را از گوشم دور کنم و به طرفش بدوم .
📚موضوع مرتبط:
#شهید_مهدی_زین_الدین
#شهید_دفاع_مقدس
#جنگ_حسین_وار
🗓 مناسبت مرتبط:
تاریخ شهادت
#08_27
#jihad
#martyr