eitaa logo
📗🇮🇷یازهراس♡شهیدتورجی زاده🇵🇸📗
3.1هزار دنبال‌کننده
22.1هزار عکس
12.2هزار ویدیو
236 فایل
#یازهــرا «س»💚 شهـــــ⚘ــــــیدزهرایی محمدرضا تورجی زاده🌷 📖ولادت:۱۳۴۳/۴/۲۳ 📕شهادت:۱۳۶۶/۲/۵ 🕯مزار:گلستان شهدای اصفهان 🆔️خادم شهید⚘ @s_hadi40 ♻️خادم تبادل🗨 ↙ @AA_FB_1357 #ثواب_کانال_تقدیم_حضرت_زهرا_س♡✅
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊🌸🌺🌸🌺🌸❣؛🌿 🌸🕊 🌸🌺 🌸❣؛🕊 🌺🌸🕊 🌸❣؛🌿 🌸🌺 🌸❣؛ 🕊 🌺🌸❣؛🌿 🌸❣؛🕊 🕊 🕊؛🌿 🕊🕊 🌺🌺🕊🕊🕊🌺🌺؛🕊 🌸🌸🌿🌿🌿🌿🌸🌸؛ شهیدمدافع حرم رضا خرمی در ۲۹ آبان ۱۳۵۳ در یک خانواده مذهبی در تهران به دنیا آمد. ایشان تک پسر خانواده بودند و از پدر یتیم شدند و در نوجوانی در کنار درس خواندن علاقمند بودند تا روی پای خود بایستند و در آمد داشته باشند. و حرفه ای بیاموزد. در جوانی برای ورود به سپاه ثبتنام نمودند و لباس مقدس پاسداری برتن نمودند تا بتوانند خدمتگذار به اسلام و مسلمین باشند. و در امور کارهای فرهنگی و حوزه بسیج همت والایی داشتند و خدمات بسیاری در این راه در کارنامه ی اعمال خود ثبت نمودند. و پس از ورود در سپاه ازدواج نمودند و ثمره ی زندگی مشترکشان ۳ فرزند صالح و سالم می باشد. از طرف سپاه چند ماموریت کاری به کشورهای مختلف داشتند و پس از شروع جنگ در سوریه و عراق همراه با سردار سلیمانی به عنوان بادیگارد ایشان چندین اعزام به جبهه های حق علیه باطل داشتند که در آخرین اعزام در جنوب حلب در ۱۴ خرداد ۱۳۹۵ به شهادت رسیدند. ودر ۱۸ خرداد ۹۵پیکر پاک ایشان در تهران تشییع شد ودر امامزاده سید اسماعیل بازار بزرگ‌تهران به خاک‌سپرده شد. 🌺🌸❣؛🌿 🌸❣؛🕊 🕊 🕊؛🌿 🕊🕊 🌺🌺🕊🕊🌺🌺؛🕊 🌸🌸🌿🌿🌿🌸🌸؛ 🚩 ╭━━⊰❀🇮🇷❀⊱━━╮ @shahidtoraji213 ╰━━⊰❀♥️❀⊱━━╯
سعید سامانلو در دی ماه سال 1360 در یک خانواده مذهبی در شهر مقدس قم دیده به جهان گشود. او فرزند اول خانواده بود که 7 ماه قبل، پدر و مادرش از روستای پرسپانج قزوین به قم هجرت کرده بودند. تمام هستی پدر سعید کوچک اش بود که بیمار بود و بعد از تولد در بیمارستان بستری بود. نذر امام رضاعلیه السلام می شود و شفا میابد. او از کودکی محبوب و مودب و کوشا با بازی گوشیهای کودکانه در خانواده رشد کرد. سادگی، بی آلایشی، گذشت، خداپرستی و ولایت مداری از همان کودکی در او شکوفا بود و خودش این شکوفایی را کمک پروردگار و رهنمودهای پدر دلسوزش می دانست. از همان کودکی مادر مهربانش او را در کلاس های قرآن ثبت نام کردد و او با علاقه و پشتکار قرآن و تفسیر را فرا گرفت. از سن 12 سالگی به مسجد میرفت و مثل بزرگترها رفتار می کرد روزه می گرفت و اعمال عبادیش را انجام می داد. در پایگاه بسیج محله نقش های کلیدی را می پذیرفت و مسولیت پذیری اش را به همه ثابت می کرد. کلاس های قرآن برگزار می کرد و در عزاداری ها نقش فعالی داشت. او درس می خواند، ورزش می کرد و از رهنمودهای علما و بزرگان و شهدا در زندگی اش استفاده می کرد. از ویژگی های بارز او راستگویی و کسب رضای خدا در هر کاری بود. در جوانی در رشته ریاضی (دبیرستان امام صادق) مشغول به تحصیل شد بسیار باهوش و علاقه مند به تحصیل بود. فعالیت های سیاسی، مذهبی و فرهنگی او زبان زد همه بود. او انسانی بود که اخلاص در عمل داشت، خضوع و خشوعی در مقابل خدا و در برابر دلاور مردان بسیجی داشت از همان دوران جوانی به اردوهای جهادی برای کمک های ویژه می رفت و در آنجا لحظه ای از گره گشایی مشکلات و گرفتاری های مردم باز نمی ایستاد و دائما در اندیشه و عمل در حال خدمت به خلق الله بود. مهمترین مشخصه این شهید بزرگوار، تزکیه نفس است ایشان کلاسهایه اخلاق علما را شرکت کرده و کتابهایه بسیاری در رابطه با تزکیه و اخلاق خریداری کرده و مطالعه میکردند. او بعد از فارغ تحصیلی از دبیرستان در دانشگاه دلیجان رشته حسابداری پذیرفته شد و با خانواده مذهبی و ساداتی وصلت نمود که حاصل این ازدواج دو فرزند پسر به نامهای علی و محمدحسین شد. بسیار خانواده دوست و پایبند به زن و بچه بود. همچنین اهل مطالعه و کسب بینش بود، روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود. بعد از مدتی که مشغول تحصیل در دانشگاه بود متوجه شد در دانشگاه امام حسین علیه السلام تهران، به عنوان افسر پذیرفته شده بنابراین تصمیم گرفت باقی مسیر زندگی اش را در این راه ادامه دهد و وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد. او در تمام مراحل زندگی اش موفقیت های چشمگیری داشت و رشادت های بی شماری از خود نشان داد. رشادت های او در شمال غرب در برخورد با گروهکهای مزدور ، فعالیت های او در خاموش کردن شورش های داخلی و رشادت هایش در سوریه و آزاد سازی دو شهر شیعه نشین (نبل و الزهرا) تحسین برانگیز است. بنا به گفته خود شهید سعید سامانلو این پیروزی شهرهای شیعه نشین(نبل و الزهرا) با کمک خانم فاطمه زهرا (سلام الله علیها) انجام شد. و بلاخره در 16 بهمن سال 94 این سرگرد دلاور به همراه دوستانش شهید هاشمی و شهید زارع در شهر رتیان سوریه به لقا پروردگار شتافتند. (یادشان گرامی و راه شان پر رهرو باد) 🚩 ╭━━⊰❀🇮🇷❀⊱━━╮ @shahidtoraji213 ╰━━⊰❀♥️❀⊱━━╯
🔶🔹🔹🔶🔹🔹🔶🔹🔹🔶 ❄️ 🌸 ❄️ ❄️❄️ 🌸🌸 ❄️❄️ 🌸🌸🌸❄️❄️❄️🌸🌸🌸 ❄️❄️ 🌸🌸 ❄️❄️ ❄️ ❄️ 🌸 ❄️ ❄️ ❄️❄️❄️❄️❄️ 🌸🌸🌸 ❄️ مجید سفره خانه داشت. برای سفره خانه اش هم همیشه نان بربری می‌گرفت تا «مجید بربری» لقب بامزه‌ای باشد که هنوز شنیدنش لبخند را یاد بقیه بیندازد. بارها هم کنار نانوایی می ایستاد و برای کسانی که می دانست وضعیت مناسبی ندارند. نان می خرید و دستشان می رساند. سفره خانه‌ای که به گفته پدر مجید تعداد زیادی از دوستان و همرزمان مجید آنجا رفت‌وآمد داشتند که حالا خیلی‌هایشان هم شهید شدند. پدر مجید میگوید: «یکی از دوستان() مجید که بعدها هم‌رزمش شد در این سفره خانه ‌خانه رفت‌وآمد داشت. یک‌شب مجید را هیئت خودشان می‌برد که اتفاقاً خودش در آنجا مداح بود. بعد آنجا در مورد مدافعان حرم و ناامنی‌های سوریه و حرم حضرت زینب( سلام الله علیها) می‌خوانند و مجید آن‌قدر سینه می‌زند و گریه می‌کند که حالش بد می‌شود. وقتی بالای سرش می‌روند. می‌گوید: «مگرمن مرده‌ام که حرم حضرت زینب(سلام الله علیها)درخطرباشد. من هر طور شده می‌روم. از همان شب تصمیم می‌گیرد که برود.» . «وقتی می‌فهمیم گردان امام علی رفته است. ما هم می‌رویم آنجا و می‌گوییم راضی نیستیم و مجید را نبرید. آنها هم بهانه می‌آورند که چون رضایت‌نامه نداری، تک پسر هستی و خال‌کوبی داری تورانمی بریم و بیرونش می‌کنند. بعدازآن گردان دیگری می‌رود که ما بازهم پیگیری می‌کنیم و همین حرف‌ها را می‌زنیم و آنها هم مجید را بیرون می‌اندازند. تا اینکه مجید رفت گردان فاتحین اسلامشهر و خواست ازآنجا برود.راستش دیگر آنجا را پیدا نکردیم وقتی هم فهمید که ما مخالفیم. خالی می‌بست که می‌خواهد به آلمان برود. بهانه هم می‌آورد که کسب‌وکار خوب است. ما با آلمان هم مخالف بودیم. مادرم به شوخی می‌گفت مجید همه پناه‌جوها را می‌ریزند توی دریا ولی ما در فکر و خیال خودمان بودیم. نگو مجید می‌خواهد سوریه برود و حتی تمام دوره‌هایش را هم دیده است.ما روزهای آخر فهمیدیم که تصمیمش جدی است. مادرم وقتی فهمید پایش می‌گیرد و بیمارستان بستری می‌شود. هر کاری کردیم که حتی الکی بگو نمی‌روی. حاضر نشد بگوید. به شوخی می‌گفت: «این مامان خانم فیلم بازی می‌کند که من سوریه نروم» وقتی واکنش‌هایمان را دید گفت که نمی‌رود. چند روز مانده به رفتن لباس‌های نظامی‌اش را پوشید و گفت: «من که نمی‌روم ولی شما حداقل یک عکس یادگاری بیندازید که مثلاً مرا از زیر قرآن رد کرده‌اید و من بگذارم در لاین و تلگرامم الکی بگویم رفته‌ام سوریه. مادر و پدرم اول قبول نمی‌کردند. بعد پدرم قرآن را گرفت و چند عکس انداختیم. نمی‌دانستیم همه‌چیز جدی است.» 🔶🔹🔹🔶🔹🔹🔶 ❄️🌸❄️ ❄️🌸❄️ 🌸🌸 🌸🌸 ❄️ ❄️ 🚩 ╭━━⊰❀🇮🇷❀⊱━━╮ @shahidtoraji213 ╰━━⊰❀♥️❀⊱━━╯
🌺🌸🌺🌸🌸🌺🌸🌺 🌸💠🌿💠💠🌿💠🌺 🌺🌿🌺 🌸🌺🌸 🌸💠 🌸 🌸🌸🌿 🌺🌸🌸🌸🌿 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌿 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 فردای روزی که سیدحشمت علی از سوریه برگشت با پسرعمویم که از طلاب هستند و سه چهار نفر از طلاب پاکستانی تماس گرفتم که به خانه ما بیایند و با سیدحشمت علی صحبت کنند تا دیگر به سوریه نرود. می خواستم سیدحشمت علی به پاکستان پیش مادر و خواهرمان برگردد. با خودم گفتم: پسرعمویم بزرگسال است. قطعاً سیدحشمت علی حرفش را گوش می کند. سیدحشمت علی خیلی ساکت بدون جواب دادن سر به زیر نشسته بود و فقط گوش می داد تا اینکه پسرعمویم از سیدحشمت علی پرسید: این چه وظیفه ای است؟؟ این جنگی که شما رفته اید در کجای اسلام آمده؟؟ این جنگ جنگ سیاسی است، برای دفاع از چه کسی می خواهید بروید؟؟ یکباره دیدم سیدحشمت علی سرش را بالا آورد، چهره اش از ناراحتی سرخ شده بود. و با چشمان سرخ به ما نگاه کرد، سیدحشمت علی جوابی داد که با شنیدنش من هم که مخالف بودم دیگر سکوت کردم و اذن رفتن دادم. سیدحشمت علی در پاسخ گفت: شما تا به حال سوریه رفته اید؟؟!! شما گنبد حرم خانم را دیده اید و اگر با چشمان خود می دیدید که ضریح حرم حضرت زینب (سلام الله علیها) پراز ترکش است، می دانید که داعشی ها می خواهند مزار خانم را خراب کنند. بعداز من می خواهید اینجا بنشینم؟؟ آیا این رسم شیعه بودن است؟؟ من از شما سوال می کنم اگر امام زمان(عجل الله تعالی فرجه شریف) بیایند و از ما بپرسند که وقتی قبر عمه ام را خراب می کردند و پیکر ایشان را بیرون می آوردند، شما چه می کردید؟؟ چه جوابی داریم به آقا بدهیم؟ شما طلبه اید، من هم طلبه هستم، شما از بیت المال امام استفاده می کنید اما امروز به وقت نیاز وارد میدان عمل نمی شوید. این بی توجهی حرام است. وظیفه طلاب است که مال امام می خورند باید بروند از حریم آل الله دفاع کنند نه اینکه مال امام را هَدَر دهند. به جای اینکه بنشینید و بیت المال را بخورید و وظیفه تان را انجام دهید آمده اید و به من بگویید بروم یا نروم!!. آن وقت بود که از برادر شهیدم ترسیدم و دیگر هیچ وقت کسی را از دفاع منع نکردم چون شهدا به وظیفه خود عمل کردند و ما جا ماند ایم و گفتم: فی امان الله. 🌺💠💠💠 🌺🌸🌸🌸🌿 🌺🌸🌸🌸🌸🌿 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🚩 ╭━━⊰❀🇮🇷❀⊱━━╮ @shahidtoraji213 ╰━━⊰❀♥️❀⊱━━╯
دفاع از دختر شیر جوانان رشید گشتی شجاعت مقتدای تو کردی ز عباس 🌺💠💠💠 🌺🌸🌸🌸🌿 🌺🌸🌸🌸🌸🌿 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🚩 ╭━━⊰❀🇮🇷❀⊱━━╮ @shahidtoraji213 ╰━━⊰❀♥️❀⊱━━╯
🌺🌸🌺🌸🌸🌺🌸🌺 🌸💠🌿💠💠🌿💠🌺 🌺🌿🌺 🌸🌺🌸 🌸💠 🌸 🌸🌸🌿 🌺🌸🌸🌸🌿 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌿 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 وقتی خبر شهادت برادرم سیدحشمت علی آمد، مادرم از کربلا رسید. هرکاری کردم نتوانستم به مادرم بگویم. سیدحشمت علی کوچکترین فرزند خانواده بود و برای مادرم عزیز بود. چندروزی گذشت تا اینکه دوستانش تماس گرفتند و گفتند: که پیکر برادرم را به زودی به قم می فرستند. اما پیکر اشتباه به عراق فرستاده شده بود. فقط به مادرم گفتم: سیدحشمت علی زخمی شده است. از خانواده ام در پاکستان خواستم که به ایران بیایند. به آنها گفتم: که سیدحشمت علی مجروح شده است. همه آمدند. مادرم هر روز درحرم و مسجد جمکران دعا می کرد و می گفت:خدایا هرچه زودتر مریض هارا شفابده و پسرم رابه من برگردان. چیزی تا ایام محرم باقی نمانده بود و این بهترین فرصت بود تا خبر شهادت برادرم را به مادرم و خواهرانم بدهم. هفتم محرم مادرم خوابی از سیدحشمت علی دید. به من گفت: سیدحشمت علی را دیدم لباسی سفید پوشیده بود. به من گفت: چرا من را اذیت می کنید و چرا مرا به مادرم قسم می دهید. از خواب پریدم وتا الان هم خوابم نبرد. من دیگر به حضرت زهرا(سلام الله علیها) قسم نمی دهم که سیدحشمت علی خوب شود و برگردد. اینجا بهترین زمان بود تا خبر شهادت فرزندش رابه ایشان بدهم. مادر شهادت دردانه اش را پذیرفت. 🌺💠💠💠 🌺🌸🌸🌸🌿 🌺🌸🌸🌸🌸🌿 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🚩 ╭━━⊰❀🇮🇷❀⊱━━╮ @shahidtoraji213 ╰━━⊰❀♥️❀⊱━━╯
📗🇮🇷یازهراس♡شهیدتورجی زاده🇵🇸📗
الهٰی به عَلیٍ تا که گفتم یا #علی شوریده و شیدا شدم تا نجف پرواز کردم #راحت از غم‌ها شدم قطره بودم
حواسم شش دانگ به تربیت پسر‌ها بود حواسم شش دانگ به تربیت پسر‌ها بود. برایشان ساعت گذاشته بودم که از فلان ساعت نباید دیرتر از مدرسه برسید خانه. یا تابستان‌ها که تعطیل بودند تنها از ساعت ۶ تا ۷ حق داشتند بیرون با بچه‌ها بازی کنند. موقع درس خواندنشان که می‌شد محمد را می‌فرستم زیر زمین، محرم را می‌فرستادم یکی از اتاقها، هادی را می‌فرستادم آشپزخانه، مهدی را هم می‌گذاشتم داخل یک اتاق دیگر، محسن را هم می‌فرستادم حیات. نمی‌گذاشتم کنار هم باشند که حواسشان پرت شود. شما توجه کن پنج پسر داشتن یعنی پنج کتونی میخی، پنج شلوار لی و پنج کیف مدرسه. هر روز بدون اینکه بفهمند داخل کیف هایشان را نگاه می‌کردم مبادا چیز نامربوطی پیدا کنم. بهشان سفارش کرده بودم مسیر مدرسه را از همین راهی که می‌روید از همان برگردید. اگر اتفاقی افتاد من بیایم مدرسه. تا کمی دیر می‌کردند سریع می‌رفتم مدرسه. یک روز محرم و برادرهایش آمدند خانه یک جک ماشین دستشان هست. پدرش پرسید: این چیه؟ محرم گفت در شهرک بعثت یک ماشین وسیله خالی کرد هر کسی یک چیزی برای خودش برداشت و برد ما هم این را آوردیم. پدرش به شدت ناراحت شد و گفت همین الان برمی‌گردانید سر جایش. گفتند الان شب شده ما می‌ترسیم، گفت: خودم هم می‌آیم. دست پنج تا را گرفت و رفتند گذاشتند سر جایش. پدرش گفت: این کار حرام است، دزدی است! هر کسی هم ببرد شما نباید ببرید. شوهرم به شدت حواسش به نان حلال آوردن بود و من هم از داخل خانه مواظب بودم تا محرم و بقیه بچه‌ها درست بزرگ شود. سال دوم دانشگاه یکروز آمد گفت: مامان سعید همکلاسی ام می‌گوید دایی من در دانشگاه امام حسین (علیه السلام) است، تو هم برو دانشگاه امام حسین (علیه السلام) امتحان بده. آخه مامان دلم می‌خواهد بروم سپاه. پدرش می‌گفت تو قبول نمی‌شوی. اما من گفتم باشه بیا برو شاید قبول شدی مادر. امتحان داد و اتفاقا قبول شد. محرم اینگونه وارد سپاه شد. وقتی وارد سپاه شد می‌دانستم مأموریت زیاد می‌رود، اما برایمان توضیح نمی‌داد کجا می‌رود و چطور؟ ما هم سوال نمی‌کردیم. اما آخرین باری که می‌خواست برود متوجه شدیم می‌رود سوریه. پدرش گفت نمی‌دانم چرا حس می‌کنم این بار دفعه آخری بود که او را دیدیم. تا این را گفت بند دلم پاره شد و گفتم حاجی اگر مطمئنی اجازه نده برود. گفت: چرا اجازه ندهم؟ او خیلی وقته این راه را انتخاب کرده حالا بعد از این همه مدت مانعش شوم؟ خدامی‌خواست که برود و برای حضرت زینب (سلام الله علیها) به شهادت برسد.
#گزیده_وصیتنامه #شهیدمدافع_حرم #حمیدرضا_اسداللهی وصیتم به مسلمانان و مستضعفان ، و برادران و خواهران!! انقلاب اسلامی یک پدیده تاریخی و یک اتفاق اجتماعی نیست این انقلاب یک انقلاب الهی و نورانی است . این انقلاب متعلق به یک قشر خاص و یک ملت فقط نیست. نه ! انقلاب اسلامی یک موهبت الهی است که خداوند در این دوران به بشریت و همه ی انسانهای آزاده ارزانی داشته است . انقلاب اسلامی مقدمه ی همان حیات طیبه ای است که انبیاء و رسولان و همه ادیان توحیدی به دنبال آن بوده اند.
📗🇮🇷یازهراس♡شهیدتورجی زاده🇵🇸📗
#یـا_کـریـم_اهـل_بیـت صد مُستحق غنی شود از ذکـر #یـا_حــسـن #اربـاب مــن پــنــاهِ فـقـیـران عـالـ
محمد آقا آن چنان عاشق این شغل مقدس بود که بنابه گفته برخی همکارانش هنگام خواب نیز با همان لباس مقدس به خواب میرفت و علت این کار خود را نیز چنین بیان می داشت : من با نذر و نیازهای فراوانی توانسته ام به این شغل مقدس وارد شوم ، از آن می ترسم که هنگام خواب عزرائیل جانم را بستاند و این لباس مقدس  بر تنم نباشد. محمد بر سر مسائل فقهی و حلال و حرام به ویژه مسئله خمس حساس بود تا آنجا که غذای هر مجلسی را استفاده نمی کرد تا آن که مطمئن شود که خمس آن داده شده است. محمد از آنجایی که علاقه زیادی به مادر سادات حضرت زهرای مرضیه(سلام الله علیها ) و خانواده سادات داشت از خانواده خود درخواست داشت تا از خانواده سادات همسری برای او انتخاب کنند. او در مهر ماه 1392 با همسری فاضله از خانواده سادات ازدواج کرد. و اما همزمان با ظهور داعش و نا امنی اطراف حرم عمه سادات(سلام الله علیها)از آنجایی که عشق وصف ناشدنی به حضرت زینب(سلام الله علیها ) داشت ، عاشق دفاع از حریم عمه سادات(سلام الله علیها) شد. و مکرر عازم آن مکان مقدس جهت دفاع از حرم شد. محمد آن چنان عاشق شهادت بود که مکرر از پدر و مادر و همسرش درخواست میکرد که برای شهادتش دعا کنند.و مکرر می گفت دعا کنید تا من نیز شهید شوم تا این که از رفیقانم جا نمانم. محمد با دفاع از حرم عمه سادات(سلام الله علیها)و همچنین سامرا (حرم امامین عسکریین) عشق خود را به اهل بیت(علیهم السلام) نشان داد و آخرین اعزام او در دفاع از حرم حضرت زینب (سلام الله علیها ) در آذر ماه 1394 بود و در روز چهارشنبه 23 دی ماه 1394 قبل از اذان ظهر در منطقه خان طومان حلب بر اثر اصابت ترکش خمپاره از ناحیه شاهرگ و پهلو به آرزوی دیرینه اش رسید و به دایی شهیدش ملحق شد و در روز جمعه 25 دی ماه 1394 در بهشت زهرا "علیهاالسلام" قطعه 50(مدافعان حرم ) ردیف 115 شماره 18 آرام گرفت. محمد با جانفشانی اش اثبات کرد که چه زیبا از قدیم گفته اند: حلال زاده به دایی اش می رود چرا که حتی این دو شهید از یک ناحیه نیز به فیض شهادت رسیده اند. ╭━⊰🍃💔🍃⊱━╮ @shahidtoraji213 ╰━⊰🍃💔🍃⊱━╯
#گزیده_وصیتنامه #شهیدمدافع_حرم #محمد_کامران بنده خونم و شاهرگم را مي‌دهم كه تا مردم ايران و تمامي شيعيان و مسلمانان جهان در آرامش و آسايش زندگي كنند و جانم را فدا امر و دستور امام خامنه‌اي و سردار و سرلشگرم حاج قاسم سليماني مي‌كنم، ان‌شاء‌الله خداوند حافظ مملكتم باشد. والسلام عليكم و رحمه‌الله و بركاته حقير محمد كامران 15/9/1394