کاش می شد
حال خوب را ،
لبخند زیبا را،
بعضی #دوست داشتن ها را ،
خشک کرد..
لای کتاب گذاشت
و نگهشان داشت...
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
#صبحتون_بخیـــــر
#دلاتـــــون_شھـــــدایـــــے
#روزتون_معطر_با_عطر_و_بوی_شهدا
╭━━⊰❀🇮🇷❀⊱━━╮
@shahidtoraji213
╰━━⊰❀♥️❀⊱━━╯
صـد استخــاره زدم
بر آیـات دلم
فــعل «اُحــبّ»
در همـــه آیات شد پدیـد.
#تشـدید در احب
ّپر از ریزه کاری است
یعنی که دوست دارمـت این روزها شدید
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
#صبحتون_شهدایی🌷
#شهیدمحمدرضا_تورجی_زاده🚩
╭─*═ঈ🇮🇷ঈ═*─╮
@shahidtoraji213
╰─*═ঈ♥️ঈ═*─╯
j
حاج قاسم روضه ی شهید مدافع حرم را با خواب این شهید می گوید
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
فیلم دیدهنشده از «سلام» #شهید_حاج_قاسم_سلیمانی به امام حسین علیه السلام در آخرین سخنرانی
18.87M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 سخنان کمتر منتشر شده ی شهید حاج قاسم سلیمانی پیرامون شهدای گمنام
◇ شبیه ترین شهدا به شهدای کربلا،
شهدای گمنام هستند...
#جان_فدا
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
#شهیدان_گمنام
@shahidtoraji213
✨﷽✨
🌼پدرم نهصد تومان به بانک تعاون روستایی بدهکار بود . تصمیم گرفتم من به شهر بروم و به هر قیمتی قرض پدر را ادا کنم، اما پدر و مادرم مخالفت کردند.
✍خلاصه اینکه با احمد و تاجعلی برای کار به کرمان رفتم. اولین بار بود که شهر و ماشین را می دیدم. احساس غریبی می کردم. درِ هر مغازه و کافه و رستوران و کارگاهی را می زدم و می گفتم:« کارگر نمی خواهید؟» و همه یک نگاهی به قد کوچک و جثه نحیفم می کردند و جواب رد می دادند.
به یک خانه در حال ساخت وارد شدم. استادکار به من نگاهی کرد و گفت:« اسمت چیه؟» گفتم:« قاسم» گفت:«چند سالته؟» گفتم:« سیزده سال» گفت:« مگه درس نمی خونی!؟» گفتم:« ول کردم.» گفت:« چرا؟!» گفتم:« پدرم قرض دارد.» وقتی این را گفتم اشک در چشمانم جمع شد. منظره دستبند زدن به دست پدرم جلوی چشمم آمد و اشک بر گونه هایم روان شد و دلم برای مادرم هم تنگ شده بود. گفتم:« آقا، تو رو خدا به من کار بدید.» اوستا که دلش به رحم آمده بود، گفت:« می تونی آجر بیاری؟» گفتم:« بله.» گفت:« روزی دو تومان بهت میدم، به شرطی که کار کنی.» خوشحال شدم که کار پیدا کرده ام. به مدت شش روز بعد از طلوع آفتاب تا نزدیک غروب در ساختمان نیمه ساز خیابان خواجو مشغول کار بودم. جثه نحیف و سن کم من طاقت چنین کاری را نداشت. از دستهای کوچکم خون می آمد. اوستا بیست تومان اضافه مزد بهم داد و گفت:« این هم مزد این هفته ات.»
حالا حدود سی تومان پول داشتم. با دو ریال بیسکویت خریدم و پنج ریال دادم و چهار عدد موز خریدم. خیلی کیف کردم، همه خستگی از تنم بیرون رفت. اولین بار بود که موز می خوردم. شب در خانه عبدالله تخم مرغ گوجه درست کردیم و خوردیم. عبدالله معتقد بود من نمی توانم این کار را ادامه بدهم، باید دنبال کار دیگری باشم.
پولهایم را شمردم.، تا نهصد تومان هنوز خیلی فاصله داشت. یاد مادر و خواهر و برادرانم افتادم. سرم را زیر لحاف کردم و گریه کردم و با حالت گریه به خواب رفتم. صبح با صدای اذان از خواب بیدار شدم. از دوران کودکی نماز می خواندم. نمازم را که خواندم به یاد امامزاده سیدِ خوشنام، پیر خوشنام در روستا افتادم. ازش طلب کردم و نذر کردم اگر کار خوبی پیدا کردم یک کله قند داخل امامزاده بگذارم.
صبح به اتفاق تاجعلی و عبدالله راه افتادیم. به هر مغازه، کافه، کبابی و هر درِ بازی که می رسیدیم سرک می کشیدیم و می گفتیم: «آقا، کارگر نمی خوای؟» همه یک نگاهی به جثه ضعیف ما می کردند و می گفتند:« نه.» تا اینکه یک کبابی گفت که یک نفرتان را می خواهم با روزی چهار تومان. تاجعلی رفت و من ماندم. جدا شدنم از او در این شهر سخت بود. هر دو مثل طفلان مسلم به هم نگاه می کردیم، گریه ام گرفته بود. عبدالله دستم را کشید و من هم راه افتادم، تا آخر خیابان به پشت سرم نگاه می کردم.
حالا سه روز بود که از صبح تا شب به هر درِ بازی سر می زدم. رسیدیم داخل یک خیابان که تعدادی هتل و مسافرخانه در آن بود. به آخر خیابان رسیدیم و از پله های ساختمانی بالا رفتم. مردی پشت میز نشسته بود و پول می شمرد. محو تماشای پولها شده بودم و شامه ام مست از بوی غذا. آن مرد با قدری تندی گفت:« چکار داری؟!» با صدای زار گفتم:« آقا، کارگر نمی خوای؟» آن قدر زار بودم که خودم هم گریه ام گرفت. چهره مرد عوض شد و گفت:« بیا بالا.» بعد یکی را صدا زد و گفت:« یک پرس غذا بیار.» چند دقیقه بعد یک دیس برنج با خورشت آوردند. اولین بار بود که آن خورشت را می دیدم. بعداً فهمیدم به آن چلوخورشت سبزی می گویند. به خاطر مناعت طبعی که پدرم یادم داده بود با وجود گرسنگی زیاد و خستگی زیاد گفتم:« نه، ببخشید، من سیرم.» آن شخص که بعداً فهمیدم نامش حاج محمد است، با محبت خاصی گفت:« پسرم، بخور.» غذا را تا ته خوردم. حاج محمد گفت:« از امروز تو می تونی این جا کار کنی و همین جا هم بخوابی و غذا هم بخوری. روزی پنج تومان هم بهت می دهم.» برق از چشمانم پرید و از امامزاده سید خوشنام، پیر خوشنام تشکر کردم که مشکلم را حل کرد.
پس از پنج ماه کار کردن شبی آهسته پولهایم را شمردم. سرجمع هزار و دویست و پنجاه تومان شد. از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم، هزار تومان برای پدرم پول فرستادم تا قرضش را ادا کند.
📚برگرفته از کتاب «از چیزی نمی ترسیدم»
خاطرات خود نوشت #شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
4.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥#کلیپ_شهدا✨
🌷حضور شهید حاج قاسم سلیمانی به همراه خانواده و اهالی روستای پدری (قنات ملک) در آغوش طبیعت...
به مناسبت ۱۳ فروردین (روز طبیعت)
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
#روز_طبیعت
یادش همیشه جاودان
#الّلهُمَّصَلِّعَلَیمُحَمَّدٍوَآلِمُحَمَّدٍ وَعَجِّلْفَرَجَهُمْ
✍هفتم آذر سالروز شهادت یکی از بزرگ ترین دانشمندان تاریخ جهان و اسلام شهید حاج محسن فخری زاده...
🔹همان حاج محسنی که جورج بوش رئیس جمهور جنایتکار آمریکا ۸ سال تلاش کرد تا تیمی از دانشمندان آمریکایی را با او رودررو و از او مصاحبه بگیرند اما این امر بی نتیجه ماند.
🔸همان حاج محسنی که ما با دیدن جنازه اش او را شناختیم اما دشمن لحظه به لحظه ابهت او را می دید و دندان هایش را به هم می فشرد.
🔹همان حاج محسنی که حاج قاسم هر چند وقت یک بار او را ملاقات می کرد و آخرین وضعیت قدرت سخت افزاری اسلام برای نبرد با جبهه کفر را از او می پرسید و به پشتوانه ایشان پا در پای قدرتمندان جهان می انداخت.
🔸همان دانشمندی که جز ۵۰۰ چهره اثرگذار دنیا از دید دشمن آمریکایی بود.
🔹همان مجاهدی که عملاً و تماماً تفسیر کرد آیه مبارکه وَأَعِدّوا لَهُم مَا استَطَعتُم مِن قُوَّةٍ را...
🔸همان دانشمند افسانه ای که اگر در کشور دیگری بود و مثلاً می گفت زمستان سرد است سلبریتی های ایران می گفتند وای چه جمله زیبایی و اما امروز وجودش را موجب افتخار کشورشان نمی دانند.
🔹ای تاریخ قلم را بردار و بنویس اگر زکریای رازی الکل را کشف کرد و ماندگار شد حاج محسن عصر ما چیزهای را کشف کرد که جهان ظرفیت شنیدنش را ندارد و باید تا دهه ها محرمانه بماند.
🔸در آخر اینکه او بعد از شهادت حاج قاسم گفته بود که دنبال کشف جدیدی است و به آن هم رسید کشف شهادت را می گویم و چه زیبا گفتی شهید آوینی که فرمودی در عالم رازی است که جز به به بهای خون فاش نمی شود.
#شهید_محسن_فخری_زاده
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
4.44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀 ۷ روز مانده تا وداع جانسوز یاران.
و فرمود:
کار برای خدا شکست ندارد.
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
حسین عزیز:
فقط قیامت است که حقیقت ارزش اعمال معلوم می شود و چه زیباست آن وقتی که همه حیران و متحیرند و تو خوشحال و خندانی
کاری از گروه فرهنگی گلزار شهدای کرمان
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
#شهید_حاج_حسین_پور_جعفری
#گلزار_شهدای_کرمان
5.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 سال گذشته؛ گلزار شهدای کرمان قبل و بعد انفجار..💔
▪️در این ساعت یادی کنیم از شهدای انفجار سال گذشتهی گلزار شهدای کرمان را با ذکر نورانی صلوات
#حاج_قاسم
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
#وعده_صادق