eitaa logo
شهید حسین ولایتی فر
950 دنبال‌کننده
599 عکس
254 ویدیو
11 فایل
↶شهید مدافع وطن ©خادم هیات محبان اباالفضل العباس(ع) ●ولادت : ٦ تیر ١٣٧۵ - دزفول ●شهادت : ٣١ شهریور ١٣٩٧ - اهواز خادم کانال @aliyane رفاقت تا بهشت . . .
مشاهده در ایتا
دانلود
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی مراسمی پیش میومد یا تو هیات نیاز به کمک بود بعد از تایم کاری از اهواز می‌رفت دزفول و بعد مراسم دوباره بر می‌گشت لشکر... @shahidvelayati
علامه امینی میگفت هر کی در دلش محبت حضرت زهرا سلام‌الله علیها رو داشته باشه میتونه ایشون رو مادر صدا کنه. بعضی‌ها همین مطلب رو به معصومین نسبت دادن. خلاصه اینکه این روزا اگر عرض ارادتی کردید، چه توی مجالس روضه، چه توی موکب‌هایی که برپا شده، میتونید سیده‌النساءالعالمین رو با خیال راحت شبیه سادات، مادر صدا کنید ... @shahidvelayati
💠 هدیه از طرف شهید به مناسبت شب یلدا 🔻مادر شهید ولایتی‌فر امروز به نیابت از پسر شهیدش خالق اثر ماندگار لبخند روی صورت چند خانواده نیازمند شد. @shahidvelayati
رفیق شهیدم تولدت مبارک 😉♥️ @shahidvelayati
10.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 | حرفای دلسوزانه یک مادر شهید از دزفول به خاطر ایران، به خاطر شهدا با عشق به مملکت، با عشق به ایران ان شاءالله که فرداها رو سفید باشیم. @shahidvelayati
💠 خون عشاق سر وقت خودش خواهد ریخت. محرم ۹۷ شهید شد. اون سال شعار هیات‌مون این عبارت بود: «راه تو خون می‌طلبد، مرد کیست؟» هنوز خستگی نوکری دهه تو تنش بود که ارباب خریدش. @shahidvelayati
چرا صبر نکردید تا اونا بیان ؟؟ ... توی یه مغازه یا فروشگاه بودم. کارم که تموم شد، همین که می‌خواستم از اونجا خارج شم، دیدم جلوی در کفش‌هام نیست! (نمی‌دونم چرا، ولی جلوی این فروشگاه باید کفش‌هاتو درمی‌آوردی.) من داشتم بین کفش‌ها دنبال کفش‌های خودم می‌گشتم. همین که جلوتر رفتم، تعداد خیلی زیادی کفش اونجا دیدم. مثل زمانی که مجالس بزرگ برپا بشه و کلی کفش جلوی در باشه. اما کفش‌های خودمو پیدا نکردم. جلوتر که رفتم، رسیدم به یه مکان خیلی بزرگ؛ مکانی شبیه به حرم یه امام‌زاده یا شاید یه مسجد بزرگ. شب بود. وارد صحن اون مکان شدم. خیلی بزرگ بود و جمعیت زیادی اونجا بودن. متوجه شدم که اینجا یه مراسم یا برنامه‌ای بوده و الان آخرایشه. توی صحن، موکت پهن شده بود. سفره‌ی طعام پهن شده بود و جمعیت، بعد از صرف شام، درحال ترک مجلس بودن. یه عده سرپا و یه عده نشسته بودن. چون جمعیت خیلی زیاد بود و مراسم هم تموم شده بود و مردم درحال خروج بودن، کمی همهمه بود. من بین اون همه آدم یکی از خادم‌های مجلس رو پیدا کردم. بهش گفتم: "کفش‌های من نیست!" گفت: "کفش‌هات چه رنگیه؟" رنگ کفش‌هامو بهش گفتم، همون رنگ کفش‌های این دنیا. گفت: "کفش‌هات پیش منه!" من خیلی متعجب شدم که بین جمعیتی به اون زیادی، چطور کفش‌های من پیش اون خادم بود؟ به نظرم ازم پرسید که از کجا اومدین؟ و من گفتم فلان شهر. چون اون برنامه توی دزفول بود. بعد دیدم که برای همون خادم روی گوشیش پیغام اومده. من پیام‌ها رو می‌دیدم. پیام‌ها از طرف کسی بود که برای من خیلی آشنا بود؛ خیلی آشنا. پیام‌ها از طرف حسین ولایتی‌فر بود! خودش توی اون مکان نبود. توی پیام‌ها با ناراحتی و تشر به خادم‌ها و مسئولین مجلس، یه همچین چیزی می‌گفت: "این مجلس برای کسانی بود که بیماری یا حاجتی دارن. چرا صبر نکردین تا اون‌ها بیان و بعد مراسم رو شروع کنین؟" من توی همون عالم خواب، از اینکه شهید داره ما رو می‌بینه و به قول خودش، حواسش به لحظه‌لحظه‌هامون هست، از شدت تحیر و تعجب از حال رفتم. وقتی به هوش اومدم، دیدم کنار یه جاده‌ام و کنار اون جاده یه چیزی شبیه حسینیه یا شاید یه مسجد بود. حس می‌کردم اونجا برای آدم‌هایی هست که شاید عمل خاصی رو انجام می‌دن، مثل حج یا یه چیز این‌طوری. بعضی مغازه‌ها هستن که توی خیابون‌های اصلی و جاده‌ها هستن. این مکان هم دقیقاً درب ورودیش مثل مغازه‌ها کنار خیابون بود. اینجا هم باید کفش‌هامونو درمی‌آوردیم. وارد اون مکان که شدم، یه چیزی شبیه به یه سکو یا پله‌ی بلند قسمت ورودی بود و از اونجا که پایین می‌رفتی، وارد حسینیه می‌شدی که فرش شده بود. یه مکانی شبیه حسینیه‌ی امام خمینی، اما اون‌قدرها بزرگ نبود. کسانی که اونجا بودن، درحال عبادت بودن. من اونجا هم خانم دیدم، هم آقا. برام سوال بود چرا قسمت خواهران و برادران جدا نیست؟ دیوارها و نرده‌های حسینیه کامل سفید بود. وارد حسینیه شدم و همونجا نشستم. یه صف بود که آقایون نشسته بودن. یه دفعه خشکم زد. بین اون همه آقا فقط صورت یه نفر رو دیدم. خودش بود، حسین ولایتی‌فر! به نظر یکم چهره‌ش با چهره‌ی این دنیاش فرق داشت، اما خودش بود. دیدم داره به من نگاه می‌کنه. نمی‌خندید، اخم هم نمی‌کرد، اما با جدیت به من نگاه می‌کرد. انگار می‌خواست من از این نگاه جدیش چیزی رو بفهمم. دو سه بار، در حد یک لحظه نگاه می‌کردم به شهید و می‌دیدم هنوز داره نگاهم می‌کنه. از اونجا بلند شدم و رفتم قسمت دیگه‌ای از حسینیه نشستم. به محض اینکه نشستم، چند نفر اومدن و برای ما سفره انداختن. غذاهای خوشمزه‌ای به نظر می‌رسید. شاید حسین می‌خواست جبران کنه یا از دلم دربیاره؛ اون دفعه‌ی قبل که غذا به من نرسیده بود... در جای دیگه‌ای هم متوجه شدم که شهید هنوز درحال کمک و باز کردن گره‌های مردم توی این دنیاست. (اون ماجرا رو بنا به دلایلی ترجیح می‌دم باز نکنم.) پ‌ن: من مدتی بود که به دلیل ماجراهای پیچیده‌ای فکر می‌کردم شهید نگاهش رو از من برداشته و خیلی ناراحت بودم. ولی توی خواب بهم فهموند که: "ما حواسمون به شما هست، اگه شما حواستون از ما (شهدا) پرت نشه!" @shohada_mohebandez
حسین را از قبل از شهادتش می‌شناختم. درست یادم نیست اولین بار کی دیدمش، اما خوب یادم هست کجا؛ اولین باری که پایم به حسینیه باز شد، حسینیه حبیب‌بن‌مظاهر. فکر می‌کنم اول کمی باید از حسینیه بگویم؛ یک ساختمان کوچک دو طبقه در گوشه پارک فرهنگ که کلاً 150 متر نمی‌شود، اما همیشه وقتی از کنارش رد شدم، شلوغ بوده. این‌بار اتفاقی آمده بودم داخل، نیم ساعت قبل از اذان مغرب. خودش بود و یکی از رفقایش. انبردست و پیچ‌گوشتی در دست داشتند و با جعبه تقسیم ورودی حسینیه ور می‌رفتند. از آن روز و آن دیدار چیز زیادی در خاطرم نمانده، جز اینکه سلامی کردم و گوشه‌ای از حسینیه نشستم؛ جایی که نه من آن‌ها را می‌دیدم و نه آن‌ها من را. فقط صدایشان را می‌شنیدم که با شوخی و خنده به هم تیکه می‌پراندند. آن روز، بیشتر از کار کردنشان، خنده‌ها و بگو و مگوهایشان توجهم را جلب کرد. وقتی اذان شد، کم‌کم بچه‌های حسینیه برای نماز آمدند. میان آن جمع زیادی که نمی‌شناختم، گمش کردم. چند صباحی عضو یکی از جلسات قرآن حسینیه بودم. آن موقع 16 ساله بودم و ما بزرگ‌ترین مقطع سنی حسینیه بودیم. حسین دو سال از من بزرگ‌تر بود و تازه توی یکی از جلسات معاون تربیتی شده بود. ما بهشان می‌گفتیم «جلسه آقای حسینی». تقریباً هم‌سن و سال بودیم. ما تقریباً همه سوم دبیرستان بودیم، اما جلسه‌ آن‌ها از اول دبیرستان داشت تا سوم. تیپ خاصی هم داشتند. سه‌شنبه‌ها می‌رفتیم مجتمع ورزشی معلم؛ تقریباً همه بچه‌های حسینیه بودند. جلسات قرآن، بسیج، هیئت، بچه‌های جلسه آقای حسینی، همگی شلوار کردی و تی‌شرت مشکی می‌پوشیدند. شبیه اشباح سیاه بودند. مجتمع را می‌گذاشتند روی سرشان از بس سروصدا می‌کردند. این حال و هوایشان برایم جالب بود. یک جورهایی بعضی‌هایشان بچه مثبت‌های مدرسه بودند، اما این‌طور شلوغ‌بازی می‌کردند. دلم می‌خواست آن موقع من هم بینشان باشم و بزنیم توی سر و کله هم. جمع ما کلاً بچه‌های آرامی بودند و زیاد اهل دعوا نبودند. یکی‌شان را که می‌زدی، تا یک ماه جلسه نمی‌آمد. چه می‌دانم، آن موقع خیلی انرژی داشتم و دوست داشتم یک‌جوری خالی کنم. به نظرم جلسه جایی بود برای همین کارها و جلسه آقای حسینی دقیقاً همچین فضایی داشت. در یکی از اردوهایی که با حسینیه رفتیم، دوباره دیدمش. داخل چادری نشسته بود که به آن می‌گفتند «چادر تدارکات». مشغول آماده‌کردن وسایل برای ناهار بود، باز هم با همان رفیقش. مثل همیشه، با همان خنده و بگو و مگوهای میان کار. تا آن روز حتی اسمش را هم نمی‌دانستم... @shahidvelayati
این اواخر که پایم به هیئت باز شد، بیشتر می‌دیدمش. آنجا خادم بود. وقتی اسم خادم هیئت روی ما هم آمد، با هم رفیق شدیم. فضای هیئت برایم هم تازه بود و هم جذاب. به‌سرعت با بچه‌های آنجا ارتباط گرفتم؛ گویی سال‌هاست همدیگر را می‌شناسیم. خلاصه، واسطه رفاقت ما و حسین، هیئت بود و امام حسین. دوستش داشتم، مثل همه بچه‌های هیئت. البته کمی بیشتر، چون همیشه توی چشم بود. منزل ما نزدیک حسینیه بود، اما هر وقت می‌خواستم برگردم، اصرار می‌کرد: "خودم می‌رسانمت." توی همان چند باری که تا خانه رساندم، با هم در مورد موضوعات مختلف صحبت کردیم. پنجشنبه‌ها با بچه‌های هیئت می‌رفتیم سالن فوتسال؛ چند نفرشان، از جمله حسین، پیام می‌دادند که امشب حتما باشی. فکر کن تازه وارد جمعی شدی و شش، هفت نفرشان برای یک سالن ساده پیگیر آمدنت باشند. به‌نظرم این‌طور چیزها آدم را جذب می‌کند. بچه‌های هیئت توی جذب خیلی حرفه‌ای عمل می‌کردند. 6 تیر تولدش بود. برایش هدیه گرفتم. چند روز بعد، او هم برای تولدم هدیه گرفت: کتاب یکی از شهدا. روز پاسدار بچه‌های هیئت را بعد سالن، شام دعوت کرده بود بیرون، من آن شب سالن نرفته بودم. زنگ زد بیام سراغت؟ وقتی هیئت نمی‌رفتم، پیگیری می‌کرد: "چه خبر؟ کجایی؟ نیستی..." رفتارش گرم بود و صمیمی. شوخ بود، ولی ساده و بی‌ریا. کنار این‌ها، همه فن‌حریف بود. از آن دست آدم‌هایی که لذت می‌بری کار کردنشان را نگاه کنی. بالاتر از همه خصوصیاتش، امام‌حسینی بودنش بود. اهل روضه، گریه و اشک. اگر خادمی و نوکری اباعبدالله نبود، زندگی حسین جذابیتی نداشت. دیدن و گفتنش برای من، خواندن و شنیدنش برای شما. امروز که دارم برای حسین می‌نویسم، با خودم می‌گویم برای تا آسمان رفتن هیچ نردبانی بهتر از روضه و اشک بر امام حسین نیست. توی هیئت خیلی راحت می‌شود تا آسمان پرکشید. اگر ما به زمین قفل و زنجیر شدیم، مشکل از خودمان است و تعلقات‌مان. سرتان را درد نیاورم، هیئت امام حسین ظرفیت آن را دارد که همه را به آن نقطه اوج برساند. آن‌جایی که من بهش می‌گویم نقطه رهایی. حسین که رسید به نقطه رهایی، از رفاقتمان سه سالی می‌گذشت. توی این مدتی که مشغول جمع کردن خاطرات حسین بودم، با آدم‌های زیادی حرف زدم: خانواده، فامیل، رفیق. هر کدامشان صحبت‌ها و خاطرات شنیدنی داشتند از حسین. گاهی وسط مرور خاطرات از ته دل می‌خندیدیم. گاهی هم هر دویمان، من و راوی، اشک می‌شدیم و می‌باریدیم. این مدت که درگیر کار حسین بودم، روزهای جالبی بود. گاهی چند روز پشت سر هم کار را جلو می‌بردم. گاهی هم مدت نسبتاً طولانی توی کار وقفه می‌افتاد. هر چند وقت یک‌بار می‌رفتم سر مزارش و بهش گزارش می‌دادم: حسین، اینقدر از کار پیش رفته؟ دیدی؟ تا اینجای کار راضی هستی داداش؟ مواقعی هم برای گله می‌رفتم پیشش. می‌نشستم و می‌گفتم: «حسین، این فلانی باهامون راه نمیاد، خودت یه گوشمالی بهش بده...» @shahidvelayati
توی این مسیر، کسی بود که همیشه دعایش بدرقه زندگیم بود و پیگیری‌هایش هم موتور محرکه کار. اولین مربی حسین و اولین راوی زندگی‌اش، مادرش. زنی که هنوز حسین را می‌بیند، با او حرف می‌زند و درد و دل‌هایش را به او می‌گوید. ایام بعد شهادت حسین زیاد می‌رفتیم منزل شهید. یک‌بار گفت: «صبر کن مادر.» سریع رفت داخل و با یک لیوان شیر و خرما برگشت. گفت: «با حسین صحبت می‌کردم. گفتم یکی از کسانی که دوست داری را بفرست تا از او پذیرایی کنم. قسمت تو شده مادر.» می‌دانستم این چیزها را به بقیه هم می‌گوید، اما این محبت مادرانه‌اش به دلم نشست. شبیه همان شخصیتی بود که حسین داشت، البته در قامت یک زن. بعدها، برای مصاحبه با او و پدر حسین که به منزل‌شان می‌رفتم، بیشتر با این شخصیت آشنا شدم. مثلاً خیلی اصرار داشت به بهترین شکل از ما پذیرایی کند. هر چند دقیقه یک‌بار بلند می‌شد و می‌رفت. یک‌بار با شربت می‌آمد، یک‌بار با ظرف میوه و یک‌بار هم برایمان کیک و کلوچه می‌آورد. مهربانی‌اش به‌وضوح پیدا بود. راه که می‌رفت، قدم‌هایش انگار وزن غم را سال‌هاست بر دوش می‌کشد، اما خم نشده. صدایش آرام بود، اما هر کلمه‌اش حکمتی عجیب داشت. احساس نمی‌کرد حسین را از دست داده. می‌گفت: «دنیا جای ماندن نیست.» عجیب بود، اما این زن، دنیا را شبیه یک ایستگاه قطار می‌دید و هیچ‌وقت برای ماندن یا رفتن، غصه نمی‌خورد. وقتی از ظهور و برگشتن شهدا صحبت میکرد با هر کلمه‌اش به تو ایمان و امید تزریق می‌کرد. وقتی شروع کردم به نگارش سعی کردم صحبت‌هایش را با کمترین ویرایش منتقل کنم: توی سن کم ازدواج کردم، توی سن کم هم مادر شدم. چهارتا فرزند دارم؛ دو تا دختر و دو تا پسر. دو تا بچه بزرگم، محسن و مریم، هستند. محسن کارمند است و مریم هم چند سالی می‌شود که متأهل شده. حسین، بچه چهارم و ته‌تغاری خانواده بود. متولد ۶ تیر ۱۳۷۵. راستی یادم رفت از بچه سومم بگویم. بچه سومم یک فرشته است. فرشته ای که وقتی به دنیا آمد اسمش را گذاشتیم مهری. مهری معلولیت ذهنی دارد. البته آنجوری نیست که نیاز باشد دائم کسی از او مراقبت کند. گاهی اوقات که چادر نماز سفیدش را سرش می کند و کنارم می‌نشیند به نماز خواندن باید باشید و نگاهش کنید. نمی دونید توی آن حالت چقدر شبیه فرشته ها میشود. همیشه پیش خودم گفتم آمدن مهری توی زندگی ما لطف خدا بوده. به گمانم خدا اگر کسی را دوست داشته باشد با سختی ها امتحانش می کند. برای همین هیچوقت ناشکری نکردم ولی خب نگهداری بچه هایی که این شرایط را دارند، آنقدرها هم آسان نیست. همیشه ترسم از آینده بوده. از روزی که ما پیر شویم. یا آنروزی که ما نباشیم‌، خدایا چه به سر مهری می‌اید؟ @shahidvelayati
سلام برادر. سربازان امام زمان از هیچ چیز نمی‌ترسند بجز گناهان خودشان ! پایینش رو هم امضا زد. از طرف حسین پورخیشکن (ولایتی). عادت داشت اگر می‌خواست حرفی بزنه غیر مستقیم بگه. گاهی نامه می‌نوشت. @shahidvelayati