eitaa logo
شهرزاد داستان‌📚📚
2.1هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
61 ویدیو
247 فایل
پاتوق دوستداران داستان نویسی استفاده از مطالب با حفظ لینک کانال آزاد است. مدیر کانال: فرانک انصاری متولد ۱۴۰۱/۷/۱۱🎊🎊🎉🎉 برای ارتباط با من @Faran239 لینک ناشناس https://harfeto.timefriend.net/17323748323533
مشاهده در ایتا
دانلود
نوشته نجمه فضیلت‌جو 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 پارکهای محله رو گشتم به تمام بیمارستان‌ها سر زدم و اسم و فامیل پدر بزرگ رو دادم اما نبود که نبود خدایا کجا مونده !!!! او عادت نداشت تا این موقع بیرون از خانه بماند.و مادر درحالیکه تلاش می‌کرد من آرام باشم گفت شاید بابام یک دوست جدید پیدا کرده و مَشغول صحبت شده و یا باهم رفتند خونه رفیق جدید رو هم یاد بگیردنگران نباش پسرم !الان برمیگرده . _سهند پسرم میخواهی باهم بریم تمام مسیرهای منتهی به پارک رو،دوباره باهم بگردیم. _باورکن همه رو گشتم اما چون نمیدونم دیگه کجاها رو بایدبگردم باشه بریم.بهتر از انتظار کشیدن است . و هر دو لباس پوشیدیم و به طرف پارک به راه افتادیم .و باهم قرار گذاشتیم هر کدوم یک خیابان رو تا انتها بریم و به دنبال پدر بگردیم. دوخیابان اول رو با سرعت تمام رفتیم و اومدیم ولی نبود ودوباره دو خیابان بعدی رو انتخاب کردیم وهرکدام به طرفی رفتیم.ومن همانطورکه نگران بودم اما با دیدن مغازه هایی که هنوز بازبودن،محو تماشای اجناس داخل مغازه ها هم میشدم وپس از دیدن ازچندمغازه،و ردشدن ازیک کوچه ،دوباره چند قدم به عقب برگشتم وبا خودگفتم خوبه داخل کوچه روهم بادقت نگاه کنم وهمین که چند قدم واردکوچه شدم پدررا ازدور دیدم که روی پله ی خانه ایی قدیمی که کمی هم عقب تر از دیوار اولین خانه بود ،نشسته و ازخستگی کتاب رو روی پله گذاشته و مشتاق به خوندن گردن خودشو روبه طرف کتاب خم کرده وبا متانت همیشگی خودش محو خوندن شده بود. من درتعجب که خدایا پدرمحو خواندن چه کتابی شده که این چنین از خود و ما فارغ شده و باهر قدم به طرف پدر یک فکر جدید به ذهنم می آمد. پدر امروز کتابی با خود به پارک نیاورده بود و همینطور فکر بعدی، شاید دوست جدیدی در پارک به او کتابی داده وَوَو َ....تابا قدم آخر بالای سر پدر رسیدم و پدر هنوزم محو کتاب بود و من مجبور شدم با صدای رسا سلام کنم و پدرکه انگار ازعمق دریا بالا آمده بود با تعجب به من نگاهی کرد و گفت شما اینجا چیکارمیکنید؟! و من که بعداز این همه انتظار ودلهره و نگرانی از دیر آمدن پدر با چنین صحنه ایی روبرو شدم برای جواب به فکر فرو رفتم ... پدر مَن مَن و سهند نگران شما شدیم و اومدیم دنبال تون بگردیم و پدر که انگار تازه متوجه گذر زمان شده بود باز پرسید الان ساعت چنده و من گفتم هفت عصر .پدر گفت وای یعنی من دو ساعت تمام اینجا نشستم و در حالیکه کتاب رو با خود بلند می‌کرد از جا بلند شد و گفت دخترم پس الان سهند کجاست و من قول و قرار من وسهند رو به پدرگفتم. پدرگفت بیا دخترم کمکم کن ازپله ها پایین بیام و بریم پیش سهند تا ماجرای این کتاب رو براتون تعریف کنم و درحالیکه هم خوشحال بود وهم ناراحت که ما رو نگران کرده گفت امروز چه روزی شد دخترم. و من خوشحال دست پدر رو گرفتم و از پله ها پایین آوردم و خواستم کتاب رو هم از پدر بگیرم که پدرگفت: دخترم ببین صفحه چندم است بعدکتاب رو ببند. و من نگاه کردم و بلند گفتم پدر صفحه ۲۰۷ است و کتاب رو بستم و در حالی که یک دست پدر در دستم بود و در دست دیگر کتاب، به طرف پارک حرکت کردیم. با ورود به محوطه پارک سهند دوان دوان به طرف من و پدرآمد و گفت سلام کجا بودی پدربزرگ؟پدر بزرگ با لبخندی به لب جواب داد سلام سهند جان ببخش امروز شما رو هم به زحمت انداختم .بابا بریم بشینیم روی صندلی پارک تا برات تعریف کنم سهند جان. من و سهند فقط با تعجب نگاه هم کردیم تابه صندلی پارک رسیدیم و منتظر شنیدن حرفهای پدر شدیم. @shahrzade_dastan
بابا سهند جان جوان که بودم مادر همیشه میگفت هرجا کتابی دیدی بخوان. حتی اگر اون کتاب را توی سطل زباله پیدا کنی .ولی تا حالا هیچ وقت چنین نشد!چرا چون تاوقتی که کوچک بودم خودش برایم کتاب میخرید و بعد منو با کتابخونه آشنا کرد و بعدها هم خودم کتاب می خریدیم و می‌خواندم. ولی همیشه این حرف مادرم درگوشم بود تا امروز که بعداز پیاده روی هر روزم از پارک به طرف خانه می آمدم سر همین کوچه کتابی رو روی زمین دیدم. منم که عاشق کتاب آن را سریع ازروی زمین برداشتم ودورو اطراف رو هم نگاه کردم. گفتم شاید ازدست رهگذری افتاده باشد و حتی به مغازه دار سرنبش کوچه هم سپردم که اگر کسی سراغ کتاب روگرفت بگو دست من است ومن هم برمیگردانم وشماره تلفن خودم روهم به مغازه داردادم. سهندِبابا،ازاونجایی که من قبلا این کتاب روکه اسمش هست(شطرنج باماشین قیامت )درجوانی نصفه ونیمه خوانده بودم و چون چیزی ازمتن این کتاب متوجه نشده بودم کنارگذاشته بودم. وقتی هفته کتابخوانی درمدرسه بودبدون اینکه کتاب روتمام کنم به دبیرستان هدیه دادم. حالا امروز با دیدن این کتاب دوباره به شوق آمدم تابخوانم وببینم آخرداستان چه میشود! بازم ببخشیدمن هر دوی شما رو نگران کردم.سهندخوشحال از اینکه پدربزرگ رو سالم پیدا کردیم گفت: خداروشکربابا بزرگ. بخیرگذشت. فقط با اینکارت بایدبرات کتابخونه سیار راه بندازم تاحداقل با خیال راحت بدونم کجابایدپیدات کنم و همه باهم به خنده افتادیم. @shahrzade_dastan
هر سال با هم قراری داشتند. بیاید و روز میلاد بالای سرش بایستد، دست روی سینه برایش قد خم کند. عوضش او هم عطرش را به تمام روزهای سالش می‌پاشید. آنقدر که از دور هم بوی حرم می‌داد. چند روز پیش که آمد بالای سرش و قد خم کرد به هیچ کس نگفت قرار گذاشتند تا عطرش را کنار ضریح جا بگذارد و برود. ✍🏻 مبینا مقدم @shahrzade_dastan
مشکل‌ترین کار نوشتن پاراگراف اول است، شده یک ماه وقت صرف نوشتن آن می‌کنم و وقتی آن را نوشتم باقی سریع نوشته می‌شود. در پاراگراف اول بسیاری از مشکلات کتاب را حل می‌کنید. موضوع، سبک و لحن تثبیت می‌شود. ✍مارکز @shahrzade_dastan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شاعرانه 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 هشت سیاره به خورشید سلام آوردند هشت سرمست شبی روی به جام آوردند هشت تن باده نوشین رضا نوشیدند هشت تن خلعت نیک رضوی پوشیدند ای خوش آن کس که به خدمت بنهد جانش را که بسنجند در این مرحله ایمانش را روش و شیوه یاران خمینی این است گرچه سخت است ولی راه حسینی این است جای‌جای وطنم حصن حصین حرم است هر کجا نام رضا بود زمین حرم است از زمین دست به خورشید کشیدن سخت است هر که این کار تواند، ابدی خوش‌بخت است یا رب این خادم خندان که سپردی به وطن «عاقبت پرچم خونین وطن کرد به تن» ✍️ مهدی میرزارسول‌زادهنقاشی اثر جدید استاد روح الامین @shahrzade_dastan
سلام دوستان ضمن تسلیت شهادت رئیس جمهور و همراهانش، هر کسی به گونه‌ای خودش را با این حادثه تسکین می‌دهد و نویسنده همیشه با نوشتن و قلم زدن آرام می‌شود. بیایید با رسالت همیشگی خود یعنی نوشتن برای تصویر بالا داستان یا داستانک بنویسیم. لطفا داستان‌ها را به آیدی زیر برایم بفرستید تا در کانال به اشتراک بگذارم. @Faran239 @shahrzade_dastan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فضاسازی در داستان قسمت سوم
فضاسازی در داستان قسمت سوم 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 اغلب خوانندگان مایل هستند که فضا و رنگ را برای داستان‌های به کار ببرند که در آنها عوامل مبهم و اسرارآمیز و شاعرانه و خیالی و وهمی نقشی داشته باشند. مثل رمان کوتاه بوف کور اما به سادگی می‌توان دریافت که فضا و رنگ حاکم بر بوف کور بیشتر وابسته به سبک و ویژگی‌های شخصیت‌ها و تمثیل‌ها و نمادهاست تا صرف توصیف صحنه. مثلاً در قطعه‌ای که به عنوان نمونه از بوف کور آورده شد ترکیبی از نمادها و شیوه نگارش و خصوصیت روایتگر داستان فضا و رنگ آفریده است. فضا و رنگ اصطلاحی است مبهم و همیشه در اذهان مردم ابهام برانگیخته است و استعاره‌ایست برای احساس یا ادراکی که ما اغلب نمی‌توانیم به سهولت به آن دست پیدا کنیم. مثلاً می‌گوییم آن خانه قدیمی روستایی در میان انبوه درخت‌های افرا و سبزه‌زارهای پیرامون فضا و رنگ صلح‌آمیزی دارد و به ما آرامش می‌دهد. یا آن دره با تخته سنگ‌های پوشیده از گلسنگ و آبشار و سایه درخت‌های بلند و سرسبز فضا و رنگ رمانتیکی دارد. منظور ما از فضا و رنگ صلح آمیز خانه قدیمی آن است که طبیعت با خانه در هم آمیخته است و حالتی از راحتی و آرامش در ما پدید می‌آورد که برای ما دلنشین است. زیرا خانه‌های شهری در میان خانه‌های پرهیاهو و وسایل نقلیه پر سر و صدا آرامش را از ما می‌گیرد و در آن احساس راحتی نمی‌کنیم. یا دره با آبشار و درخت‌ها و تخته سنگ‌های پوشیده از گل سنگ احساس مبهمی و بی‌قراری شیرینی را در ما به وجود می‌آورد که نمی‌توانیم برای آن تعریفی پیدا کنیم و می‌گوییم فضا و رنگ رمانتیکی دارد. البته تنها فضا و رنگ نیست. بلکه لحن داستان نیز در القای نیرومند خصوصیت عاطفی و معنوی محیط و ویژگی‌های جسمانی آن دخالت دارد. ثبات لحن و فضا و رنگ سازگاری و همخوانی آنها با هم بی هیچ تردید یکی از پایه‌های ضروری داستان‌های خوب است. به ویژه اگر داستان جنبه هحو آمیز یا طنز آلود داشته باشد. سازگاری لحن و فضاسازی واجب و ضروری است. 📚عناصر داستان ✍جمال میرصادقی @shahrzade_dastan
نوشته منظم صفرپور 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 - مامان یه خبر خوش! تو مسابقات قرآن دانشجویی نفر اول استانی شدم -به‌به چه عالی - اگه بدونی مرحله کشوریش کجا برگزار میشه؟ - نه چطور عزیزم؟ - حدس بزن -نمیدونم وا... ولی ایطور که تو ذوق داری احتمالا مشهد! - قربونت برم، مامان با هوشم! وای نمیدونی چقدر خوشحالم اولین باره که میرم مشهد، میدونم که یک سالگی منو بردید زیارت،ولی من که چیزی یادم نمیاد حالا یه هفته مهمون امام هستم حسابی باهاشون درد و دل میکنم - خوش بحالت مریم جون سلام منم به آقا برسون مقداری گندم نذر کفترای حرم کردم میزارم ببر براشون -باشه، خوش بحال کفترای حرم هست کاش منم کفتر حرم بودم - عزیزم تو هم دلت کبوتر حرمه مریم هفته‌ی بعد عازم مسابقات در مشهد شد و توانست به آرزوی خود برسد و به لطف نگاه مهربان آقا، مقام برگزیده‌ی کشوری کسب نماید سال بعد و سالهای بعد مریم به اتفاق خانواده به زیارت امامش طلبیده می‌شد @shahrzade_dastan