eitaa logo
شهرزاد داستان‌📚📚
2.1هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
61 ویدیو
247 فایل
پاتوق دوستداران داستان نویسی استفاده از مطالب با حفظ لینک کانال آزاد است. مدیر کانال: فرانک انصاری متولد ۱۴۰۱/۷/۱۱🎊🎊🎉🎉 برای ارتباط با من @Faran239 لینک ناشناس https://harfeto.timefriend.net/17323748323533
مشاهده در ایتا
دانلود
نوشته حسین مطهر سلام بر خرمشهر
داستانک : سلام بر خرمشهر نوشته حسین مطهر 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 روزی از روزها، اروند رود ، رو به مسجد جامع خرمشهر کرد و گفت: سالهای زیادی عمر کرده و پیشامدهایی، دیده ام که هیچکس ندیده است. کمی آنطرف تر ،نخل پیر و سر بریده ، با برگهای در هم شکسته ، صدای آنها را شنید ، آرام و خسته ، نجواکنان گفت : لطفا تعریف کن ! رود پر خروش بادی به غبغب انداخت و فیلسوفانه چشم به افق دوخت و گفت: پدرم کارون تعریف می کرد: محمره ،در گذشته خیلی پر رونق بود،پهلو گرفتن کشتی های تجاری باعث کاهش درآمد های گمرکی ، بصره شد،والیان بغداد هم خرمشهر را جز خاک خود می دانستند ،با فتنه گری انگلیس وفرانسویان ،علیرضا پاشا ،والی عثمانی بغداد در شعبان سال ۱۲۵۳ هجری قمری با سپاه عظیمی به سوی خرمشهر هجوم آورد و شهر را تسخیر کرد در این نبرد نابرابر،مردم مقاومت جانانه ای کردند اما به دلیل کثرت نیروهای اشغالگر، آنها غافلگیر و سپاه عثمانی ،همه را از دم تیغ گذراند ،تمام اموال و دارایی ها را به یغما برده ،خانه ها را ویران و به آتش کشیدند ،خیل عظیمی از زنان و دختران معصوم را با خود به عراق بردند.مقاومت خرمشهر بعد از دوروز در هم شکست ،وفقط خاطرات آن باقی ماند. اروند بعد از گفتن داستان ،ساکت و آرام شد .غم و اندوه غریبی دلهارا فراگرفت . نخل پیر اشک هایش را پاک کرد و تک سرفه ای خشک زد و با صدای لرزان گفت: یادم می آید ، تازه نخل برومندی شده بودم که در مهر ماه سال ۱۳۵۹؛عراق با ۱۲ لشگر به سمت خرمشهر یورش آورد ،قسمتی از شهر را اشغال کرد،جنگ کوچه به کوچه شروع شد ،نیروهای نظامی و مردمی تنها بودند و پشتیبانی مناسب صورت نمی گرفت،جهان آرا و اقارب پرست و فرماندهان دایما در حال تلاش و پیگیری بودند ،بهنام محمدی وصالی، غمگین و غصه دار بودند ،خانه های شهر یکی یکی به دست دشمن می افتاد،خون مردم ورزمندگان روی زمین ،جاری شده ،دود و غبار و انفجارات شدید ،قیامتی بپا کرده بود،مردان در حال جنگ و زنها در امور امدادگری،پرستاری از مجروحان،انتقال مجروحان ،شهداو...فعالیت می کردند. در تمام لحظات من از بالا همه ماجراهای شهر را می دیدم ،گاهی لذت می بردم و گاهی از درد و غم به خود می پیچیدم،عراقی ها جنایات زیادی کردند و اموال مردم را به یغما بردند. تعدادی از نخل های هم سن و سال من براثر گلوله های دشمن ،به نخل های بی سر تبدیل شدند ولی از پا نیفتادند.شدت گلوله باران توپخانه و بمباران های هوایی اینقدر سخت بود که از شهر ، جز تلی خاک و آوار باقی نگذاشت. ظهر سوم آبان ۱۳۵۹ دستور تخلیه شهر به نیروها ابلاغ شد و بالاخره بعد از مقاومت ۳۴ روزه ،خرمشهر به دست دشمن افتاد. مسجد جامع که تا حالا سکوت کرده بود،سری تکان داد و گفت : من توفیق داشتم تا در مرحله چهارم عملیات بیت المقدس که منجر به آزادی و باز پس گیری شهر شد حضور داشته باشم واز نزدیک حماسه آفرینی ها را لمس کنم.من در این ماجراها چندین بار مجروح شدم وتا پای مرگ پیش رفتم. ساعت ۲۲/۳۰ شامگاه شنبه اول خرداد سال ۱۳۶۱,عملیات شروع شد و به ۱۹ ماه اشغال وجنایت عراقی ها پایان داد،در این نبرد ۱۶ هزار عراقی کشته و زخمی و ۱۹ هزار نفر اسیر و مناطق وسیعی آزاد شدند. پس از آزادسازی ،رزمندگان در مسجد جامع نماز شکر بجای آوردند و مردم در کل کشور ،جشن گرفتند. نخل های جدید ،از خاک این شهر سر برآوردند وبا تولد آنان ،عطر رطب تازه و بوی آزادی در کوچه های شهر پیچید ،ویرانه ها آباد شد و پنجره های شکسته وغمناک از آوار غربت وذلت دوباره بازسازی و خرداد بهاری تر از قبل شد . @shahrzade_dastan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔷🔷🔷بازپخش داستان صوتی ((همه پل‌های بدون تو)) برگزیده جشنواره یوسف به مناسبت سوم خرداد سالگرد آزادسازی خرمشهر قسمت ۱ https://eitaa.com/shahrzade_dastan/8265 قسمت ۲ https://eitaa.com/shahrzade_dastan/8286 قسمت۳ https://eitaa.com/shahrzade_dastan/8308 قسمت ۴ https://eitaa.com/shahrzade_dastan/8328 @shahrzade_dastan
بند چکمه‌ها را چه محکم بستی! پا بر زمین کوبیدی و خنده بر لب، مقابلم سلام دادی. سر تا پا براندازت کردم، ‌دوباره وجودت در جانم حک شد. پیراهن بسیجی‌ات اتو کشیده چه بوی عطری می‌داد. موهای سیاهت برق می‌زد. لبهایت سرخ عنابی. امروز همان پیراهن، خاکی خاکی. دیگر اتو ندارد؛ اما عجیب بوی گل می‌دهد هنوز! موهایت برق نمی‌زند، گِلی و خونی. پیشانی بندت آمده روی چشم‌هایت عزیزکم، همان که دوست داشتی "یا علی" بلند نمی‌شوی؟ عزیزکم، پسرکم. می‌شنوی صدای مردم را! بلندگوی مسجد می‌خواند: تو خرمشهر خونین کربلای عشق و ایمانی، به رزمت آفرین به پیکارت درود... قهرمان من بلند شو... مردم برای دیدن گُل رویت آمده‌اند. ✍ارسالی بانو گرجی زاده @shahrzade_dastan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
نماد و نمادگرایی قسمت دوم
نماد و نمادگرایی در داستان قسمت دوم 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 ✅ نماد می‌تواند به صورت نشانه‌ای بیاید. مثل پرچم که تکه پارچه‌ای است و در عین حال به عنوان نماد برای کشوری به کار می‌رود. یا صلیب نماد مسیحیت،صلیب شکسته نماد نازیسم آلمان هیتلری، داس و چکش نماد کمونیسم، کبوتر سفید نماد صلح و پرچم سبز نماد اسلام است. ✅ نماد می‌تواند به صورت واژه‌ای بیاید مثل واژه شب که صحبتش رفت. مثل آب نماد تطهیر، تاج نماد قدرت و لاله نماد جوانی و پاکی در راه ایران شهید و کرکس نماد لاشخوری، شیر نماد شجاعت و روباه نماد حیله‌گری و زالو نماد خونخواری. بنابراین نماد عبارت از نشان دادن چیزی غیر از ظاهر آن مثلاً وقتی دست‌های مشت کرده را می‌بینیم همه ما معنای واحدی از آن می‌گیریم. مقاومت و اعتراض و پرخاش و خشم را از آن می‌فهمیم. در واقع جمع آمدن دو چیز همانطور که ریشه یونانیان چنین معنایی می‌دهد با هم است و توی دنیا در کنار هم دنیای نامرئی مفهوم‌ها همراه دنیای مرئی، گل‌ها، زالوها ،ستاره‌ها غیره که به صورت موقعیتی، موقعیت گل سرخ. شخصیتی شخصیت زالو صفتان، صحنه ستاره‌ها در شب در داستان ظاهر می‌شود. ✅ نمادهای عمده: نمادهای طبیعی این نمادها مشابه چیزی فراتر و جامع‌تر از خودشان هستند. مثلاً گل سرخ ذاتاً زیباست اما مفهوم فراتر و عالی‌تر زیبایی را نیز منعکس می‌کند. یا زالو کرمی خونخوار است می‌تواند چیزی پرمعناتر از خودش را آگاه کند. جنایتکارها و نزول خورها را. یا خورشید اگر بعضی اوقات ویرانگر است به صورت ذاتی نشانه زندگی است و زندگی بخشی زایندگی را نشان می‌دهد. ✅نمادهای مستور یا اختصاصی نمادهایی هستند که معنای خود را فقط در خلال داستان ظاهر می‌کنند و عموماً مورد پذیرش همه نیستند. زیرا نویسنده آن را برای اولین بار در اثرش عنوان کرده و به همین خاطر آن را نماد مستور یا اختصاصی مختص به داستان نویسنده نامیدند. اگر نماد مفهوم تقریبی خود را تا حدودی القا کند و مورد پذیرش قرار گیرد بر اثر تکرار آن جز نمادهای مرسوم در می‌آید. اولین کسی که با دیدن چهره محبوب خود را به ماه شب ۱۴ تشبیه کرده بود نماد تازه‌ای ارائه داده بود و بر اثر پذیرش همه ماه شب ۱۴ جزو نمادهای مرسوم درآمد. اکنون وقتی می‌گوییم ماه شب ۱۴ آمد ؛منظور ما زن زیبایی است که ظاهر شده است. ادامه دارد 📚عناصر داستان ✍جمال میرصادقی @shahrzade_dastan
نوشته زینت سادات قاضی
نوشته زینت سادات قاضی 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 افسوس - اوففف. خدایا خودت مددی. بی‌.بی‌.سی را دنبال کردم. خبر فوری. اخبار شبکه‌های ایران را هم. سری به اینستا زدم. شوری دلم راه به چشم‌هایم کشیده است. اندازه‌ی یک زمستان که نه، به وسعت خاک سرد آذربایجان یخ کرده دست و دلم. شنیدن حوادث دردناک است. مخصوصاً بدانی آن‌که می‌شناسی، در دل حادثه باشد. - بالام به دلت بد راه نده. دستی دستی چراغ دلت را خاموش نکن. من که دلم روشن است. آه. این خط، این هم نشان. کارَت راست در می‌آد. خبر خوشی می‌شنوی. من مرده، تو زنده. حالا می‌بینی حرفم درست از آب درمی‌آد. همیشه درست می‌گفت. دلش اندازه‌ی نور خورشید گرمی و روشنایی داشت. عجیب است. صدای مادرم حالا از زیر خروارها خاک تاریک و سرد گورستان در گوشم می‌پیچد. - بد به دلت راه نده... - افسوس و هزاران افسوس مادرجان! کاش نور دل روشنت را به دل تاریکم می‌تاباندی و مثل همیشه دست و دلم را گرم و روشن می‌کردی‌... چقدر تحمل سرزنش‌ها کرد و ریخت اندرونش و دم نزد. چقدر مورد توهین و تمسخر قرار گرفت. یک نفر چقدر طاقت داشت؟! الله و اکبر داشت آن یک نفر... مادر جان! او هم مانندت به خدا رسید. به آرامش. آه. تمام شد. راحت شد از آن همه لب فرو بستن برای صدای اعتراض آن دیگری. مانند خودت... خوشا به سعادت هر دوی شما... @shahrzade_dastan
ممنوع نوشته نرگس گلیج 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 ساعت یازده روز بیست مرداد ماه فروشگاه خلوت بود . ریحانه پیام علی رضا را خواند که برای مرخصی آمده است . ریحانه هم اورا برای خوردن پیتزا دعوت می‌کند تا در ساعت ناهار با‌هم باشند . علی رضا گفت : 《دوستم رشته معماری قبول شده ، اما من بعد از تمام شدن سربازی می‌خواهم کار کنم. 》 عینک آفتابی اش را زد و از مادر خداحافظی کرد. ریحانه هنوز به حرفهای علی رضا فکر می‌کرد، درپشت میز کارش جای گرفت . گوشی زنگ می‌خورد. سامان دوست و همکلاسی اش سامان از او می‌خواهد برای شنا به دریا بروند . علی رضا گفت:《 دریا ، شنا !!من خسته م تازه برگشتم باشه ،فرصت ...》 سامان :《 خوبه که سرباز مملکت شدی، مثل بچه دوازده ساله رفتار می‌کنی. !》 ساعت با دونفر از دوستان دیگر سوار ماشین سامان شدند و به دریا رفتند . درکنار ساحل افراد زیادی برای قدم زدن و... عده ای هم در دریا شنا می کردند .تابلوی شنا ممنوع هم به چشمدیده می‌شد . علی رضا و سه نفر ار دوستانش شروع به شنا کردند و از ساحل فاصله گرفتند که ناگهان علی رضا و سامان نفس کم آوردند و انگار زلزله ای در آنجا اتفاق افتاد . دریا آنهارا درچنگ خود گرفت .دو پسر همراه با دست تکان دادن و کمک خواستن، از قایق درحال گذر و مردم کنار ساحل و... نجات پیدا کردند. اما بدنشان سرد خسته بود . و راهی بیمارستان شدند . @shahrzade_dastan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا