#چالش_هفته
نوشته معصومه شیرازی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
شدت باران و تاریکی شب جلوی دیدم را گرفته بود. ولی باید به مقصد میرسیدم. چند ساعتی طول کشید تا پیچ و خم جاده جنگلی را پشت سر گذاشتم و به طرف رامسر حرکت کردم.
باید طلوع خورشید به دریا میرسیدم. وقت اذان رسیدم هتل. بعد نماز هنوز هوا تاریک بود. رفتم لب دریا. فقط چند نفری برای دویدن در کنار دریا آمده بودند. اولین باری بود که دریا را از نزدیک میدیدم. پا در آب گذاشتم . تمام سلولهای بدنم آب را حس کردند. راه رفتن در آب را ادامه دادم. نرمی ماسه ها در زیر پام حس خوبی بهم میداد. خورشید داشت طلوع میکرد. رو به دریا ایستادم و به انتهای دریا خیره شدم. دریا و آسمان ، نزدیک هم بودند. ولی وجود کسی بزرگتر آن همه زیبایی را احساس کردم. عظمت و بزرگی او بود که دریا و آسمان را میعادگاهم قرار داد و بی اختیار با صدای بلند فریاد زدم: خداوندا، به اندازه وسعت دریا، به پهناوری کل دنیا و به بلندای آسمان دوستش دارم. اما وقتی نمیتونم داشته باشمش؛ چرا باید وابستهاش بمونم. حالا که نیست،چرا باید عاشق بمونم؟ من نتونستم دل بکنم. تورو به عظمتت در این طلوع خورشید، خودت دلم رو بِکن و فراموشی همه خاطراتش رو جایگزین عشقم کن.
@shahrzade_dastan
حکیمانه
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اگر میتوانستم برای خودم انگشتری با نوشتهای بر روی آن سفارش دهم احتمالاً این عبارت را انتخاب میکردم؛ "هیچ چیز نمیگذرد."
من معتقدم که هیچ چیز بدون این که اثری از خود به جای بگذارد، نمیگذرد. و هر قدم کوچکی که برمیداریم، بر حال و آینده ما بسیار اثرگذار است...
#آنتون_چخوف
@shahrzade_dastan
به یاد غربت شهیدی (گمنام) 🌹🌹🌹
در شهرستان سلطان آباد 🥀🥀🥀
آه و حسرت از دل و جان میرسد
اشکهایم کی به پایان میرسد
مرهم درد مرا پیدا کنید
درد من با او به درمان میرسد
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
ما را ببخش بَهرِ تو کاری نکردهایم
بر غربت تو گریه و زاری نکردهایم
مانند مادرت که چشم به راه توست
اشکی برای تو جاری نکردهایم
ای عشق آسمانی این مزار کیست؟
در شأن تو،فکر مزاری نکردهایم
ما را ببخش که همت نداشتیم
بر این مزارهم حصاری نکردهایم
بیرون نمیرم از حق حقیقت است
حق را ادا به تو آری نکردهایم
ابری ست چشم آسمان زِ غربتت
گمنام هستی و کاری نکردهایم
شرمندهایم به تو یاری نکردهایم
گفتیم شهید و پاسداری نکردهایم
نودهی
#غربت_شهیدگمنام
#شهید_بینامونشان
#شهیدانجاویدالاثر
#شهیدشهرستانسلطانآباد
حکایت
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
وقتی شیخ ابوسعید ابوالخیر در قحط با مریدی به صحرا بیرون شد. در آن صحرا گرگِ مردمخوار بود.
ناگاه گرگ آهنگِ شیخ کرد. شاگرد سنگ برداشت و در گرگ انداخت.
شیخ گفت: «چه میکنی؟ ای سلیمدل! تو ندانی که از بهرِ جانی با جانوری مضایقت نتوان کرد؟»
نقل است که وقتی به دهی رسید. آنجا زاهدی بود در خود مانده و دماغی در خود پدید کرده.
شیخ او را به دعوت خواند. او اجابت نکرد. گفت: من زاهدم و سی سال است تا بروزهام و خلق دانند که چنین است.
شیخ گفت: «برو و غربالی کاه بدزد تا از خود برهی.»[= روزه و ریاضت و عبادت، چنان تو را در دام غرور و خودبزرگبینی گرفتار کرده که تنها راه چارهات، گناه است؛ تا از دام این کِبر و خودبزرگبینی رها شوی.
تذکره الاولیاء عطار
@shahrzade_dastan
📚📚
#چالش_هفته
سلام دوستان این هفته هم با چالشی دیگر در خدمتتان هستیم. این هفته به مناسبت سالروز میلاد امام هشتم امام رضا (ع) میخواهیم داستان یا داستانکی در مورد تصویر بالا بنویسید.
همچنین میتوانید با اشتراک گذاری عکسهای آتلیهای حرم خود و خانوادهتان، داستان مربوط به آن را بنویسید و برایمان به آیدی زیر بفرستید.
@Faran239
@shahrzade_dastan
#چالش_هفته
نوشته زینب اسماعیلی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
امروز باید آروم باشم ، باید به رو خودم نیارم که چی میخواد به سرم بیاد.
عشقی که یه روزی همه چیز و همه کسم بود میخواد ازم دل بکنه.
ولی من مثل یه پروانه اونو تو مشتام قایم کردم
دلم نمیاد که ازش دل بکنم.
ولی پروانه من دوست داره پر بزنه و آروم بگیره.
اشک چشمام و آه دلم واسطهاش شدن.
اشکام میگن بزاره بره دل بکن از چیزی که مال تو نیست.
اما دلم میگه من یه کاری میکنم که تو واسه همیشه فراموشش کنی.
مشتم رو باز میکنم و پروانه قشنگم رو به دست خدای میسپارم که منو دوست داره.
@shahrzade_dastan
تغییر شخصیت
قسمت دوم
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
شخصیت میتواند بدون دلیل کافی فکر کند که شخصیت دیگر تغییر کرده و دلیل این تغییر را از طریق گفت و گوی درونی بیان کند.
مثال: فروشنده کفش، تازا از اجلاسیه آخر هفته برگشته است و دارد با همسرش صبحانه میخورد. همسرش شاد است و میگوید:
_ عزیزم در اجلاسیه اتفاق جالبی نیفتاد؟
_ نه مثل همیشه فقط زد زر و وراجی. دو ساعت صحبت راجع به نحوه تبلیغات.
_ اما حتما اتفاق جالبی هم افتاده.
مرد محکم روی میز زد و داد زد: نه میگویم اصلا اتفاقی نیفتاد. زن اخم کرد. فکر کرد مرگ پدر دارد مرد را خرد میکند. کاش میتوانست او را تسلی دهد. لونی برشی از نان برشته را نصف کرد و تکههای نان را رو به زن گرفت و گفت: من نبودم چه میکردی؟ راستش را بگو .
زن با قاشق قهوهاش را به هم زد. پدر لونی هم آدم مشکوک و شروری بود. لونی هم کم کم داشت مثل پدرش میشد.
نویسنده در این مثال از طریق گفت و گوی درونی زن، تغییر شخصیت شوهر را افشا میکند. در حقیقت عمل مرد باعث مکاشفه زن میشود. اگر کفت و گوی درونی زن کشف درونیاش را بیان نمیکرد، بی علاقگی مرد نسبت به صحبت کردن، مشت کوبیدن روی میز، و اتهامی که به همسرش میزند فقط غرغرو بودن مرد را نشان میداد. اما خواننده با خواندن مکاشفه زن در مییابد و میپذیرد که لونی واقعا تغییر کرده است.
📚درسهایی درباره داستان نویسی
🖋لئونارد بیشاب
@shahrzade_dastan
کابوس بیداری ۲ حسین سناپور.m4a
4.97M
داستان کابوس بیداری
نوشته حسین سناپور
قسمت دوم و آخر
اجرا فرانک انصاری
@shahrzade_dastan