حکایت
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
شیخ سررزی (رحمةاللهّ علیه) میان مریدان نشسته بود، مریدی را سر بریان اشتها کرده بود شیخ اشارت کرد که او را سر بریان میباید بیارید گفتند شیخ بچه دانستی که او را سر بریان میباید، گفت زیرا که سی سالست که مرا بایست نمانده است و خود را از همه بایستها پاک کردهام و منزهّم همچو آیینه بینقش ساده گشتهام چون سر بریان در خاطر من آمد و مرا اشتها کرد و بایست شد دانستم که آن از آنِ فلانست زیرا آیینه بینقش است اگر در آیینه نقش نماید نقش غیر باشد.
فیه ما فیه مولانا
@shahrzade_dastan
قهرمان در رمان
قسمت سوم
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🔸️یکی دیگر از ویژگیهای قهرمان توانایی بیش از سایر مردمان است.
به طور کاملا مشخص قهرمان از توانایی های بیشتر از سطح متوسط جامعه برخوردار است. در دوران باستان این تواناییها بیشتر جسمی بود اما همیشه لازم نیست این طور باشد. گاه شجاعت، گاه فراست، گاه عشق و گاه نوع دوستی انرژی حرکت قهرمان را تامین میکند.
🔸️ویژگی بعدی قهرمان ایثار است.
سفر قهرمان همواره حول محور ایثار میچرخد. بزرگترین قهرمانها آنهایی هستند که اجباری به سفر ندارند. بلکه این رنج را به خاطر دیگران بر خود هموار میکنند. اساسا یکی از تکنیکهای دوست داشتنی کردن قهرمان ، آوردن صحنهای است که او در آن ایثاری هرچند کوچک بروز میدهد. هیچ خصوصیتی به اندازهی ایثار در انسان کمیاب نیست. به همین جهت است که آن را این قدر دوست دارند و دیگران را به خاطر آن تشویق میکنند. البته ممکن است ایثارگر را در ظاهر احمق و نادان بدانند زیرا ایثارگر حقارت ما را بهمان گوشزد میکند. اما در نهان همه ایثارگر را دوست دارند و احترام میکنند.
ادامه دارد
📚حرکت در مه_ محمد حسن شهسواری
@shahrzade_dastan
همه پلهای بدون تو۲.m4a
8.91M
همه پلهای بدون تو🌉
نوشته و اجرا فرانک انصاری
قسمت دوم
🌹این داستان درباره آزادسازی خرمشهر است و سال قبل یکی از برگزیدگان جشنواره ملی و داستانی یوسف شده بود. داستان پاورقی دارد که به هنگام خوانش پاورقی هم خوانده شده است.
ادامه دارد
#سوم_خرداد
#خرمشهر
#دفاع_مقدس
#داستان_کوتاه
@shahrzade_dastan
#چالش_هفته
نوشته ثریا کریمی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
دل بکن از هر چه وا نفسای توست
دل نبند بر خاری که در بینای توست
جان و قلبش را هرآن، به تو هدیه دهد
دل ببند بر ان که عاشق وشیدای توست
@shahrzade_dastan
#چالش_هفته_قبل
نوشته زهرا غفاری
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
قاب تلویزیون
به حدی فقیر بودیم که توان خرید یک تلویزیون سیاه وسفید کوچک را هم نداشتیم.از وقتی که پدر توی کار بنایی از دار بست افتادو خانه نشین شد،وضع مالی مان بدتر شد. اندک اندوخته ای راهم که برای خرید یک تلویزیون کوچک ذخیره کرده بودیم ،خرج درمان پدرم شد.
بی بی با ما زندگی می کرد.هر موقع به خانه ی عمه مرضیه می رفت وبر می گشت،تا چند روز پز تلویزیون رنگی دخترش را می داد ،که تازه مد شده بود وچون وضع مالی خوبی داشتند،یکی خریده بودند. خیلی دلم می خواست بدانم با آن تلویزیون قدیمی چه کردند؟
بی بی می نشست و به مامان طعنه می زد:
_ مرضیه ولخرج نیست،زندگی جمع کنه،بسازه
وبااین حرفها مادرم را می چزاند.حالا نه اینکه ما خیلی پولداربودیم و مادر بیچاره ام ولخرجی می کرد ومرتب کفش ولباس می خرید ...
مامان چیزی نمی گفت .من، اما می دیدم که می شکند واز درون روی خود آوار می شود.یعنی بی بی وضعیت ما را نمی دید ؟ یا می خواست برای مامان،مادر شوهر بازی در بیاورد.
گرمای عصر تیر ماه هنوز بیداد می کرد.بچه های محل اکثرا توی خانه هایشان تلویزیون داشتند وبرای بازی فوتبال وهفت سنگ، به کوچه نمی آمدند.خیلی دلم می خواست ما هم تلویزیون داشتیم.حالا رنگی هم نبود ،نبود.
صدای زنگ در توی حیاط پیچید وسعید برادر کوچکم شتابان خودش را به دالان باریکی رساند که درب حیاط ،انتهای آن قرار داشت.از سرو صدایی که آمد فهمیدم عمه وشوهرش هستن.
@shahrzade_dastan
توی حیاط کوچکمان زیر سایه ی درخت انجیر نشسته بودم وتکه کارتن بزرگی را با کارد اره ای برش می زدم. لیلا خواهرم با احتیاط ودقت زیاد، گوشه ی کارتن را گرفته بود تا برشم کج نشود.عمه اینا که به حیاط رسیدند جلویشان بلند شدم .سلام کردم ودوباره نشسته، مشغول کار شدم.متر خیاطی مامان را پشت گردنم انداخته ومداد پرچمی ام را هم پشت گوشم گذاشته بودم .از ژست خودم خوشم آمده بود.عمه با تعجب نگاهم کرد وگفت: وحید چکار می کنی؟ مداد را از پشت گوشم برداشتم وعلامتی روی کارتن زدم وگفتم:دارم تلویزیون درست می کنم.
شوهر عمه لبخند زد وبا شنیدن صدای پدر ومادرم ،که سلام وتعارف می کردند خودش را به هال رساند.عمه ادامه داد : اون وقت این تلویزیون شما چی نشون میده؟
مداد را پشت گوشم گذاشتم ودوباره ژست گرفتم وبا غرور گفتم: می ریم پشتش برای بابا فیلم بازی می کنیم ونوبتی اخبار می گیم.
عمه غش غش خندید .صورت مهربانش گل انداخت وگفت: وااای چه جالب ...پس دیگه تلویزیون براتون نیارم.
در حالیکه با حیرت به عمه خیره شده بودم،ذوق زده گفتم:چی میگی عمه؟
عمه با مهربانی گفت: هیچی ...باهم میریم از تو ماشین تلویزیون رو میاریم.
از خوشحالی متر ومداد را روی زمین انداختم وشتابان خودم را به کوچه رساندم.
@shahrzade_dastan
گفت و گوی واقعی و گفت و گوی مکتوب
قسمت دوم
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فرق جمله احساس خوبی دارم با جمله احساس خیلی خوبی داشت، فقط در کیفیت حسی آنها نیست. این دو جمله به لحاظ شدت و حدت احساس نیز با هم فرق دارند. در حقیقت احساس خیلی خوبی دارم، باز آفرینی احساس واقعی شخصیت به طور همزمان است. طوری که گویی خواننده نیز در صحنه حضور دارد. اما احساس خیلی خوبی داشت، شرح احساس شخصیت به نحوی غیر شخصی و از راه دور است. بین خود صحبت و نقل صحبت فاصله مکانی و زمانی اگرچه برای چند لحظه وجود دارد و همین فاصله از شدت احساسی گفت و گو میکاهد. به بیان دیگر اگر چه محتوای دو جمله یکی است اما زبان آنها یکی نیست.
مثال بیان احساس؛ امروز دلم گرفته است؛ گرفته از آسمان ابری.
نقل گفت و گو: آن روز احساس افسردگی کردم. اعتماد به نفس نداشتم.
بیان افکار: چون دیروز افسرده بودم، امروز هم افسردهام.
نقل افکار: به نظرش چون دیروز افسرده بود، امروز احساس افسردگی میکرد.
راهنمایی کلی: هنگامی که لازم است خواننده افکار و احساسات شخصیت را فوری بشنود باید از گفت و گوی مستقیم که انکار ناشدنی و موثق است استفاده کرد. در حالی که نقل گفت و گو بیان غیرمستقیم گفت و گوی شخصیتها از زبان نویسنده است.
📚درسهایی درباره داستان نویسی
🖋لئونارد بیشاب
@shahrzade_dastan