eitaa logo
معرفی شهدا "شمیم عشق"
511 دنبال‌کننده
5.5هزار عکس
4.7هزار ویدیو
47 فایل
『موسسه فرهنگی هنری و پژوهشیِ شمیم عشق رفسنجان شماره ثبت 440』 خادم شهدا @shamimeshghar کانال روبیکا https://rubika.ir/shamimeeshgh1399
مشاهده در ایتا
دانلود
بدانیدکه‌شهادټ‌مَرگ‌نیست... رسالت‌است. رفتن‌نیست... جاودانہ‌ماندن‌است جان‌دادن‌نیست،بلڪہ‌... جان‌یافتن‌است.🕊🌷 مسابقه هفتگی شمیم عشق↙️ ᪥°•࿐࿇🕊☘࿇࿐•°᪥ 💠@shamimeshgh1399 ᪥°•࿐࿇🕊☘࿇࿐•°
20.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹قسمت دوم صحبت مادر بزرگوار شهید👆 🍀ساعت 2شب ایشان مجروح شدند. من خواب بودم، از خواب پریدم نمیدانستم دلیل بیدار شدنم چیست؟ 🌺خیلی جالب بود که از آن لحظه تا 3 شبانه روز من اصلا نتوانستم بخوابم. 🍀سه شنبه همه از شهادت حسن با خبر می‌شوند جز من. چهارشنبه صبح هم خبر شهادتش را به من دادند. 🌺شب ولادت حضرت علی (علیه السلام) بود، از مولودی برگشتم، احساس کردم پسرها حالشان غیر طبیعی هست. 🍀آن شب تلوزیون همسر شهید رضایی نژاد را نشان می داد، داشتند می گفتند که من خوشحالم که اگر همسرم را از دست دادم، این کشور امنیت دارد، اگر من ناراحتم قلب من ناراحت است خیلی ها الان شاد هستند. 🌺این برای من خیلی جالب بود. یک طرف من علی آقا و یک طرف من احمد آقا نشسته بودند. دستشان رو گرفتم ، گوششان را هم گرفتم. گفتم خوب گوش کنید حرف ایشان را ، این امنیتی را که الان داریم، مدیون خون همسر ایشان و پدر آرمیتا هستیم (شهید رضایی نژاد). 🍀حواستان باشد راضی نیستم ازشما، راضی نیستم ازشما. یک روز بخواهید پا روی خون شهدا بذارید. 🌺این دوتا هم دستهای من ا گرفتند و گفتند خب حالا مادر شهید.... مادر شهید... (منم اصلا متوحه نشدم) گفتم من دارم جدی صحبت میکنم ها.... 🍀فردا صبح پسر خواهرم آمدند و گفتند خاله من آمدم دیدن شما گفتم شما کربلا بودی من باید می آمدم. 🌺گفت خاله حسن زخمی شده من گفتم نه حسن من زخمی نشده، شهید شده😭🕊 🌹اَللهُمَ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفـَرَج وَفَرجَنا بِه بِحَقِّ الزَّهراء(س) مسابقه هفتگی شمیم عشق ↙️ ᪥°•࿐࿇🕊☘࿇࿐•°᪥ 💠@shamimeshgh1399 ᪥°•࿐࿇🕊☘࿇࿐•°᪥
21.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمت سوم صحبت مادر بزرگوار 🔹شهید👆 🍀خلوتها مادر،پسری وقتی دارم ظرف میشورم با حسن حرف میزنم وقتی اهل خانه وارد می‌شدند می‌گفتم صحبت نکنید من دارم با حسن صحبت می‌کنم احساس می کنم از من دور می‌شود. 🌺دوستی شهید صدر زاده با حسن از سوریه شروع شده بود. شهید صدر زاده که می‌آمد خانه ما میگفت 21 روز با هم بودیم ولی 21سال باهم زندگی کردیم. فرمانده اشان سید ابراهیم می گفت یه شب که میخواستیم اذوقه ببریم برای نیروها دوتا موتور برداشتیم رفتیم موتور من خراب شد با یک موتور رفتیم. دیدم چراغ موتور روشن هست، 🍀گفتم حسن چراغ موتور را خاموش کن گوش نمی‌کرد در عین حالی که پشت موتور بود مدح امیرالمؤمنین(ع) را هم میخواند. محکم زدم به پشتش گفتم داداش چراغ موتو را خاموش کن خندید و گفتم ساکت باش چراغ موتور را خاموش کن. 🌺گفت مگه خاطرات شهید کاوه را نخواندی؟ شهیدکاوه روی خاکریز راه می‌رود تیرهای رسا هم از بین پاهاش رد میشود نیروها می‌گویند فرمانده بیایید پایین. می گفتند تیری که قسمت من باشد هنوز وقتش نرسیده است. 🍀حسن برگشت و به من گفت سید نگران نباش اون تیری که قسمت من وتو هست هنوز وقتش نشده انگار خبر داشت چه زمانی قرار است شهید شود. 🌺مصطفی می گفت در سوریه وقتی متوجه می‌شوند که حسن مربی آموزش هست، حسن را قرمانده قرار می دهند کلا شب که می‌شده به نیروهاش سلاح واذوقه می رساندو چیدمان قشنگی هم داشت. مسابقه هفتگی شمیم عشق ↙️ ᪥°•࿐࿇🕊☘࿇࿐•°᪥ 💠@shamimeshgh1399 ᪥°•࿐࿇🕊☘࿇࿐•°᪥
9.01M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شرمنده ز روی شهـــداییم همه از فیض و کرامـات جـداییم همه گر ناله بـرخواست اندر صف ظــلم ، مبتـداییم همه😔
خاطره ای ناب:با نوای دلنشین
 خادم گمنام از اصفهان
پیشکش به روح پاک و مقدس شهید حسن قاسمی دانا
🌹اَللهُمَ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفـَرَج وَفَرجَنا بِه بِحَقِّ الزَّهراء(س) مسابقه هفتگی شمیم عشق ↙️ ᪥°•࿐࿇🕊☘࿇࿐•°᪥ 💠@shamimeshgh1399 ᪥°•࿐࿇🕊☘࿇࿐•°᪥
دعای سلامتی امام‌ زمان عج به نیابت از شهید عزیزمان حسن قاسمی دانا مسابقه هفتگی شمیم عشق ↙️ ᪥°•࿐࿇🕊☘࿇࿐•°᪥ 💠@shamimeshgh1399 ᪥°•࿐࿇🕊☘࿇࿐•°᪥
23.21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹خاطره ای از شهید حسن قاسمی دانا 🌷این صفحه، صفحه ی تولد حسن، دوم شهریور، روز شنبه ساعت دو و بیست دقیقه متولد شد، هروقت سررسید می‌خرید تولد همه را یادداشت می‌کرد. خیلی برایش مهم بود، حتی اگر هدیه هم نمی‌داد تبریک می‌گفت ، خیلی دوست داشت و مهم بود که تولدش را من فراموش نکنم. 🍃دوستانش می‌گویند ماشاید تولد حسن را فراموش می‌کردیم ولی حسن هیچ وقت تولد مارو فراموش نمی‌کرد. همیشه می‌گفت یک مؤمن باید تاریخ های خاص را هیچ وقت فراموش نکند. 🌷یک روز امد خانه گفت امروز چه اتفاقی افتاده؟!منم فراموش کرده بودم، گفتم چی شده مگه چه اتفاقی افتاده، گفت شما مگه مادر نیستی؟ ... 😅گفت امروز، همین لحظه، چه اتفاقی افتاده؟!یعنی دقیقا راس ساعت دو و بیست دقیقه ظهر... تا گفت چه اتفاقی افتاده، یهو گفتم آهان شما متولد شدی... تولدت مبارک... یعنی اینجوری به من یادآوری میکرد... 🍃حسن آقا را با مهدی آقا می‌گذاشتم خانه می‌رفتم بیرون، از دیواری که سیمانی وصاف بود دوتایی میرفتن بالا پشت بوم می‌نشستند. 🌷مهدی می‌گفت که حسن گفته بیا بریم بالا بشینیم بیرون را نگاه کنیم تا مامان میاد،بچه ی شیطونی بود و درعین حال باهوش. 🍃بچه ک بود اوقات بیکاری می آمد نوانوایی و کمک می کرد. اهل کار فرهنگی بود، روابط عمومی بالایی داشت و... 🌷با موتورش می‌رفتیم دور می زدیم، میرفتیم طرقبه آشی میخوردم و... باهمه ی آدمها صمیمی می‌شد،شوخ ترین آدم خانواده بود. بیرون شهربدون حسن اصلاخوش نمیگذشت. 🍃حریم هاراخیلی رعایت می‌کرد، خاطرات خودت را جوری تعریف می‌کرد ک یک ربع می‌خندیدی. (مادر بزرگوار شهید و جمعی از خانواده )
24.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹خاطرات شهید حسن قاسمی دانا (قسمت دوم)👆 🌱مادرم تعریف میکرد، یک شب آمد و گوشی اش را درآورد و شروع کرد به جک خوندن ما غلت میزدیم ازخنده، که یهو متوجه شد شب وفات حضرت خدیجه هست، می‌گفت اصلا بهم ریخت بعد گفتش ک :خاک تو سرم نگا توروقرآن شب وفات حضرت خدیجه همسر رسول خدا(ص) ، ما نشستیم اینجا داریم جک، جفنگ میگیم. 😔 مامانم می‌گفت، گفتم خاله حالا غصه نخور حالا حواست نبوده، حالا دیگه جک نگو، ولمون نکرده و تا روضه نخواند و اشک ما را درنیاورد بعد پاشد و رفت. (خاله بزرگوار شهید) 🌹حسن آقا دانشگاه رشته حقوق قبول شد، ثبت نام کرد پول هم داد ولی یک دفعه تصمیم گرفت که دانشگاه نرود، گفتم خب چکار میخوای بکنی؟ گفتم اگر نانوایی احداث کنم دوست داری پروانه بگیری؟ گفته بله و... 🌱حسن شجاعتش بی نظیر بود، واقعا از هیچ کاری نمیترسید. زمانی که سرباز بود درگیری با اشرار زیاد می‌رفت . 🌹قسم می‌خورد میگفت مرتضی تو این عالم چیزی نیست که ازش بترسم وانجام ندم، فقط بعضی کارها رو از خدا حیا می‌کنم ، به خاطر خدا انجام نمیدم. تو آموزش نظامیش به شدت آدم جدی ای بود، هم جدی یاد می‌گرفت و هم جدی یاد می‌داد ... 🌱حسن خیلی دقت می‌کرد، گوش می‌کرد، به شدت روی کارنظامیش حساس و دقیق بود. 🌹وقت سربازیش که رسید میتوانست با توجه به تبصره ها و... کم کند یا راه نزدیک خدمت کند اما ایشان رفت سمت مناطق محروم، سمت سیستان و... 🌱خیلی مهربان بود اما رفیق باز نبود.و این مهربانیش شامل همه می‌شد .
30.93M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹خاطرات شهید قاسمی دانا (قسمت سوم)👆 🌿دنبال رضایت مردم بود، حتی یک روز، آقایی سر نوبت نان ناراحت شده بود، برای اینکه ناراحت نشود، نان گرفته و برده بود دم در خانه اش. بعد امد و از حسن تشکر کرد. 🌸دستگیری ای که از مردم داشت خیلی برایش جدی بود. وقتش را بیشتر اوقات صرف بندگان خدا می‌کرد. کافی بود احساس کند یک نفر به کمکش نیاز دارو. بلافاصله، بی درنگ می رفت. 🌿پدرخودش رو درمی آورد تا بتواند یک گره ای از کار یک نفر باز کند، برایش آشنا و غریبه هیچ فرقی نداشت. هر کس هر مشکلی یا کاری داشت روی حسن حساب میکرد... کسی ازش کمک میخواست کم نمی‌گذاشت ، منشأ خدمات و امداد بود... 🌸بچه ی معتقدی بود اما ظاهرش این را نشان نمی‌داد... پای اون چیزی که بهش اعتقاد داشت به هرقیمتی می ایستاد. همیشه دنبال خلوت و تنهایی و راز و نیاز بیشتر بود... 🌿با آدم‌های خاص رفت و آمد می‌کرد. مطرح کرده بود که با این اوضاعی که تو سوریه هست احتمال دارد بخواهد برود اما من کامل در جریان نبودم که چکار میکند تا اینکه دیدم با لشکر فاطمیون عازم سوریه شد و... 🌸*تو سوریه حسن همون اول به چشم آمد و...* همان ب بسم الله گذاشتیمش مدیر تک تیراندازها خیلی زحمت می‌کشید خیلی فعال بود.
31.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹شهیدصدرزاده از شهید قاسمی می‌گوید... (قسمت چهارم) 👆 🍂در پادگان واحد نیرو که آموزش می دادم، متوجه شدیم یک گروه آوردند سوریه بدون آموزش مستقیم، رفتیم و با بچه ها برانداز کنیم ببینیم چه جوری ان و... 🍀حسن همون اول به چشم آمد ، خب هم قد بلند داشت هم ظاهربسیجی و ... اونجا دیدم رفت پیش یکی از مربیهای تک تیرانداز دوره ی تک تیراندازی می‌بیند... 🍂تا اینکه معرفی شدند به ما در دیلمان. همان ب بسم الله گذاشتیمش مسئول تک تیراندازا... یک ماشین داشتیم، حسن با همان غذا می‌برد برای بچه ها کاراشونو انجام می داد 🍀 با این ماشین تصادف کرد، هرکسی تو این ماشین بود داغون شده بود، یکی دستش شکست، یکی فکش شکست. یکی سرش. اصلا وحشتناک بود. حسن از صندلی عقب از شیشه جلو پرت شده بود بیرون، ولی جالب اینجاست که فقط خاکی شده بود. دیگه اون شد سوژه ی خنده مونو رفاقتمون و... برای ما دوتا موتور آوردن جای ماشین 🍂 دیگه منم کمکش می‌دادم دوتایی غذا ومهمات را می‌بردیم صبح حرکت کردیم رفتیم منطقه حسن پرید پشت تیر بار و دیگه لوله تیر بار سرخ شده بود. که بیسیم زدن که به ما حمله شده بیایید ساختمان 3 🍀گفتیم داوطلب میخوایم من وحسن با شش نفر دیگه زدیم به ساختمان 3 زیر زمین را پاک کردیم رسیدیم طبقه اول رسیدیم 🍂از صدای پای ما متوجه شدند. حسن شروع کرد به رجز خوانی می گفت نحن ابناء فاطمه الزهراء و.... جلودار شده بود و... حسن رو زدندو.... 😔
24.31M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمت پایانی👆 چند سال پیش یک دشتی را در خواب دیدم، یک رودخانه هم آنجا بود، آبش هم تا زیر زانو بود. از آن روخانه که رد می شدم یه فضای سبز، درختهای خیلی قشنگ بود. یکی که لباسهای سبز مثل لباس خلبانی تنش بود را دیدم. سمت راستم کلبه گلی بود با سقف گنبدی کوچک بود که امدم از اتاقک رد بشم دیدم یک جوجه کبوتر افتاد روی شانه من برداشتم و گذاشتمش سر جایش. یکی که لباس سبز تنش بود به من گفت که بیا رضا که این طرف خیلی خبرا هست. بعدا فهميدم که حسن بوده. (شهید رضا سنجرانی دوست شهید) پایان. 🌹اَللهُمَ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفـَرَج وَفَرجَنا بِه بِحَقِّ الزَّهراء(س) 🌹اَللهُمَ الرْزُقْنا تَوْفیقَ الشَّهادَةَ في سَبِیلِکْ بِحَقِّ الزَّهراء(س)
🏴🏴🏴 بهمن ۹۲ بود که زمزمه های سوریه رفتن حسن شروع شد. یک روز آمد خانه آن قدر روضه خواند و گریه کرد تا اشکم را در آورد.😭 گفتم: حسن جان! چرا این قدر حالت خراب است؟ گفت: به خاطر سوریه است. فیلمی از حرم حضرت سکینه (س) نشان داد که به دست داعش تخریب شده بود، عکس های زیارت سال ۱۳۹۰ خودش را هم نشان داد که چقدر سالم و دلربا بودند. گفت: من باید بروم. گفتم: اگر در ایران جنگ شد برو، اما سوریه نه. گفت: مادر من! این مرزها را ما کشیدیم. اسلام مرز ندارد. از قصه زن یهودی و خلخالش و حضرت علی (ع) گفت.🥀💔 خواستم بروم آشپزخانه تا جواب بله از من نگیرد. گفت: مامان! یادت است محرم که می شد می گفتی ای کاش زمان امام حسین (ع) بودی و شما را فدای امام حسین (ع) می کردم. اگر راست می گفتی الان وقتش است. دیگر نمی توانستم چیزی بگویم و اجازه را به همین راحتی از من گرفت.🥀 (راوی مادرشهید) 🏴🏴🏴