🌸🍃🌸
🍃🌸
🌸
#یک_دقیقه_مطالعه
⚠ #زباله_های_ذهن :
🔸 از کوته نظران چندان بگریزید که گویی از "طاعون" گریخته اید. چرا که آنان با دیدگاههای محدودشان همواره انگیزه های شما را سرکوب میکنند.
👤 #دنیس_ویتلی
🔸ما هرگز دوست نداریم دیگران زباله هایشان را به درون خودروی ما بیندازند. اما به آنها اجازه میدهیم زباله های فکرشان را، افکار منفی، آیه های یاس، ناامیدی ها، ترس و بیم هایشان را به ذهن ما سرازیر کنند.
❓چرا؟؟
🔸تصور کنید که سلامت روانی ما مانند یک تابلوی نفیس و سنگین است که توسط چند میخ به دیواری نصب شده است. اگر میخ ها فرضا تلقینات منفی و پوسیده باشند تابلو وضعیتی ناپایدار پیدا میکند و احتمال دارد که پس از سقوط بر زمین نابود هم بشود.
یا اینکه شدیدا صدمه ببیند.
👈 در این شرایط، بهترین کاری که می توانیم انجام دهیم...این است که به تدریج و یکی یکی میخ های فرسوده کج و ضعیف را خارج و به جای انها میخ های سالم را که همان تلقینات سالم و افکار مثبت است جایگزین کنیم.
🌸
🍃🌸
🌸🍃🌸
#داستان_کوتاه_آموزنده
#زیرکی
#ناصرالدین_شاه_و_مرد_ذغال_فروش
ناصرالدین شاه در بازدید از اصفهان با کالسکه سلطنتی از #میدان_کهنه عبور میکرد که چشمش به ذغالفروشی افتاد.
مرد ذغالفروش فقط یک #شلوارک به پا داشت و مشغول جدا کردن ذغال از خاکه ذغالها بود و در نتیجه گرد ذغال با بدن عرق کرده و عریان او منظره وحشتناکی را بوجود آورده بود.
ناصرالدینشاه سرش را از کالسکه بیرون آورده و ذغالفروش را صدا کرد.
ذغال فروش بدو آمد جلو و گفت: «بله قربان.»
ناصرالدین شاه با نگاهی به سر تا پای او گفت: «جنهم بودهای؟»
ذغال فروش #زرنگ گفت: «بله قربان!»
شاه از برخورد ذغالفروش خوشش آمده و گفت: «چه کسی را در #جهنم دیدی؟»
ذغالفروش حاضر جواب گفت: «اینهائیکه در رکاب اعلاحضرت هستند همه را در جهنم دیدم.»
شاه به فکر فرورفته و بعد از مکث کوتاهی گفت: «مرا آنجا ندیدی؟»
ذغالفروش فکر کرد اگر بگوید شاه را در جهنم دیده که ممکن است دستور قتلش صادر شود، اگر هم بگوید که ندیدم که حق مطلب را اداء نکرده است. پس گفت:
«اعلاحضرتا، حقیقش این است که من تا #ته_جهنم نرفتم!»
#یک_دقیقه_مطالعه
داستان ها و مطالب آموزنده جذاب را
در 💞 #کانال_مادنبال_کنید❣
#داستان_کوتاه_آموزنده
#زیرکی
#ناصرالدین_شاه_و_مرد_ذغال_فروش
ناصرالدین شاه در بازدید از اصفهان با کالسکه سلطنتی از #میدان_کهنه عبور میکرد که چشمش به ذغالفروشی افتاد.
مرد ذغالفروش فقط یک #شلوارک به پا داشت و مشغول جدا کردن ذغال از خاکه ذغالها بود و در نتیجه گرد ذغال با بدن عرق کرده و عریان او منظره وحشتناکی را بوجود آورده بود.
ناصرالدینشاه سرش را از کالسکه بیرون آورده و ذغالفروش را صدا کرد.
ذغال فروش بدو آمد جلو و گفت: «بله قربان.»
ناصرالدین شاه با نگاهی به سر تا پای او گفت: «جنهم بودهای؟»
ذغال فروش #زرنگ گفت: «بله قربان!»
شاه از برخورد ذغالفروش خوشش آمده و گفت: «چه کسی را در #جهنم دیدی؟»
ذغالفروش حاضر جواب گفت: «اینهائیکه در رکاب اعلاحضرت هستند همه را در جهنم دیدم.»
شاه به فکر فرورفته و بعد از مکث کوتاهی گفت: «مرا آنجا ندیدی؟»
ذغالفروش فکر کرد اگر بگوید شاه را در جهنم دیده که ممکن است دستور قتلش صادر شود، اگر هم بگوید که ندیدم که حق مطلب را اداء نکرده است. پس گفت:
«اعلاحضرتا، حقیقش این است که من تا #ته_جهنم نرفتم!»
#یک_دقیقه_مطالعه
داستان ها و مطالب آموزنده جذاب را
در 💞 #کانال_مادنبال_کنید❣
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh