eitaa logo
اشعار شادروان شمس قمی
213 دنبال‌کننده
17 عکس
1 ویدیو
1 فایل
شاهان جهـان را به گـدایی نپـذیریم تا خاک کف پای علی تاج سر ماست (شمس قمی)
مشاهده در ایتا
دانلود
(اَللّٰهْمَّ عَجّلْ لِوَلٖيِكَ الْفَرَج) (سرود میلادیه) نیمه‌ی شعبان، مَه فیض خدا خجسته میلاد امام هدی حجت دین ، قائم آل عبا جهان شده گلشن چشم همه روشن ولادت زاده‌ی حیدر بود منتقم آل پیمبر بود که مظهر خالق اکبر بود که نرجس این سوسن گرفته در دامن شاه همایونفر عدل آفرین مُجری قرآن و نگهبان دین کُند جهان، رشکِ بهشت برین مُلک جهان ایمن کوری اهریمن ریشه‌ی اعدای ستمگر زند ز خصم و دجال‌ زمان سر زند مهره‌ی کافران به ششدر زند مات کند دشمن زآن رخ نور افکن ای شَهِ دین! پای بنه در رکاب کن به ظهورت هله اکنون شتاب که مُلک دین ز دوری‌ات شد خراب در این سیَه برزن بَستِ ستم بشکن بستِ ستم بشکن و بیداد را رواج کن حکومت داد را ز (شمس قم) بشنو تو فریاد را کز اشک غم چون من نشسته تردامن... شادروان سید علیرضا شمس قمی 1356 eitaa.com/shamseqomi
غزل موشح به نام حضرت (امام قائم) به النزام دل (شهسوار عادل) ا- ای مه لقا که شمع رخ خانه‌ی منی روشنگر دل من و کاشانه‌ی منی م- مهرت چو نقش بسته به مهر نگین دل گنج مَحبتِ دلِ ویرانه‌ی منی ا- از دام و دانه مرغک دل کی خورَد فریب کز زلف و خال، دام من و دانه‌ی منی م- مست از شراب نرگس مستت شده‌‌است دل کآرام‌بخش نعره‌ی مستانه‌ی منی ق- قوت روان و، قوّت تن، دلنواز دل جان جهان و دلبر جانانه‌ی منی ا- از بحر عشق، حاصل غوّاص دل مرا حسن و جمال توست که در خانه‌ی منی ا- از کوثر کمال تو دل گشته جرعه نوش زیرا تو پیر کامل میخانه‌ی منی م- مات رخت شها شده دل‌خسته (شمس قم) چون شهسوار عادل و فرزانه‌ی منی ‌. شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi
(اَللّهُمّ عَجِّلْ لِوَلٖیّكَ الْفَرَج) (سِرّ نرگس) معنی «وَالشّمس» را از پرتو ِ رویش بپرس قصّه‌ی «وَاللیل» را از شام گیسویش بپرس چون نباشی آگه از آیات حُسنش ای فقیه! شرح عشق ما به‌جای مصحف رویش بپرس وصف کوثر، شرح زمزم، معجز آب بقا این سه فصل از لعل جانبخش سخنگویش بپرس راز سوسن، سرّ نرگس، گر ندانی در چمن از زبان و نرگس چشمان جادویش بپرس مرغ دل گر شد اسیر دام و دانه باک نیست حال دل از بند زلف و خال هندویش بپرس مِهر و قهر شانه و مقراض، درس زندگی‌‌است رمز آن زآرایش و پیرایش مویش بپرس روزه‌ی هجران گذشت ای شیخ! یوم الشّک، خطاست عید وصل است از هلال شوخ ابرویش بپرس ناامیدان را امیدی جز ولای دوست نیست حکمت این نکته از گفتار دلجویش بپرس با قناعت می‌توان شد از سلیمان بی‌نیاز رمز این دولت، ز موران سرِ کویش بپرس خواهی ار گل در چمن مُشک از ختن عطر از سمن از گلِ رو، مشکِ مو، چهرِ سمن‌بویش بپرس (شمس قمّی) گر نشان از باغ رضوان بایدت وصف آن از گلشن روی چو مینویش بپرس .   شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi
اَلسّلامُ عَلَیكَ یا اَباصالحَ المَهدی (عج) کعبه‌ی اهل نظر جز حرم روی تو نیست قبله‌ی پاکدلان، جز خم ابروی تو نیست دل وضو ساخته با خون جگر بهر نماز مسجد و قبله‌ی او جز حرم روی تو نیست باغ رضوان به صفابخشی حسنت نبوَد مُشک تاتار، به جانپروری بوی تو نیست قصّه‌ی «کوثر» و ، وصف شرف آب بقا جز اشارت به لب لعل سخنگوی تو نیست آن‌ همه ناز که در نرگس شهلاست عیان ذرّه‌ای از اثر نرگس جادوی تو نیست دم جانبخش مسیحا و عصای موسیٰ شمّه‌ای از نفس و اژدر گیسوی تو نیست شرح «والشمس» بوَد آیتی از روی مَهت سوره‌ی «لیل» بجز وصف سیه موی تو نیست آیه‌ی «نصر من ‌الله» که بود مژده‌ی «فتح» مژده‌ی فتح قریبش بجز از سوی تو نیست ز انتظار تو شها دیده ز دید افتاده است توتیایش بجز از خاکِ سرِ کوی تو نیست پرده از چهره فکن دل ز فراقت شده خون ز وفا رخ بنما چو‌نکه جفا خوی تو نیست تیر هجران تو مجروح نموده دل ما مرهمش جز کرم و رحمت دلجوی تو نیست (شمس قم) گفت به عشق تو بسی مدح و ثنا کس چو من در ره وصل تو ثناگوی تو نیست . شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi
(اَللّهُمّ عَجِّلْ لِوَلٖیّكَ الْفَرَج) همه شب درین امیدم که تواَم ز در درآیی بدهی صفا دلم را ، که تو مظهر صفایی به سرای دل قدم نِه که ز عشق گشته بنیان به در آی بی تأمل، که تو شمع این سرایی دل ما مریض عشقت، شده با امید وصلت که طبیب‌سان به گیتی ز شفا دری گشایی به گدایی تو شاها ، همه افتخار دارند که جهان گدای عشقت، تو یگانه پادشایی تویی آن امیر عادل، به حکومت جهانی که به زیر پای عدلت سر ظالمان بسایی مَه عارضت رهاند چو کلیم را ز ظلمت که به طور عدل یزدان تو شهاب روشنایی شب تیره‌ی زمان را به فروغ فضل و عرفان بنما چو روز روشن که تو ماه حق نمایی ملکوت عاشقان را تو سپهر پایداری جبروت عارفان را ، تو علوّ کبریایی دل ما بجز تو با کس، نکند چو همنشینی قدمی به چشم ما نِه! که تو همنشین مایی همه دم نوای محزون، بدهم ز نای بیرون بوَد اشک دیده‌ام خون، ز چه از برم جُدایی بنما قیام زیرا ، همگان در انتظاریم بفِکن نقاب و بازآ ، که چراغ رهنمایی تویی آیت حقیقت، شَه کشور طریقت تو سحاب لطف و رحمت تو نشانه‌ی خدایی ز رَهِ کرم عطا کن تو به سائلین کویت ز دراهِم ولایت، که تو مظهر ولایی به امید وصل رویت بسرود (شمس قمّی) همه شب درین امیدم که تواَم ز در درآیی .   شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi
(یا ابا صالح المهدی ادرکنی) ز ديده خون دل از هجر يار لرزد و ريزد به چهره‌ام چو دُرِ شاهوار لرزد و ريزد خمار يارم و از کف شد اختيار سرشکم که جام باده زِ دست خمار لرزد و ريزد به‌سان ژاله که غلتد به گلپر گل سوری عرق به عارض گلگون يار لرزد و ريزد مِی از کنار لب غنچه فام او زِ تبسّم ، چو شير، از دهن شيرخوار لرزد و ريزد اگر به ميکده آيی صراحی از کف ساقی زِ رشک حُسن تو بی اختيار لرزد و ريزد چنانچه شمع ببيند تو شمع محفل مایی زِ خجلت آب شود اشکبار لرزد و ريزد ز شانه رنجه مکن تار زلف خويش که ترسم ز نغمه‌ی سر زلف تو، تار لرزد و ريزد خزان هجر تو مويم سپيد کرد و فرو ريخت چنان‌که برگ خزان بی‌‌قرار لرزد و ريزد غبار چهره بشويم به اشک ديده مبادا... به وقت بوسه به پايت، غبار لرزد و ريزد بيا که کاسه‌‌ی صبرم شد از فراق تو لبريز چو کاسه پُر شود از هر کنار لرزد و ريزد بيا که مِهر فلک، زرفِشان ز شوق وصالت به مقدم تو ـ به رسم نثار لرزد و ريزد ز چشم منتظران خون دل ز فرقت رويت! به راه وصل تو از انتظار لرزد و ريزد چو قامتت ز قيامت! کند به پای، قيامت ز چشم خصم تو خون همچو نار لرزد و ريزد سرشک (شمس قم) از دوری‌ا‌ت به مزرع دامان به‌سان قطره‌ی ابر بهار، لرزد و ريزد . شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi
(اللهم عجل لولیك الفرج) دمید فجر و شب هجر سر رسید بیا سپیده از افق وصل بر دمید بیا گذشت شام فراق و رسيد صبح وصال قمر به خوابگه روز آرمید بیا به جستجوی تو در دشت عشق پوييدم که خار هجر تو بر پای دل خلید بیا بيا که چشم به راهت نشسته‌ام يکعمر ز انتظار تو شد چشم من سپید بیا توان دیدن روی تو شرط ديدار است ز تن توان شد و از ديده رفته دید بیا دل از ملامت بیگانه گشته لجه‌ی خون چو در غیاب تو زخم زبان شنید بیا روا مدار که از وصل روی آن شه حسن شوند دلشدگان تو، ناامید بیا مذاق دهر به شهد وصال شيرين کن زمانه تلخی هجرت فزون چشید بیا به پيشباز تو گلشن، ستاره باران شد ز بس شکوفه به هر شاخه بشکفید بیا ز چرخ چارمِ افلاک، عيسی از حسرت پی نظاره‌ی روی تو، سر کشید بیا تويی چو يوسف و یعقوب دين ز دوری تو بسان دال، الفِ قامتش خمید بیا بکن قیام که خياط دهر جامه‌ی عدل به قامت تو، به روز ازل برید بیا فقط وصال رخت مایه‌ی امید من است تویی امید ـ مرا، مایه‌ی امید! بیا زمانه عقده‌ی دل وا نمی‌کند هرگز که قفل مشکل ما را تویی کلید بیا هلال ابروی آن مه چو کرده‌ام رؤيت کنم به بدر جمالت، نماز عيد بیا تو را به خواب بدیدیم یا به بیداری به پاس دیدن ما، بهر بازدید بیا فروغ (شمس قم) از پرتو عنایت توست تو نور بخش منی، ای مَه سعید! بیا شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi
(یا اباصالح المهدی ادرکنی) گر ببیند چهره ی آن ماه_منظر آفتاب چادرِ شب می‌کشد از شرم بر سر آفتاب گر ز حسنت آگهی یابد ز پیک باختر تا ابد هرگز نمی‌تابد ز خاور آفتاب در سپهر حسن و زیبایی خلاف کسب نور گویی از ماه رُخت، باشد منوّر آفتاب خواست تا بیند ز پشت کوه خاور روی تو زد رکابِ اسبِ شب، تا صبح، یکسر آفتاب ای مَهِ کنعان حسن! از گرمی بازار تو... گشته همپای زلیخا، دل پر آذر آفتاب پردهٔ هجران فکن از چهره، ای ماه زَمن! تا نیاید از درونِ پرده، اندر آفتاب گر فروغ مهر تو تابد دمی بر چرخ عشق حاجتی نبوَد که تابد بار دیگر آفتاب تا شود نایل به حشرت! نیست شک در نقطه‌ای می‌شود محو جمالت، روز محشر آفتاب تا ظهور ماه رویت، صبح تا شب تا ابد چون غلامی منتظر اِستاده بر در آفتاب (شمس قمّی) بیش ازین وصف مَهِ رویش مگو کز حسد ترسم شود ، از من مکدّر آفتاب . شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi
(اللهم عجل لولیك الفرج) هنوز منتظر ِ آن نگار منتظَرم سپید گشت دوچشمم به ره که منتظِرم نظر به خاک رهش دوختم که از ره لطف نظاره می‌کند آن شوخ_چشم بر نظرم به خاک پایش اگر سر نهم عجب نبوَد که سرفراز شوم پای اگر نهد به سرم ز جان و دل همه دم عزم کوی او دارم که این وصیت جاوید باشد از پدرم چو کاشتند و بخوردیم، کاشتیم و خورند چنین صفت بنهم ارث خویش بر پسرم سزد که نسل پس از نسل این ودیعهٔ پاک به دست جملهٔ اخلاف خویشتن سپرم هلا هلا چو منم منتظر به روی مهش صلا صلا رسد از وصل او به هر سحرم بیا بیا که ز هجر جمال زیبایت رسیده جان به لبم ای مه نکو سِیَرم وصال روی تو درمان عشق (شمس قمی) ست طبیب من! قدمی رنجه کن که منتظرم شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi
(ستاره‌ی حسن) شد از فروغ جمال تو آفتاب، خجل  چنان که از رخ خورشیدِ ماهتاب خجل  چو پَرده از رخ خود گیرد آن ستاره‌ی حسن شود ز شعشعه‌ی رویش آفتاب خجل  ز باب لطف، قدم تا بِهِشت در عالم  بهشت شد ز صفایش بِهَشت باب خجل  فشانده سنبل گیسو به طرْف گلشن حُسن  که کرده کاکل سنبل، ز پیچ و تاب خجل  خوی عِذار تو چون ژاله بر گل رویت  بوَد گلاب صفا و، کند گلاب خجل  ز طوطی لب خود گر شکر فشان گردی  کند حلاوت لحن تو شهد ناب خجل  به بحر عشق تو دل گشته مات و سرگردان  که از تلاطم دریا شود حباب خجل  از آن دو چشم قدح نوش باده پرور تو  شده‌‌است جام می و ساقی و شراب خجل  خدای را نکنم ترک آن می جانبخش  که دل شود ز چنین کار ناصواب خجل  شب است و بی‌تو سرشکم ربوده خواب از چشم  اگرچه هست ز خوناب دیده، خواب خجل  شدم ز کیفر هجرت خجل به نزد رقیب  چو مردمان گنهکار، از عِقاب خجل  نهاده پشتِ نقاب آن جمال مهرآسا‌... که کرده مِهر فلک، از پس نقاب خجل  مپرس حالت زارم که از جدایی تو  زبانِ دل شود از پرسش و جواب خجل  بیا که مدّعی از محضرت خجل گردد  اگرچه گشته ز وصف تو در غیاب خجل  دهان به نغمه‌سرایی گشا به گلشن عشق  که از نوای تو گردد نی و رباب خجل  حجاب غیبت و فُرقت فکن ز چهره‌ی خویش  که گشته از مَهِ رخساره‌ات، حجاب خجل  ز چهره پرده گشا تا رقیب سفله شود  ز روی آن مَلکِ مالک الرّقاب خجل  به دفع دشمن حاسد، شتاب کن شاها  که شد ز فرط شکیبایی‌ات، شتاب خجل  مرا ز مُحتسبان باک نیست روز حساب  کز احتساب ولایت! شود حساب خجل  کتاب عشق جهان شمّه‌ای ز مکتب توست  که از فیوض تو شد خصم لاکتاب خجل  تو روح عالم قدسی و صورتاً ز تراب  که قدسیان شده زآن پور بوتراب خجل  به عشق وصل تو شد بوالبشر به خاک مقیم  بیا که تا نشود آن مهینه باب خجل  بگفت (شمس قمی) در مدیح آن شه حسن  شد از فروغ جمال تو آفتاب ، خجل . شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi
«اَلسّلامُ عَلَیْكَ یٰا اَبٰاصٰالِحَ الْمَهدِی» در ازل دیدم چو نقش روی زیبای تو را تا ابد عاشق شدم، حُسن دل‌آرای تو را بهر دیدار تو دل، سر می‌کشد از دیدگان تا مگر یک لحظه بیند روی زیبای تو را می‌کند برپا قیامت، سرو ملک کاشمر گر ببیند سروقامت قدِ رعنای تو را چون بوَد کالای حُسنت زینت بازار عشق نقدِ جان را عاشقان بخشند کالای تو را زآن دمی کز دامن نرجس شکفتی، عالمی گشته عاشق نرگس چشمان شهلای تو را نزد آبای مکرم، عسکری بالد به خود کاو به بار آورده یکتا درّ اعلای تو را آفرینش را به‌جز پیداشت مقصود نیست ورنه فرقی نیست ناپیدای و پیدای تو را نشئة‌الاولیٰ تو بودی سکرة الاخریٰ تویی نشأتین انشا بوَد یک حرفِ انشای تو را خاتم هشت و چهاری، معنی حسن ختام ختم کرد ایزد بر ایشان لفظ و معنای تو را چونکه هستی مظهر حق؛ خواست حیّ بی مثال همچو خود حیّ و مجرد، ذات یکتای تو را گر دهم جان در ره وصل رخت سود من است زآنکه در سر پروراندم، عشق سودای تو را هر که را در سر، هوای کوثر و مینو بوَد باید از اخلاص، نوشد دُردِ مینای تو را باده‌ی ذکر سَحر را نشئه و مستی کجاست تا ننوشد کس شراب عشق و صهبای تو را انبیا طفل دبستان و طفیل‌ات گشته‌اند غیر خاتم آنکه موجب گشت آبای تو را اولیای پارسای و اتقیای پاکرای... کمترند از قطره‌ای، دریای تقوای تو را خسروان و سروران در مقدمت خاک ره‌اند صد چو حاتم چون گدایی خوان اِعطای تو را ای امام قائم! ای قائم امام مُلک دین! کن قیامی تا ببیند خلق، سیمای تو را صاحب الامری و امرت واحب الاجراستی عالَمی بر دیده دارد حکم طغرای تو را یوسفا از چاه غیبت سر برون آر و ببین دیده‌ی یعقوب دین، دارد تمنای تو را با ظهورت عالمی گردد رها از ظلم و کین منتظر، خلقی‌‌است حکم معدلت‌زای تو را همتی ای شهسوار عرصه‌ی شطرنج دین! کن عدو... مات رخت بوسد مگر پای تو را پرده از رخ گیر و سیمای حقیقت کن عیان تا ببیند خصم باطل، حق اولای تو را هرکه را بینی ز هر دین و مرام و رسم و کیش دست حاجت می‌زند دامان والای تو را دشمن کافر شود تسلیم و خواهد شد مطیع بشنود گر شمّه‌ای از رزم و هیجای تو را مدّعی تائب شود از کرده‌ی امروز خویش با صداقت، گر بخوانَد امر فردای تو را منکِر منکَر، گرت انکار بنماید چه غم کز تحقق می‌کند تصدیق، آرای تو را رویگردان می‌شود از شرک و کفر و زندقه خصم اگر آگاه گردد، لا و اِلّای تو را دشمن از گفتار خود شرمنده و نادم شود چون ببیند گوهرافشان لعل گویای تو را کشتی بیداد را کن غوطه‌ور در بحر داد تا ببیند خصم، موج قهر دریای تو را از عذاب و کیفر محشر مصون باشد یقین هر کسی دارد به دل، مِهر تولای تو را (شمس قم) هرکس که جوید رستگاری مدام گو بگیرد دامن والای مولای تو را . شادروان سید علیرضا شمس قمی eitaa.com/shamseqomi