«اَلسَّلامُ عَلَیْكِ یٰا فاطِمَهُ اِشْفَعی لِی فِی الْجَنَّة»
#حضرت_معصومهی_قم
قبلهگاهِ اهلِ بینش کعبهیِ دلهایِ دانا
تکیهگاهِ خلقِ گیتی، ملجأِ اعلا و ادنا
بوسهگاهِ انس و جان و مأمنِ حورانِ جنت
بارگاهِ «حضرتِ معصومهیِ قم» بنتِ موسا
بضعهیِ موسی بن جعفر، پرتوِ چشمِ پیمبر
کز شرف همنام شد با بضعهیِ سلطانِ بطحا
دختِ موسیٰ اختِ شاهِ توس و روح و جانِ احمد
میوهیِ قلبِ علی و، غنچهیِ گلزارِ زهرا
فاطمه، آن اخترِ عصمت که معصومه است و زیبد
چرخِ دین را زهرهیِ عفت بوَد چون زهره رخشا
آنکه گردید از قدومش تیهِ ظلمت طورِ ایمن
وآنکه باشد در پناهش وادیِ قم رشکِ سینا
آنکه از وصفش به حیرت گشته روحِ پاکِ آدم
وآنکه در شأنش «کلامِ اشفعی لی» خوانده حوّا
آنکه از قدر و جلالش محترم گردیده مریم
وآنکه از فضل و کمالش مفتخر گشته مسیحا
آنکه در بحرِ حقیقت، گوهرِ ایمانِ پاکش
زینتِ صد هاجر است و زیورِ حورا و لعیا
درگهِ ذیرفعتِ بابالحوائج فخرِ عالم
مکتبِ عفت بوَد بر زمرهیِ نسوانِ دنیا
عالمان در مکتبش چون کودکانِ تازه مکتب
فاضلان در محضرش چون طفل نزدِ پیرِ دانا
خسروان هر یک بهدرگاهش کهینهچاکر از جان
تا ز فیضِ رحمتش دیهمشان شد گیتیآرا
هرکه پُرآوازه شد در عرصهیِ علم و فضیلت
مینشد افضل ز اَقران تا نجُست اینجا تولا
مستفیض از فیضِ جودش سر بهسر ابنایِ آدم
بهرهمند از بحرِ لطفش جمله موجودات و اشیا
منبعِ جود و سخا و مظهرِ لطف و کرامت
مخزنِ مهر و وفا و معدنِ بذل و عطایا
در سخاوت سبقت از صد حاتمِ طایی گرفته
در کرامت رشکِ ابر و حسرتِ بحرِ گهرزا
پاسدارِ بینوایان، پاسبانِ مستمندان
دارویِ دردِ فقیران، منجیِ احباب و اعدا
حامیِ اهلِ قم از هر گونه بیداد و تجاوز
حافظِ این سرزمین از رنج و اندوه و بلایا
مَفخرِ قم، مأمنِ نیکان، مباهاتِ بزرگان
مکتبِ اهلِ فضیلت، مَدرسِ اربابِ فتوا
روشن از شمسِ وجودش شد مَه و مِهر و کواکب
مکتسب از نورِ جودش شد یَدِ بیضایِ موسا
قطرهای از بحرِ احسانش به هر رنجی معالج
ذرّهای از مُهرِ ایمانش به هر دردی مداوا
ساحتِ جانپرورش در قدر و عزت قصرِ جنت
درگهِ ذیرفعتش در عزّ و حشمت، عرشِ اعلا
پایهیِ کیوان اساسش برتر از ناهید و کیوان
گنبدِ میناترازش، همترازِ سقفِ مینا
معبدِ اهلِ طریقت، مسجدِ خیلِ حقیقت
قبلهیِ اربابِ حکمت، کعبهیِ آمالِ دلها
رشکِ چشمِ مسجدالاقصی بوَد در فضل و شوکت
ناسخِ بیتالمقدس، ناقضِ دیر و کلیسا
در شکوه و جلوه باشد همدمِ نه طاقِ گردون
در جلال و رتبه باشد همسرِ عرشِ معلا
خاکِ کویِ دلرباش سجدهگاهِ اهلِ عرفان
گَردِ راهِ عرشسایش توتیایِ اهلِ معنا
خادمِ دربارِ او دافع بوَد بر جُرمِ امّت
زائرِ درگاهِ او شافع بوَد بر خلقِ دنیا
بر نعالِ عطربیزش از رهِ اخلاص رو کن
چون غبارِ درگهش باشد علاجِ چشمِ اعما
گر شفا خواهی بیا از صدق در این بارگه چون
بر جهان دارالشفا باشد مجو زین در تبرّا
در رواقش سر فرود آور که ببینی از کرامت
برتر است از نه رواقِ آستانِ طاقِ خضرا
گوییا یک در ز جنت بهرِ قم بگشوده ایزد
کاینچنین قصرِ بهشتی را در اینجا کرده بر پا
«شمس قم» گفتا مدیحِ حضرتِ معصومهیِ قم
تا ز شعرِ خویشتن افسر نهد بر فرقِ شعرا [۱]
شادروان سید علیرضا شمس قمی
#شمس_قمی
eitaa.com/shamseqomi
[۱] (شِعرا) نام دو ستارهیِ نورانی و دورافتاده در دو صورتِ فلکی که به شِعرایِ يمانی و شِعرایِ شامی معروفاند.
در رثای رهبر کبیر انقلاب امام خمینی (ره)
#پیـــر_مـــراد
تــا بـــه دامِ سـرِ زلــفِ تــو گــرفـتــــار شدم
دل پــریشـانتــر از آن طـــرّهی طـــرّار شدم
دلِ دیــوانــه چـو در حلقـــهی گیسـو بسـتی
پـای، در سلــسلـه ، سرحلقــهی احـــرار شدم
گرچه مجنــون تو بــودم به بیــابــان فـــراق
لیـــلیِ حسن تـــو را دیـــدم و هشـــیار شدم
یوسفا جــلوهی حسنت سر بــازار چه سود؟!
زآنکــه نــادیــده جمــال تـو خـــریــدار شدم
بـه خــــریـــداری آن حســن خـــداداد همــی
نقـدِ جان بر سر دست است و به بــازار شدم
قــدر وصــل تو ندانسـتم و بـودم در خــواب
وایِ مــن کــز پس هجـــران تـو بیـــدار شدم
دردنــوش مــیِ عشـق تــو شــدم ، از آغــــاز
گرچـه دور از خــم و خمخـانه و خَمّــار شدم
زاهـــد از روی و ریــا عشـق تـو را منــع نمود
کـز وی و زهـــد وی و صـومعــه بیـــزار شدم
غیـر عنّـــاب لبـت ، نیست شفــابخــش دلــم
چـونکــه بیمــــار از آن نـرگـس بیمـــار شدم
دسـت بــــردار چــو نبــــوَد سرِ بیــــدار ز تو
ســر بــهدارت شـــده مشــتاقِ ســرِ دار شدم
راهِ عــرفــان تـو پــوییــدهام ای عـــارف راز
کــه بــه یُمــنِ کــرمــت واقــفِ اســرار شدم
(شمس قم) پیرو آن پیرِ مراد است که گفت:
"من به خــال لبـت ایدوست! گـرفتــار شدم"
شادروان سید علیرضا شمس قمی
1368
#شمس_قمی
@shamseqomi
(آیینهی عبرت)
از کاخ سخن، پایهگذاران همه رفتند
وز بزم ادب، مشعلهداران همه رفتند
افسوس! که از طرفِ گلستانِ معانی
با داغِ درون، لالهعذاران همه رفتند
از قهرِ خزانِ اجل از گلشن دانش
مرغان سخنگوی و هَزاران همه رفتند
بس غنچه که در حال شکوفایی و نزهت
از بدسری و کینهی خاران همه رفتند
صدحیف که از گلشن عِلم و ادب و نظم
اربابِ سخن، سوی مزاران همه رفتند
مرغان خوشالحان چو برفتند از این باغ
زی روضهی جاوید، نگاران همه رفتند
چنگیزِ اجل تاخت چو بر کشور عرفان
مردان حق از جهل تتاران همه رفتند
خاتمصفتان در کف اهریمن بیداد
گوهرمنشان، گنجمداران همه رفتند
پژمان و امیری و رهی، نوح و اوستا
پژمان شده در فصل بهاران همه رفتند
از رحلت استاد گرانمایهی تبریز...
مردان ادب، تعزیهداران همه رفتند
از شهر چو یار ادب و شعر و سخن رفت
بس یار که از شهر و دیاران همه رفتند
بس شاعر باهر ز جهان رفت و رَوَد نیز
گویند سپس، نادرهکاران همه رفتند
بس زبدهسرایان که از این خاک بر افلاک
چون گنج، ز بدخویی ماران همه رفتند
محفوظ بسا مانده زرِ قلب و دریغا
با دزد اجل، پاکعیاران همه رفتند
ما نیز رویم از پی آنان و پس از ما
گویند که آن زار و نزاران همه رفتند
ما، مانده به ره، همقدم خار مغیلان
وآن راهروان، راهسپاران همه رفتند
ماییم چنان زورق وامانده به گرداب
آنان به سلامت به کناران همه رفتند
ماندند صبوران بلادیده به ناچار...
آن فرقهی بیصبر و قراران همه رفتند
این میکده را نشئه و مستی چو ندیدند
خُمها بشکستند و خماران همه رفتند
آوخ! که نهادند به جا محنت و اندوه
وآن مجمع اندوهگساران همه رفتند
ای همسفر این بیشه خطرخیز بود هان!
زین خطّه، بسی شیرشکاران همه رفتند
ای خسته! پیاده مشوی غرّه، کز این دشت
رخ مات شده شاهسواران همه رفتند
هان! فاعتبروا یا اولوالابصار! کز این ملک
آن آینهی عبرت یاران همه رفتند
وقت است که عبرت ز چنان ضایعه گیریم
زآن پس که چنان نیکشعاران همه رفتند
«شمس قمی» این پیرو آن شعر «بهار» است
«از ملکِ ادب، حکمگذاران همه رفتند» .
شادروان سید علیرضا شمس قمی
#شمس_قمی
eitaa.com/shamssaghi
#عید_قربان 🌺
عید قربان است و باید جان کنم قربان او
تا ز قربانی و هم جان، گردم از قربان او
گوسفند و گاو و اشتر از چه قربانی کنند
صد هزاران جان نباشد لایق قربان او
جان فدای جان آن جانانه کز جانبازیاش
گوسفندش گشته قربان چون تویی جانان او
خونبهای جان اسماعیل اگر شد گوسفند
گو: سپند جان بسوزد چشم بد از جان او
چون ز چوگان وفا، گویِ محبت میبَرد
گویِ سر، بسیار افتد در خم چوگان او
مقصد از طوف و صفا و مروه، عرفات و منا
عاشقان را درکِ عشق اوست با عرفان او
خانه را بگذار و درکِ فیض صاحبخانه کن
حاصل حج، قربِ یزدان است نی قربان او
چون ز «لِلهُ عَلَی النّاس» استطاعت یافتی
راز «حج البیت»، مکتوم است در فرمان او
زآنکه حج با امر حق واجب بوَد نی عزم خلق
ترک باطل کن چو کردی رمیْ، بر شیطان او
گر عنانِ نفس را در کف نگیری بعد از این
در حقیقت میشوی خود سلسلهجنبان او
«شمس قم» قربانی حق کن وجود خویش را
تا شوی در روز محشر، لایق احسان او...
✍ شادروان سید علیرضا شمس قمی
#شمس_قمی
eitaa.com/shamssaghi