«اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یٰا قَمَرِ بَنیهٰاشِم»
#ماه_بنیهاشم
بوَد روشنگرِ بزمِ جهان، ماهِ بنیهاشم
فروزانتر ز ماهِ آسمان، ماهِ بنیهاشم
نه تنها بزمِ عالم را کند رخشان رخِ ماهش
که روشن کرده ماهِ آسمان، ماهِ بنیهاشم
بوَد عباس، نام و کنیهاش باشد ابوفاضل
ابوالفضل است در عِلم و بیان، ماهِ بنیهاشم
پدر، حیدر، برادر چون حسین، امّالبنین مادر
سزد هاشم ببالد بر چنان ماهِ بنیهاشم
بنیهاشم نجومِ دین و شمسالدین حسین امّا
در آن منظومه «عباسِ جوان» ماهِ بنیهاشم
مَه از خورشید، کسبِ نور میباید کند آری!
ز مولایش حسین دارد نشان، ماهِ بنیهاشم
فضیلت، مَعرفت، عزت، شهامت، حرّیت، همت
به دانشگاهِ دین داد امتحان، ماهِ بنیهاشم
به جانبازی بسی فخریه بودش ورنه در خویشی
ز شمرش بود سرخطّ امان، ماهِ بنیهاشم
فتوّت بین که بهرِ کودکانِ تشنهکامِ شَه
ننوشید آب از آن شطّ روان، ماهِ بنیهاشم
جهانِ جان بُد و جانِ جهان، کز راهِ جانبازی
به راهِ عشقِ جانان داد جان، ماهِ بنیهاشم
حسینش بود جانان و بدادش جان چو جانانه
که در جان باختن بُد شادمان، ماهِ بنیهاشم
نبودی مَعرفت در مدحِ آن مَه «شمس قمّی» را
که روشن کرد طبعم ناگهان ماهِ بنیهاشم .
✍ شادروان سید علیرضا شمس قمی
#شمس_قمی
eitaa.com/shamseqomi
«اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یٰا اَبٰاعَبْدِاللّٰهِ الْحُسَیْن»
#طومار_عشق
شاه دین در کربلا چون خیمه و خرگاه زد
پرچم «عز و شرف»، یکسر به اوج ماه زد
فرقههایی راهزن، بنمود پس عرض وجود
سدّ راهی پیش پای شاهِ والاجاه زد
آتشافروزی که شد مأمور بر آغاز جنگ
«صبح عاشورا» صفیر جنگ را ناگاه زد
در بر شه، سروبالای جوانان را ، ز بن
جمله با داس ستم، بر وعدهی تنخواه زد
شه پس از قتل عزیزان شد سوی میدان روان
تکیه بر نی، از غریبی در پی یک آه زد
مهبط روح الامین، آن مظهر حق الیقین
بهر دفع آن شیاطین، دم ز «بسم الله» زد
منکر حق را شد اندر حق پرستی رهنمون
در جواب «لا الهش» بانگِ «الا الله» زد
چون نصیحت بی اثر بُد با حساب آن خسان
بر قتال خصم، فال از «حسبَةً لله» زد
گشت چون پُر، کاسهی صبرش ز کفر کافران
پس سبوی عمرشان بر سنگِ باداَفراه زد
زادهی حیدر، غضنفرفر، به کرّ غیر فر
خویشتن را یک تنه بر قلب آن اِسپاه زد
بر صف جنگاوران، آن صفشکن شد حملهور
همچنان شیری که گویی بر صف روباه زد
برق شمشیر شرربارش همانند شهاب
آتش اندر پیکر اهریمن بدخواه زد
در تن خصمان چو مقراض اجل با تیغ تیز
شهرگ جانشان بهسان رشتهی جولاه زد
با سِنان جانستان آن رهنمای راستان
ناکسان را دمبهدم در سینه، راهِ آه زد
با سر تیغ دو سر، آن سرفراز سرگران
گردن گُردان گردآرا ، چو پرّ ِ کاه زد
همچنان کوشید تا جوشید خون اندر تنش
خصم را در هر هجوم از پنج تا پنجاه زد
زآنسپس شمر لعین از بهر دفع شاه دین
رای با «بِن سعد» دون از فکرت کوتاه زد
رهزن شرع مبین از راه ظلم و جور و کین
خواست تا آن رهبر دین را ، ره از بیراه زد
داد فرمان هجوم از کینه بر قوم ظلوم
گفت باید بر رَه جهدش ز حیلت چاه زد
تیرهرایی بیحیایی بیصفایی سنگدل
سنگی از روی جفا بر جبههی آن شاه زد
وز پس آن، دینتباهِ دلسیاه دیگری
بر دل پاکش بناگه ناوکی جانکاه زد
دید تا سوز و گداز شاه را از تشنگی
از ره قهر و قساوت، خنده با قهقاه زد
پس هجوم خصم دون آغاز شد از چارسو
حلقه گرداگرد آن شه، گِرد قربانگاه زد
از سِنان و خنجر و شمشیر و تیر اندر تنش
زخمها بیش از «هزار و نهصد و پنجاه» زد
شد سرانجام ار شهید از کینهی شمر و یزید
این قدم را در ره حق ، از سر دلخواه زد
قوم قائد چون نبد قائم ، قوام شرع را
زآن قیام، آن شه ندای «قائم بالله» زد
در قبال مشرکین بهر بقای مُلک و دین
غوطه در بحر فنا ، آن فانی فی الله زد
با یکی طومار عشق آن عاشق مشتاق حق
دفتر عشاق دیگر را سراسر ، تاه زد
نام نیک خویشتن را تا ابد باقی گذاشت
در ره حق، چونکه نرد عشق بی اکراه زد
عاقبت دست الهی شد برون از آستین
سنگ بدنامی به فرق فرقهی گمراه زد
از دورنگی و شقاوت تودهی بی نام و ننگ
کوس رسوایی خود را بر سر افواه زد
لاجرم گردد تبه چون «زادهی سفیانیان»
آنکه گاهِ ظلم و جور اندر گه و بیگاه زد
(مسجدی) در پیشگاه دوستداران حسین (ع)
فخرش این بس کاین دم از سبط رسول الله زد.
✍ شادروان میرزا مهدی مسجدی قمی
1320
#مسجدی_قمی
http://masjediqomi.blogfa.com
«ألسَّلامُ عَلَيْكَ يٰا أباعَبْداللّٰه الحُسَين»
#شاه_شهدا
از پی قتل تو چون خصم ستمگر برخاست
خلعت فیض «شهادت» به قدَت آمد راست
از ازل چون عَلَم دین به کف عشق تو بود
تا ابد ـ از پس قتلت ـ علم دین برپاست
قامتِ سرو تو را باد حوادث چو فکند
شد عیان شور قیامت! که قیامت همه جاست
ویل و وا بود عدو را _ ز حیات تو، ولی...
غافل از آنکه ز مرگت به جهان واویلاست
تا که پژمان شدی ای نوگل گلزار رسول!
مرغ دلها به سرِ کوی تو سرگرم نواست
نه فقط آدمیان، نوحهگر از قتل تو اَند
قدسیان را همهدم زمزمهی حزن و عزاست
روز و شب از غم مظلومیات ای شاه شهید!
واحسینا ز زمین، خاسته تا عرش عُلاست
چون تویی «خون خدا» و پسر خون خدا
خونبهای تو خدا، صاحبِ خون تو خداست
پرچم عشق تو ای شاه قتیل العطشان!
بر سرِ قبّهی عَیّوقِ فلک، پا برجاست
عشق و جانبازیات ای عاشق دلدادهی حق!
به مَثَل در ره معشوق چو شمس و حرباست
ظلمت محفل ما از غم خاموشی توست
اشکِ ما در ره تو مشعل روشنگر ماست
هر «مُحرّم» که شود وقعهی قتلت تجدید
محشر ثانوی از کثرت بانگ و غوغاست
ای جگرگوشهی «زهرا» به عزاخانهی تو
صاحب بزم عزا ، مادر زارت زهراست
خواهرت مویهکُن و، مویکَنان از غم تو
همدم مرغ شباهنگ به هر صبح و مساست
کودکانت همهدم چشم به ره دوختهاند
تا درآیی تو ز در، زمزمهشان وا اَبَتاست
کنج ویرانه «رقیّه» چو یکی مرغ خموش
خفته و منتظر دیدن روی باباست
ز اثر «خار مغیلان» به ره کوفه و شام
پای او آبلهگون، دیده ز غم خونپالاست
بسکه در هجر تو بگریست «رقیّه» نه عجب
که «یزید» از غم آن طفل حزین نوحه سراست
اهلبیت تو اسیرند به «ویرانهی شام»
شامِ شومیاست که بهر همه، بیت الاسراست
ساربان دنی از کین، غل و زنجیر گران
بسته بر گردن «سجاد» که زینالعُبّاست
مدّعی خواست که نام تو فنا سازد لیک
بیخبر بود که فرجام فنای تو، بقاست
نور ایمان تو فانی نشود در عالم...
«آری آن جلوه که فانی نشود نور خداست» ۱
ز انقلاب تو شده «کاخ ستم» خاک، ولی
خاکِ کوی تو به قلب دوجهان کاخ صفاست
دشمنت گر ندهد رخصت پابوسی تو
غم نباشد که مزار تو میان دل ماست
«شمس قم» را دل و جان سوخت گر از قتل حسین
زآن شررهاست که بر خیمهی «شاه شهداست»
ای فلک! اُف به تو وُ، چرخ دگرگون تو باد
کاینچنین ضایعهی شوم ز بیداد تو خاست.
✍ شادروان سید علیرضا شمس قمی
#شمس_قمی
eitaa.com/shamseqomi
۱ـ فؤاد کرمانی
(اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یٰا عَلیِ بْن موسَی الرّضاء)
#شهسوار_توس
ای خسروی! که رهبرِ اهلِ ولا تویی
سلطانِ ارتضا، به سریرِ رضا تویی
آن شهسوارِ توس که بر اسبِ بذل و جود
رخ، مات کرده شاه و وزیر از عطا تویی
معنایِ اهلبیتی و نصِّ علیالنَّبی
مفهومِ «آمَنوا»، ثمرِ «إنّما» تویی
ذیقعده را شکوه ز میلادِ پاکِ توست
کاین ماه را شرافت و قدر و بها تویی
از مولدِ تو دیدهیِ کاظم ضیا گرفت
چون بر سپهرِ مذهبِ صادق ضیا تویی
شایانِ تختِ سلطنتِ مُلکِ «مَن عَرَف»
درخوردِ تاجِ معرفتِ «هل اَتی» تویی
مفتاحِ گنجِ دانش و مرآتِ معدلت
مصباحِ شامِ بینش و بدرالدّجى تویی
مجموعهیِ فضایل و احکامِ دینِ حق
منظومهیِ خصایلِ آلِ عبا تویی
در منشآتِ فاضله، ثانیِ مرتضی
در معجزاتِ کامله چون مصطفی تویی
در بحرِ دین سفینهیِ عالم نجاتبخش
در شهرِ زهد، مشعلِ نورالهدی تویی
در رزمگاهِ فضل، تویی فاتحالعزا
در دادگاهِ عدل، حکیمالقضا تویی
در مُلکِ بذل و جود، مِهینه شهنشهی
در کشورِ وجود، کِهینه خدا تویی
در رفعِ معضلات، بدلنسخهیِ نبی
در حلِّ مشکلات پس از مرتضی تویی
دُرجِ فضیلتی، مهِ بُرجِ فُتویی
آیینهیِ خصالِ شهِ لافتی تویی
مسطورهیِ عبادت و گنجینهیِ علوم
اسطورهیِ شریعت و کنزالدعا تویی
منهاجِ سِلکِ وحدت و بابالحوائجی
مفتاحِ بابِ رحمت و مشکلگشا تویی
معمارِ قصرِ دین و اساسِ دیانتی
پیریزِ کاخِ شیعه و اصلالبنا تویی
نورِ امید و ملجأِ اربابِ حاجتی
برگ و نوایِ سفرهیِ هر بینوا تویی
هستی تو پورِ موسی و در طورِ عشقِ دوست
موسی تویی و آن یدِ بیضانما تویی
همنامِ میرِ متقیان از علوِّ ذات
همگامِ پیروانِ سپهرِ عُلا تویی
سلطانِ ارضِ اقدسِ توسی ولی دریغ!
هستی غریب و یکّه و بیاقربا تویی
خورشیدِ آسمانِ ولایت به مُلکِ پارس
تنها تویی که مطلعِ خورشیدها تویی
عزّ و مقامِ مُلکِ جم و خیلِ پارسی
فخر و مباهیِ مِللِ پارسا تویی
بر سالکانِ کویِ ازل یار و پیشرو
بر کاروانِ راهِ ابد، پیشوا تویی
بر اولیا تو مرشد و بر اتقیا دلیل
جز مصطفی به جمعِ رُسل، مقتدا تویی
اندر حریمِ دوست تویی کعبهیِ خلوص
مروه تویی صفا تو و رمزِ مِنا تویی
دارالشّفایِ خلق، بوَد آستانِ تو
زین منزلت که شافیِ دارالشّفا تویی
هستی طبیبِ باطنِ مرضایِ کویِ عشق
آری عِلاجِ علّتِ شاه و گدا تویی
سازد غبارِ کویِ تو کُحلِ بصَر مَلک
بر چشمِ سالکانِ فلک، توتیا تویی
دارالبقاست بارگهِ بیزوالِ تو
چون پیرِ خضر در رِهِ آبِ بقا تویی
باشد عیان ز بارگهِ کبریاییات
کایینهدارِ بارگهِ کبریا تویی
هم از وقوعِ حادثه دفعالقضا شوی
هم از حدوثِ نائبه رَدُّالبلا تویی
دافع ز دشمنانِ شریعت تویی ز مهر
شافع به آهوانِ اسیر، از وفا تویی
اعجازِ توست ناسخِ صد سِحرِ سامری
معجز تویی! کلیم تویی! و عصا تویی
از معجزِ تو خصمِ خدا میشود فنا
چونانکه منقرضکنِ بس نیکلا تویی
هستی به مُلکِ پارس خدیوِ فلکاساس
ای شاهِ عرش! پاس که سلطانِ ما تویی
مأمون شکست مشعلِ مولاییِ تو را
غافل که پرتو افکنِ ارض و سما تویی
فرمان اگر به محوِ تو داد آن ستمشعار
خود محو شد ز عالم و فرمانروا تویی
بر شیعیان و کشورِ ایران در این زمان
لطفی نما که مظهرِ لطف و صفا تویی
«شمس قمی» به مدحِ تو گفت این چکامه لیک
شرمندهام ز گفته، که شمسالضّحى تویی.
شادروان سید علیرضا شمس قمی
#شمس_قمی
eitaa.com/shamseqomi
#داروی_مَحبت
در جهان، آدمِ آزاده بدونِ غم نیست
گر بدونِ غم و اندوه بوَد، آدم نیست
آدمی گشته عجین با غم و مِحنت ز ازل
زینسبب آدم اگر هست، بدونِ غم نیست
جایِ حق در دلِ بشکسته و غمدیده بود
طوفِ این کعبه کن، آن کعبه چنین خرّم نیست
مَرهمِ زخم، بسی هست و دلِ غمزده را
غیرِ دارویِ محبت به جهان مرهم نیست
یار بسیار بوَد، یارِ وفادار کم است
دوست افزون ز شمار است ولی مَحرم نیست
صوفی و مرشد و درویش بسی هست ولی
عارفِ واقف و روشندل و صاحبدم نیست
ترکِ آمالِ جهان، مسلکِ فقر است اما
آنکه از سر بنهد تاج، بجز «ادهم» نیست
چونکه روزی همه روز از کرمِ دوست رسد
بِخردان را سخن از روزیِ بیش و کم نیست
اهلِ جود و کرم و بذل و عطا بسیارند
لیک در رتبتِ اکرام، یکی «حاتم» نیست
انبیا گرچه همه راهنمایِ بشرند
منزلت، حسنِ ختام است که جز «خاتم» نیست
سالکان را نه عجب گر نفسی جانبخش است
بهرِ احیایِ دلِ مُرده، مسیحادم نیست
جام و جمشید به تاریخِ جهان بسیار است
در جهانبینی و تحقیق چو «جامِ جم» نیست
زآن دلیران که به پا خاستهاند از زابل
رزمجویِ یلِ پیکار، بهجز «رستم» نیست
بیپدر زادن و دعویِ نبوّت کردن ــ
مادری پاک بباید که بهجز «مریم» نیست
مَردِ آزاده چنان سروِ سَهی راست بوَد
تاکسان در قدمِ هر کس و ناکس خم نیست
کاخِ دین گشت خراب از اثرِ تیشهٔ کفر
چون که ارکانِ مسلمانیِ ما محکم نیست
«شمس قمّی!» چو غزل، بافتِ طبعِ سخن است
آنقدَر نازک و سخت است که ابریشم نیست .
شادروان سید علیرضا شمس قمی
#شمس_قمی
eitaa.com/shamseqomi
#دستگیری
تا توانی، قلب زار بینوایان شاد کن
بزم شادی در دل بیچارگان بنیاد کن
پاک کن گرد غم از چهر یتیمان نزار
کلبهی ویرانهی درماندگان آباد کن
بینوایی گر به بند مسکنت افتد اسیر
با کف مردانگی، او را ز بند آزاد کن
جور و کین در حق مظلومان توان کردن، ولی
گر توانی دفع ظلم و کینه و بیداد کن
جور ضحاکی به حال بیپناهان فخر نیست
دفع ضحاکان دون، چون کاوهی حداد کن
کاخ جور اجنبی ویران کن از مردانگی
زین طریقت، خاک ذلت بر سر شداد کن
هر کجا بینی ضعیفی، دستگیری کن از او
هر کجا یابی مریضی زار، از وی یاد کن
منزل جبر و عناد خائنان، ویرانه ساز
خرمن جور و جفای ظالمان، بر باد کن
مستمندی، گر بهجان آمد ز بیداد زمان
بر نجاتش دست بر شمشیر عدل و داد کن
گر شبان در خواب و گرگی در کمین گله بود
بهر بیداری چوپان، لحظهای فریاد کن
پاک کن اشک غم از سیمای زرد کارگر
کسب و کار از بهر خشنودی او ایجاد کن
عشق اگر داری به دل، کن جان شیرین را نثار
پیروی از عزت و جانبازی فرهاد کن
کیمیا خواهی اگر با دست و همیان تهی
چند روزی درک فیض از مکتب استاد کن
«شمس قمّی!» نام نیکو، گر که خواهی تا ابد
تا توانی، قلب زار بینوایان شاد کن .
✍ شادروان سید علیرضا شمس قمی
#شمس_قمی
eitaa.com/shamseqomi