شراب و ابریشم...
. خیال است دیگر همینطور بیهوا به دل میافتد... مثلا من دلم میخواهد خیال کنم صبح هشتم رمضانِ آن سا
.
خیال است دیگر همینطور بیهوا به دل میافتد
مثلا من دلم میخواهد خیال کنم سحرِ دهم رمضان، بانوی دو سرا چه حالی داشته؟
چشمهایم را میبندم و فاطمهی پنج ساله را میبینم که کنار بالین مادر نشسته و اشک امانش را برده!
دختری که روزهای سخت شعب را با صبوری تحمل کرده بود تا بالاخره پایان محاصره از راه برسد و نگرانیهای شب و روز مادرش تمام شود، حالا درست در نقطهی پایانیِ غصههای شعب، مادر در بستر افتاده بود و زیر تبهای سخت میسوخت...
سه سالِ محاصره با اموال خدیجه سر شده بود و مسلمین از برکت سفرهی خدیجه از قحطی شعب جان به در برده بودند و حالا انگار شعب و اموال خدیجه و جان خدیجه با هم به پایان رسیده بود...
انگار دنیا برای فاطمه خوشی نخواسته بود، تازه قرار بود به خانه برگردند و فاطمه زیر پَر چادر مادر روزهای خوشش را شروع کند اما حالا جوری رمق از وجود مادر رفته بود که دیگر حتی نمیتوانست شانه به موهای دخترکش بزند....
خدیجه، فاطمه را به سینه میچسابند و و لبهای تبدارش را روی سر دخترکش میگذارد و آرام زمزمه میکند دخترم تو رسالت بزرگی در این دنیا داری، لازمهی این رسالت به دوش کشیدن داغ من است، تو با داغ من وسیعتر و وسیعتر میشوی و برای آنچه خدای تو برایت رقم زده آماده میگردی.
دخترکم گریه نکن، همهی عالَم باید برای تو گریه کنند، محبوبهی مظلومهی من.
من به بهشتی که پدرت به من وعده داده ایمان دارم و دوست دارم بدانی مرگ آغاز رهاییِ مادر توست. من تنها نگرانیام تنها تویی و تنهاییِ پدرت.
دخترم من دیگر نخواهم بود که غم از چهرهی پدرت بردارم، دختر بلندطبعم من پدرت را به تو میسپارم.
گریه نکن دخترم تو روزهای سترگی پیشِ رو داری
خدیجه اینها را میگوید و فاطمه را به سینه میفشارد و صدای گریهی مادر و دختر در هم میآمیزد و امان پدر را میبَرَد...
خدیجه فاطمه را میبوسد و کنار گوشش زمزمه میکند دختر عزیزم به داد پدر برس...
فاطمه اشکهایش را جمع میکند، دست مادر را میبوسد و با چشمهای هاشمیاش به مادر نگاه میکند و زیر لب میگوید چشم مادر جان، خیالتان راحت، من از شما یاد گرفتهام که چطور مراقب پدر باشم و بعد از آغوش خدیجه جدا میشود و سمت پیغمبر میرود و با همان دستهای کوچکش سر پدر را به سینه میگیرد و میگوید آرام باشید پدر جان، مادر سمت همان باغ رضوانی میرود که خودتان به ایشان مژده داده بودید، پدر این داغ گرچه که سهمگین است لیکن دلخوشیم به عاقبتی که مادر دارد...
پیغمبر فاطمه را میبوسد و میگوید پدرت به فدایت فاطمه جان، تنها چیزی که میتواند تسکینم دهد همین رضایت پروردگارم از مادرت است، خدای من هفت بهشت را برای استقبال از مادرت آزین بسته و باغ رضوان بیتابِ ملاقات مادر توست، اما چه کنم که دوریاش قلبم را آتش میزند، از ساعتی که خدا عشقِ خدیجه را به من عطا نموده برای خدیجه جز زحمت چیزی نداشتهام!
پیغمبر هنوز حرفش تمام نشده که خدیجه با همان حال بیمار سر را از بالین میکَنَد و به دیوار تکیه میزند و میگوید جز خیر و رحمت در زندگی با شما ندیدهام، هستیِ من به فدای شما یا رسولالله
و حرف خدیجه تمام نشده هقهق پیغمبر بلند میشود و جواب میدهد احمد به قربانت خدیجه. تو را خدا از کدام شاخهی طوبی چیده که بدین حد شیرین و دلکشی بانوی قلبم؟
خدیجه بی آنکه چیزی بگوید به صورت هاشمی پیغمبر چشم میدوزد و از دل میگذراند: هنوز هم با هر بار تماشایت قلبم میلرزد، من هنوز همان دختر جوانی هستم که دلباختهی تو شدم. هنوز هم هر بار میبینمت عاشقت میشوم...
خدیجه چشمهایش را میبندد و به ۲۵ سال زندگی سراسر مِهرش با احمد فکر میکند و همانطور که اشک از گوشهی چشمش میچکد آرام میگوید: میشود عبای مبارک شما کفنم باشد یا رسولالله؟
پیغمبر با همان لحن پر گریه جواب میدهد عبای من چه قابل دارد عزیزم، جبرئیل برای شما از عرش کفن آورده، هم عبای من و هم کفن بهشت هر دو تقدیم شما بانوی من
چشمهای بیرمق خدیجه برق میزند و آرام زیر لب میگوید هزار بار هم اگر به عقب برگردم باز هم شما را به همسری برمیگزینم سرورم و بعد چشمهایش را میبندد و دیگر هرگز باز نمیکند...
من خیال میکنم در این ساعتها پیغمبر بلند بلند گریه کرده و اصلا ملاحظهی آن را نکرده که یک کاملهمَردِ پنجاه ساله است و انگار نه انگار که سه سال است نگذاشته اشک به چشمهایش بیاید مبادا مسلمین کم بیاورند و حالا جلوی چشم همه صدا به گریه بلند کرده...
انگار نه انگار عرب، گریه برای زن را قبیح میشمارد و انگار نه انگار که در تمام حجاز تا بحال هیچ مردی اینطور برای همسرش گریه نکرده...
جانها به قربان پیغمبری که کمرش زیر داغ خدیجه تا شد...
✍ملیحه سادات مهدوی
✅انتشار نوشتهها فقط با نام نویسنده و لینک کانال
نظرات
شراب و ابریشم...
. ملیحه سادات مهدوی شهری نامزدِ دریافتِ تندیسِ جوانِ سال صفحهی من در جوانپلاس رو از طریق آدرس زیر
آغاز رأیگیری مردمی برای انتخاب جوانِ سال
از بین صد هزار جوان راهیافته به جشنواره، پنج هزار جوان با آرای داوران انتخاب شدند و به مرحلهی رأیگیری مردمی ورود پیدا کردند.
همهی شما با فعالیتهای من و نوع کارم آشنا هستید. چنانچه من رو شایستهی دریافت این عنوان میدونید محبت کنید وارد آدرس زیر بشید و به من رأی بدید🙏
https://javanplus.ir/pf/:x17522
رأیی که داوران جشنواره صادر کردند:
اینجا و اینجا
پوستر انتخابات توسط خود جشنواره برای همهی نامزدها به همین شکل طراحی شده.🌱
نظرات
.
امشب و در محفل روضهی ملکهی حجاز انشاالله بصورت خاص دعاگوی مادرانی خواهیم بود که نام زیبای "خدیجه" رو روی دخترانشون گذاشتند.
.
.
اللّهُمَّ اجْعَلْ زَعیمَنا وقائدنا الامام
خامنهای في دِرعِکَ الْحَصینَةِ الَّتي
تَجعَلُ فیها مَن تُریدُ
.
درمورد هرگونه جنگ روانی آماده باشید
حتی ممکنه خبرگزاریهای رسمی هم هک بشن و اخباری رو منتشر کنن
به هیچ عنوان نترسید و نترسونید
فقط دعا
خواندن سورههای فتح، نصر، دعای چهاردهم صحیفه سجادیه رو جدی بگیریم
.
در حالی که هیچ کس جرأت نمیکرد تلفن دست بگیره، من شجاعِ جمع رفیقها شدم و تلفن رو برداشتم و همونطور که دست و پام میلرزید شمارهی رفیقم رو گرفتم، رفیقی که معلمِ یکی از مدارس مینابه...
گوشی رو که برداشت دوست داشتم گریه کنم، حرف زیادی نزدم فقط چند بار بهش گفتم خیلی دوسِت دارم، خیلی دوسِت دارم و تمام...
همین که فهمیدیم، هست و ز ن د ه ... برامون کافی بود...
لعنت به اسرائیل که دوستت دارمهای ما رو پر از بغض کرد...
.
زمان:
حجم:
271.2K
ما غافلگیر شدیم!
👈 شبیهِ غافلگیرشدهترین پدر دنیا
یکی برامون روضهی شیرخواره بخونه بخونه....