هدایت شده از شراب و ابریشم...
16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اون واقعیتهای شبیهِ افسانهای که از پدرا و مادرای شهدا شنیدیم، از دو دستی تقدیم کردنِ گلدستههاشون، از بدرقهی پارههای تنشون و با جون و دل به جبهه فرستادنِ جوونای خوش قد و قامتشون و از صمیم دل فدا کردنِ جگرگوشههاشون، همه و همه یک طرح کوچیک از تابلوی عظیم و شاهکار بزرگیه که پدرِ اول شهیدِ عالَم، عالیجناب ابوطالب به نمایش گذاشته.
پدری بلندمرتبه که پسری چون علی رو دو دستی در کام مرگ فرومیبرد تا با فدا کردنِ جانِ پسر، جان پیغمبر رو حفظ کنه!
الله اکبر از عظمتِ این پدر و پسر.
پدر و مادر شهدای ما شاگردان این مکتبند.👌
✍ملیحه سادات مهدوی
یاد و خاطرهی همهی شهدای راه حق از ابتدای تاریخ تا کنون گرامیباد.
علیالخصوص شهدای دفاع مقدس و امام راحلمون❤️
انشاالله پدران و مادران شهدا در بهشت رضوان با پدر و مادرِ والاترین شهیدِ عالم، امیرالمؤمنین محشور باشند.
@sharaboabrisham
صدا و تصویر استاد حامد کاشانی رو مشاهده میکنید. اگه به تاریخ اسلام علاقه دارید مباحث ایشون رو دنبال کنید بسیار با سواد و اهل تحقیق هستند آدرس کانالهاشون👇
تلگرام | ایتا | بله | روبیکا | آپارات | سایت
https://eitaa.com/joinchat/3329950063C640e43cb5a
.
به خودتون و چشمهاتون و قلبتون و عمرتون، لطفِ بینهایت کردید اگه آنک آن یتیم نظرکردهی محمدرضا سرشار رو بخونید!
.
Alireza Ghorbani alireza_ghorbani_naghshe_farshe_del 128.mp3
زمان:
حجم:
3.6M
استاد محمدعلی بهمنی، شاعر خوشذوق کشورمون به سرای شعر و سخن و ابدیت سفر کرد...
این شاهکار، سرودهی ایشونه که توسط علیرضا قربانی اجرا شده و تمامِ احساس منه خطاب به اباعبدالله اونجاش که میگه:
گفتم: «بِدَوم تا تو همه فاصلهها را»
تا زودتر از واقعه گویم گِلهها را
چون آینه پیشِ تو نشستم که ببینی
در من اثرِ سختترین زلزلهها را
رحمت خدا به هنرمندان متعهد
@sharaboabrisham
.
.
سرودهای زیبا از مرحوم استاد محمدعلی بهمنی خطاب به امام رضا جان:
شرمندهام كه همت آهو نداشتم
شصت و سه سال راه به اين سو نداشتم
اقرار ميكنم كه من – اين هاي و هوي گنگ-
ها داشتم هميشه ولي هو نداشتم
جسمي معطر از نفسي گاه داشتم
روحي به هيچ رايحه خوشبو نداشتم
فانوس بخت گمشدگان هميشهام
حتي براي ديدن خود سو نداشتم
وايا به من كه با همهي هم زبانيام
در خانواده نيز دعاگو نداشتم
شعرم صراحتيست دلآزار، راستش
راهي به اين زمانهي نه تو نداشتم
نيشم هميشه بيشتر از نوش بوده است
باور نميكنيد كه كندو نداشتم؟!
ميشد كه بندگي كنم و زندگي كنم
اما من اعتقاد به تابو نداشتم
آقا شما كه از همهكس باخبرتريد
من جز سري نهاده به زانو نداشتم
خوانده و يا نخوانده به پابوس آمدم؟
ديگر سوال ديگري از او نداشتم
.
@sharaboabrisham
شراب و ابریشم...
. هر طعامی که قرار بود احمدِ مبعوثنَشده تناول کند، ابتدا خودش قدری از آن در دهان مبارکش میگذاشت،
.
از آدمهای مؤثر در زندگانیِ رسولالله چقدر میدونیم؟
بریم سراغ یکی دیگه از چهرههای کمتر دیده شده؟
.
هدایت شده از شراب و ابریشم...
حجاز تصویری مسحور کنندهتر از نقشِ زنی بلندبالا ایستاده بر دامن جبلالنور بر خود ندیده!
زنی موقر که با تمام شکوه و مکنتش یک قرص نان و چند دانه خرما گوشهی دستمالی میبست و پیش از طلوع، راه صحرا پیش میگرفت تا در گرگ و میش صبح خودش را از دامن کوه بالا بکشد و پیشتر از خورشید بر دهانهی غار بتابد و چشم و دل مَردش را روشن کند.
خدیجه مقابلِ غار که میایستاد و لبریزِ اشتیاق صدا میزد: حبیبم محمد، نور بود که روی کوه میریخت، کهکشان بود که از دل کوه برمیخاست و کوهِ تاریک و دور به جبلالنورِ روشن و نزدیک بدل میشد.
جبلالنور بعد از قدمهای خدیجه بود که جبلالنور شد وگرنه پیش از آن یک کوهِ افتاده در گوشهای از شبهالجزیره بود که کسی اصلا نمیشناختش.
خدیجه اگر از کوه بالا نرفته بود کجا کوهی که جز آواز چوپانها و زنگ رمهها صدایی در دامنش نپیچیده بود، به شنیدن آوای جبرائیل مفتخر میشد؟
خدیجه اگر از مرد بالای کوه حفاظت نکرده بود و به صد شوق لقمه در دهانش نگذاشته بود، اگر به هزار مِهر به پیغمبر، جانِ تازه نبخشیده بود کجا کوهی پرت شده در صحرایی ناشناخته محمل وحی میشد و پذیرای کلام پروردگار؟
بالای آن کوه وحی هم اگر آمد و نبوت جاری شد، خدیجه پیغمبرِ مخاطبِ وحی را روی چشمهایش گذاشته بود و پَرِ چادر خدیجه پیش از پَرِ جبرئیل پیغمبرِ جبلالنور را زیر سایه گرفته بود!
جز این اگر بود که جبرئیل از آسمان هفتم خبر نمیآورد خداوند روزی سه بار به وجود خدیجه مباهات میکند و بر اهل آسمان فخر میفروشد!
جبلالنور هنوز موج صدای خدیجه را از خاطر نبرده، هنوز برق نگاهش را از دل نشسته، صخره به صخرهی آن کوه بارها بر خود بالیده وقتی چون خدیجهای با تکیه به آن تختهسنگها نفس تازه کرده، من خیال میکنم کوه نوبت به نوبت جای سنگهایش را عوض میکرده تا هیچ سنگ و صخرهای از مسیر آمد و شد خدیجه دور نیفتد و از زیارتِ قدمهایش محروم نمانَد.
صبحها که خدیجه به دامن کوه میرسیده کوه با شتاب خودش را به پای خدیجه میانداخته و قدم به قدم جای پایش را میبوسیده و روی سر میگذاشته.
حتما خدا کوه را سرجایش نگه میداشته و گرنه چطور در لحظهی تلاقیِ نگاه پیغمبر و خدیجه از جا کنده نمیشده؟ چطور وقتی پیغمبر لبریز و مشتاق به استقبال خدیجه از جا برمیخاسته و سجاده و محراب را به احترام خدیجه ترک میکرده کوه از شدت شوق جابهجا نمیشده؟
حتما از پیِ هر حبیم گفتنِ خدیجه و هر جانمِ پیغمبر جبرئیل بال و پر باز میکرده و آیههای مِهر بر قلب پیغمبر نازل میشده غیر از این اگر بود که پیغمبر نمیفرمود محبت خدیجه رزق من است.
"دیگر کجا مثل خدیجهای پیدا میشود؟" این را پیغمبر بارها با قلبی مالامال از عشق به زبان آورده بود!
یعنی خدیجه کجای آفرینش ایستاده بود که پیغمبر تا زنده بود دم از او میزد و هر جا که اسم خدیجه آورده میشد اشک در چشمان مبارکش مینشست!
یعنی مرتبهی خدیجه تا کجا بود که بلندمرتبهترین مخلوق پرودگار اینگونه شیفته و دلبستهی او بود؟
خدا در آفرینش خدیجه چقدر سلیقه به خرج داده بود که حتی خودش از تماشای او سر ذوق آمده بود و به جبرئیل سپرده بود به پیغمبر خبر بدهد که خدا در هفت آسمان به خدیجه مینازد!
به راستی دیگر کجا مثل خدیجهای پیدا میشود؟!
✍ملیحه سادات مهدوی
https://eitaa.com/joinchat/3329950063C640e43cb5a
.
بیا و گمان کن من یکی از همان جوانهام!
همانهایی که شکسته و غرق غم میآمدند مسجد
پیش روی تو زانو میزدند و رها از همه چیز گریههاشان را در دامان تو میریختند
آن وقت تو آرامشان میکردی
تسلاشان میدادی
و نیازشان را برآورده میساختی...
بیا و فکر کن من یکی از همانهام!
آمدهام پیش رویت زانو زدهام و با گریههای بیتاب مقابلِ تو بیچارگیام را فاش میکنم!
بیا و دستی به قلبم بکش، پیغمبری که جوانها را بسیار دوست میداشتی...
✍ملیحه سادات مهدوی
https://eitaa.com/joinchat/3329950063C640e43cb5a
.
من اگر روضهخوان بودم، مثل امشبی به پلهی دوم منبر نرسیده، برمیگشتم روی زمین، رها میشدم... جوری که مستمعها بفهمند، پایم نداده از منبر بالا بروم... بعد همانطور که عبایم از شانههایم آویزان شده با چهرهای غمزده بسم الله میگفتم و آه میکشیدم، طوری که "بیچاره شدیم" از سر و رویم بریزد...
بعد وسطِ بهتِ مستمعها با اندوه میگفتم: هجده سال، فقط هجده سال...
فقط هجده سال داشت...
بعد سکوت میکردم و اجازه میدادم کنایه فهمها جمع را متوجه کنند، چه خبر است...
تا بعد از چند دقیقه سکوت، اولین نفری که شانههایش به گریه بلرزد پیرمردِ هشتاد سالهی مجلس باشد که با خودش حساب کرده من هشتاد سال عمر کنم و آن وقت او فقط هجده سال؟
پشتبندش پدری که پیش از مسجد دختر هجده سالهاش را جلوی آموزشگاهی پیاده کرده و حسابی قربان صدقهی چشم و ابرویش رفته شروع به هق هق کند و بعد از او جوان هجده سالهای که توی مجلس نشسته و در این فاصله یک دور تمام آرزوهایش را مرور کرده و با خودش به این رسیده که هجده سالگی تازه اولِ جوانیست، تازه اوج آرزوها و خواستهها، تازه شروعِ زندگی... یکدفعه صدایش به ناله بلند شود و همهی مجلس را به هم بریزد...
بعد من رو به آدمها بگویم، زدن داریم تا زدن!
من و شما هم یک وقتی ممکن است فرزندمان را کتک بزنیم...
خیلی وقتها ممکن است یکی، دیگری را بزند...
اما زدن داریم تا زدن!
اینکه یک نفر به قصد کشت بزند، اینکه یک نفر با کینه و نفرت بزند، اینکه یک نفر با بغض بزند... این خیلی فرق دارد...
اینجای مجلس قطعا صدای زنها بلند شده و وقتش است بگویم، خانومها همینطوریش آنقدر نازک هستند که خیلی زود بشکنند، بترسند، فروبریزند...
حالا شما حساب کن، یک مردِ بلندِ عرب، یک مردِ عصبیمزاج و بدمنظر، یک مردی که کینه و دشمنی همه وجودش را گرفته، حالا هم با قصدِ قبلی آمده، در خانه را با مشت و لگد بزند...
شما به من بگو، سَرِ یک خانومِ هجده سالهی نحیف که تازه باردار هم هست چه می آید؟!
یک مردِ عربِ بلندقدِ بدمنظرِ وحشی که با قصدِ قبلی آمده...
حالا این مرد قرار باشد بزند، چطور میزند؟
اینجای مجلس دیگر حتما خودم از همه بیتابتر شده باشم و بلندبلند گریه کنم...
بگذارم چند دقیقه مجلسم به گریههای بلند و نالههای بیتاب بگذرد، بعد همانطور بین هقهقها بگویم:
هنوز کفن پیغمبر خشک نشده بود... تا دوباره گریهکنها مجلس را روی سرشان بگذارند.
بعد هم تیر خلاص را بزنم و بگویم:
اینکه کشتند یک حرفیست
اینکه به ضرب مشت و لگد کشتند یک حرف دیگر...
تا باز صدای گریهها بالا بگیرد...
بعد هم مجلس را به حال خودش رها کنم و تا مداح دمِ یا زهرا میگیرد، خودم را بین گریهها و نالههای مردم گم کنم...
من روضهخوان نیستم
ولی اگر بودم شب شهادت پیغمبر، روضهی زهرایش را میخواندم و مردم را بیشتر از هر وقت دیگر برای فاطمه میگریاندم
داغِ پیغمبر، شروعِ داغِ حضرت زهراست...
اصلِ روضهی امشب، روضهی حضرت زهراست...
✍ملیحه سادات مهدوی
@sharaboabrisham
پینوشت:
روضه خواندن لازم نیست، این داغ سنگینتر از این حرفهاست، روضهخوانها فقط برای همین خوبند که صدایشان توی بلندگو بپیچد تا صدا به صدا نرسد که مردم راحت گریه کنند و بیخجالت ناله بزنند...
پینوشت:
الهی بمیرم برات عزیزِ قلب و جانِ پیغمبر، صاحب عزای امشب، زهرای نازنینِ پیامبر، تسلیت بانوی عالم...
https://eitaa.com/joinchat/3329950063C640e43cb5a