شراب و ابریشم...
خانوم ملیحه سادات مهدوی نویسنده کتاب من اگر روضه خوان بودم... نویسنده عزیز خوش بیان وخوش ذوق کش
.
یک روز از شخصی که نمیشناختم پیامی دریافت کردم که نوشته بود: من شما رو خیلی دوست دارم و دلم میخواد بهتون هدیه بدم و بعد یک دورهی آموزشی ارزشمند رو که برگزار کنندهی دوره خودشون بودند و البته رایگان نَبود، با سخاوت و محبت به من هدیه دادند.
بعد از اون من با کانال ایشون آشنا شدم و متوجه شدم که ایشون ادمین محترم کانال بانو حی باش هستند.
تا بحال چندین بار در کانالشون، کانال من رو معرفی کردند بدون اینکه حتی خودم در جریان باشم و حتی تبلیغِ کارهای خیریه ما رو هم گذاشتند.
و امروز که باز با این پیام من رو شرمندهی محبتشون کردند.
و صد البته که این لطف و محبت؛ رشتهی محبتِ امیرالمؤمنینه که بلطف حضرت زهرا بین همهی محبین اهلبیت جاریه.
واقعا نمیدونم از ایشون چطور تشکر کنم؛ فقط امروز که این پیام رو در کانالشون دیدم بهشون گفتم مطمئن باشید شما هم در ثواب تمام کارهای خیر کانال من شریکید چون بواسطهی معرفی شما افراد میان و اعتماد میکنند و شریک میشن...
خلاصه که بعد از چندین بار لطف خانم رضوی عزیز واقعا بر خودم واجب دونستم که رسما از ایشون تشکر کنم.❤️🙏
کانال خوب بانو حی باش:
https://eitaa.com/banoohayybash
.
شراب و ابریشم...
داستان فدک نویسنده: ملیحه سادات مهدوی گوینده: زهرا رضاییان . یکی دو سال پیش با دانشجوهای خوش ذوقم در
سلام این پادکست☝️ رو گوش کنید تا کم کم انشاالله مطالبی مرتبط با دلیلِ آفرینش خانوم فاطمهی زهرا سلاماللهعلیها بنویسم.
پادکست رو که شنیدید سوالی هم اگه داشتید میتونید👈 اینجا بپرسید.
خواهشی که دارم لطفا به خودم پیام ندید، لطفا فقط داخل همون لینکی که گذاشتم بنویسید.🙏
.
شراب و ابریشم...
من از آن روسریبازهای حرفهایَم. چمدان، چمدان روسری میخرم. رنگبهرنگ، طرحدرطرح. وقتی قرار شد برای
.
بعد از شهادت اسماعیل هنیه مشکل من با "حالا چی بپوشم" حل شد و تقریبا هر جا رفتم چه سخنرانی داشتم و چه کلاس و کارگاه با چفیهی فلسطینی رفتم.
یکی از تنها جاهایی که هنوز با حالا چی بپوشم درگیرم، جمعهای دانشجوییه.
جمعهای دخترا بخاطر ویژگیها و حساسیتهای خاصی که داره پوشش خاص خودش رو هم میطلبه...
دیشب مهمون دانشجوهای پزشکی دانشگاه علوم پزشکی گناباد بودم؛ یک جمع صمیمی و فوقالعاده باصفا.
تقریبا از دو روز قبل به سوال حالا چی بپوشم جواب داده بودم ولی بازم دم رفتن مشکل داشتم. اونقدری که با حالا چی بپوشم درگیرم با حالا چی قراره بهشون بگم درگیر نیستم. 😂
با بچهها از تجربههای دانشجویی گفتیم و بعدش هم کمی گپ و گفت قرآنی داشتیم و مناسب با آیات گریزی هم به مسئلهی اسرائیل و یهود زدیم...
برای هر کدوم از بچهها یه دونه اسکناس از هزاریهای داخل ضریح امام رضا جان هدیه بردم.
به بچهها گفتم بنظر من کسی که تو اون شلوغی خودشو میرسونه به ضریح و بعد یه دونه هزاری میندازه تو ضریح باید خیلی دل صاف و پاکی داشته باشه و خیلی با امام رضا ندار باشه واسه همین من این هزاریها رو خیلی دوست دارم و خیلی حس خوبی داره برام...
بچهها از هدیهی خاصی که براشون برده بودم فوقالعاده عافلگیر و خوشحال شدن و خودش یه فرصت خوبی شد برای اینکه حلقهی دوستیمون نزدیکتر بشه...
خلاصه که در هر تجربهی مثبتی حتما رد پایی از امام رضا جان هست☺️💚
.
.
و ما به جز از محبت زهرا سلاماللهعلیها و بچههایش چه داریم؟
ولله که هیچ...
.
این چند خط رو بخونید برای بهجت قلب عمیقا مؤثره💚
متن کاملش اینجاست.
@sharaboabrisham
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
رفته بودم مسجد برای خانمها چند کلمه دربارهی پیامبر صحبت کنم.
ماه ربیع بود، ایام ولادت رسولالله.
چند آیه از قرآن در وصف پیغمبر را شرح دادم و بعد به بهانهی محبتِ پیغمبر به بانوخدیجه، دنبالهی صحبتم را کشیدم سمت فضائل خدیجهی کبری.
داشتم تعریف میکردم حیاتِ بانو در روزهای سختِ مکه و ایام شکنجه و تبعید مسلمین و شعب ابیطالب و تنهاییهای پیغمبر بود و بعد از هجرت که بهرحال مسلمانان در یک عزت و رفاهی بودند و دیگر خبری از سختیهای مکه نبود و پیغمبر یک نفسی کشیده بود، دیگر بانو در این دنیا نبود...
وسط وصفِ همین جای خالیِ خدیجه در روزهای خوبِ مدینه بودم که یک مرتبه دلم شبیه یک بلور که از ارتفاع روی صخرههای سخت افتاده باشد، شکست و خرد شد و خردههایش از گوشهی چشمم بیرون ریخت...
یک لحظه با تمام وجود احساس کردم آه چقدر خدیجه مظلوم بود، چقدر جایش در مدینه خالی بود، چقدر پیغمبر دلتنگ خدیجه بود...
و با همین خیالات صدایم لرزید و در اوج صحبتم اشکهایم بی اختیار چکید...
آنقدر آن گریه و آن احساسِ به خدیجهی کبری خالصانه بود که پیغمبر در لحظه نگاهم کرد و رنجی را که داشت نابودم میکرد از شانههایم برداشت...
درست بعد از آن جلسه همه چیز افتاد روی غلتک و کاری که گرهِ هزار ساله خورده بود راه افتاد...
فقط به حرمت چند قطره اشک از سر عشق به خدیجهی کبری....
.
.
.
فیلم رو گذاشتم تا روایتی که توی این متن بهش اشاره کردم رو با بیان شیرین استاد کاشانی بشنوید.
.
@sharaboabrisham
.
یکی از مشترکاتِ حضرت خدیجه و حضرت زهرا و حضرت زینب اینه که وَلیِّ زمانشون خیلی حساب کرده روی خِرَد و فهم و قدرت تشخیصِ این سه بانوی بیمثال.
و این حقیقتا شگفتانگیزه که کسی در مقام معصوم تمامِ اعتماد و اتکای خودش رو به یک بانو اختصاص بده...
ظاهرا این نقطهی امنِ وَلیّالله بودن میراثیه که از مادربزرگ به مادر و از مادر به دختر رسیده!
✍#ملیحه_سادات_مهدوی
@sharaboabrisham