.
خیمهگاه از فرات فاصله داره.
دارم فکر میکنم بعد از غارت خیمهگاه که عمه بچهها و زنهای ترسیده و فرار کرده رو از جای جای دشت جمع کرده، بعدش با اون دهان خشکیده و اون قلب مصیبتزده چطور چندین و چند بار مسیر خیمهگاه تا فرات رو رفته و برای بچهها و زنها آب آورده...
فقط برای همین ساعتِ زینب کبری، برای همین هرولهی بین خیمهگاه و فراتش باید مُرد، باقی مصیبتها به کنار...
آه عمه جان....
.
.
عمه دوید تا بچهها و زنهای فرار کرده را پیدا کند...
چقدر دشت وسیع شده بود.
چقدر آمار بچهها کم شده بود...
آه عمه
عمه...
.
.
ضریح خیمهی حضرت ابوفاضل تو ورودیِ خیمهگاهه و دو ضریحِ جدا از هم درست کردن، سمت راست و چپ و وسطش هم بازه برای ورود داخل خیمهگاه.
چند تا خانوم ایستاده بودن و داشتن میگفتن بالاخره کدومش خیمهی حضرت عباسه؟
گفتم کل این فضا خیمهی حضرت عباس بوده، الان چون میخواستن ورودی زنانه و مردانه رو جدا کنند، این فاصله رو بین دو قسمتِ خیمهی ایشون باز کردن.
حضرت عباس چون فرمانده لشکر بودن خیمهشون جلوی تمام خیمهها بوده
تا اینو گفتم صدام لرزید و چشمام پر اشک شد
ای به قربون اون لشکری که فرماندهاش ابوفاضل بوده...
.
.
امروز هر چه خدمت در موکب دارم.
پذیرش
سخنرانی
پذیرایی
اطعام
و همچنین پاداش زیارتم
تقدیم به همهی کسانی که برای غزه کمک کنند.
تا هشت میلیون تومان کمتر از شش تومن فاصله داریم.
مدد بدید یه پولی بشه که بعدش بشه سرو بالا گرفت و گفت این مبلغ در محضر اباعبدالله جمع شد.
کار باید درخور باشه
60379972
.
بعدِ تو زینب با کاروان نرفت. روی همان خاکها ماند و بدنِ تو را برای همیشه بغل گرفت و برای هرکسی که از آنجا عبور کرد، عریانترین روضه را خواند. بعد از تو خواهرت زنده نماند، توی همان گودال جان داد. کسی اینجای واقعه را نگفته.
بعد، تو خواهرت را تکثیر کردی. فرمان دادی زینبهایی دوباره آفریده شدند. زینبی برای پرستاری، زینبی برای تند دویدن میان خارها، زینبی برای خاکریختن روی دامنهای آتشگرفته، زینبی برای شماردن کودکان. عوضِ هر شهید، زینبی درست شد. بعدِ واقعه آب که آزاد شد، خواستی زینبی در آن میان پیدا بشود که سقا باشد و خودش لب به آب نزند.
بعد که کاروان به راه افتاد، دستور دادی زینبی بیافرینند که روی محمل بنشیند که تا شام به آن چشم بدوزی و دلتنگ نشوی. تو در آن مسیر طولانی از بلندترین ارتفاع، کودکانت را میدیدی که از بلندی اسبها و شترها میافتند. این بود که گفتی زینبی درست کنند برای دویدن پشت کاروان.
کسی اینجای واقعه را روایت نکرده، ولی شاید آن زمزمهٔ آخرِ تو در گوش خواهرت که آرامش کرد، همین بود: «آرام باش همبازیِ کودکیهایم! همه میروند، ولی تو جایی نمیروی، تو تا آخر همینجا میمانی زینب! قرارمان یادم نرفته.»
.
✍امیرحسین معتمد
@sharaboabrisham
کمک به مردم مظلوم غزه به نیابت از خانوم زینب کبری:
60379972.