eitaa logo
شراب و ابریشم...
7.2هزار دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
835 ویدیو
42 فایل
تنفس در هوای واژه‌ها اینجا هر چه که هست دستنوشته‌های شخصی من است، لطفا فقط با نام خودم و لینک کانالم نشر بدهید. ملیحه سادات مهدوی| @mehmane_quran مدیر و بنیانگذار مؤسسه شراب و ابریشم شاگردقرآن ایده‌پرداز نویسنده سخنران مدرس دانشگاه مربی نوجوان مجری
مشاهده در ایتا
دانلود
. موکبی که تو نجف هستم ۴ دقیقه با حرم فاصله داره، امروز روز آخر خدمتی موکبه و فردا صبح جمع می‌شه😢 موکب کربلا خیلی از حرم دور بود و برای رفت و آمد به حرم زیاد پیاده‌روی داشتیم. اگه سالِ دیگه‌ای باشه و اگه موکب و اربعینی به همین شکل باشه، ان‌شاالله تو موکب نجف یه مجلس ذکر فضائل امیرالمؤمنین می‌گیریم و همه‌ی شما دعوتید. البته که هزار ان‌شاالله سال دیگه در موکب خدمات‌رسانیِ دولت امام زمان در خدمتتون باشیم💚 .
شراب و ابریشم...
شهربازی زائر🎡🎢🎠
از پیرمردمون دوباره خرید کردم😂 مخصوص اونایی که سری قبل جا مونده بودن و گفتن دوست داشتن شریک باشن. هر کی می‌خواد شریک باشه، پی‌وی پیام بده چون این بار فقط پونزده دینار خریدم و شماره کارت اگه بذارم می‌ترسم بیشتر پول جمع بشه.
. من فقط در نجف احساس زنده بودن دارم! بیرون از نجف، دور از نجف، مُرده‌ای بیش نیستم... .
از فواید حضور در خارج از کشور: انقدر خوشم میاد که دیگه کسی نمی‌تونه باهام تماس بگیره😂 از بس تایپی حرف زدم دیگه بلد نیستم صوتی حرف بزنم و اصلا دلم نمی‌خواد گوشیم زنگ بخوره🙃😂
. محبوبه بهم می‌گه می‌ترسم بهشتم که بریم بیای بگی پول بذارید روی هم آب جوشمونو از جهنم بخریم یه پولی هم دست اونا بیاد.🤣 ولی نه دیگه تو دنیا اینهمه می‌دویم که اون دنیا دیگه فقط پا رو پا بندازیم و غلمانا دورمون بگردن.😎 من که از پای کولر و آب‌پاشم عمرا تکون بخورم.🦥 .
شراب و ابریشم...
در خلوت سحرهای رجب... چیدمان خنچه‌های عروس و دومادهامون... ست ساعت عروس و دوماد هدیه از طرف دوست عز
. جشن عروسی عروس دومادامون رو یادتونه؟ خانوم دکتر محمدی یکی از خیرین عزیزمون بودند که چادر و ساعت هدیه داده بودند برای عروس دومادا... خانم دکتر محمدی رو هم در حرم امیرالمؤمنین ملاقات کردم.💚 چقدر اعضای این کانال واقعی و به من نزدیکند. هزار هزار الحمدلله رب العالمین 💚 .
این آب‌پاشا واقعا فضای شگفت‌انگیزی ایجاد می‌کنن. شبیه بال و پر فرشته‌هان که دور و بر زائرا پرواز می‌کنن
. دیشب داخل حرم یک جایی پیدا کردم و سرم را گذاشتم روی کوله و از خستگی بیهوش شدم. ساعت یک از خواب پریدم و همانجا نشستم به گریه کردن و هِی پشت هم تکرار کردم یا امیرالمؤمنین دفعه‌ی بعد کِی میام نجف؟ دلم برای نجف تنگ شده بود و از اینکه خوابم برده بود غصه‌دار بودم، من نباید می‌خوابیدم، باید تا صبح مقابل گنبد می‌نشستم و برای روزهای فراق، "تماشا" به غنیمت می‌بردم! همانطور گریه‌کنان بلند شدم و رفتم وضوخانه‌‌ی صحن وضو گرفتم و راه افتادم سمت ضریح. به ضریح که رسیدم تازه گریه‌های بلند و بی‌تابی‌هایم شروع شد. تا اذان صبح حوالی ضریح بودم و فقط از سر دلتنگی گریه کردم. از دیروز عصر زیر تب می‌سوختم، چند باری رفته بودم درمانگاه حرم و دارو گرفته بودم ولی تب دست‌بردار نبود. دکتر، تاول پاهایم را خالی کرده بود ولی باز هم درد می‌کرد! من خودم را خوب می‌شناسم، روح من آنقدر بر جسمم غلبه دارد که بسته به احوالش در لحظه می‌تواند زمینم بزند و یا از زمین بلندم کند. حالا هم آن تبِ تمام‌نشدنی و آن تاول‌های دردناک، واکنش روحم به ترک نجف بود! من داشتم در تب فراق امیرالمؤمنین می‌سوختم و روح و بدنم در یک همدستیِ عاشقانه در تلاش بودند تا در نجف زمین‌گیرم کنند! البته کسی در نجف زمین‌گیر نمی‌شود، بواقع نجف اصلا زمین ندارد که قرار باشد کسی گیرش شود، تا شعاع چند صد متری نجف هر چه که هست عرش است! نماز صبح را در صحن حضرت زهرا خواندم و بعد از نماز رفتم سمت موکب. دراز که کشیدم توی خواب و بیداری آن پیرمرد عرب را دیدم که داشت فارسی حرف می‌زد و به من می‌گفت آنقدر زیر بار قرض بودم که نمی‌دانستم چه کار کنم با آن پولی که به من دادید قرضم را دادم! برای نماز ظهر که دوباره برگشتم سمت حرم، اول رفتم مقداری دینار خریدم و بعد دوباره از آن پیرمرد خرید کردم. توقع نداشتم من را یادش باشد، اما همین که سلام کردم، با خنده به احترامم بلند شد و جوری جواب سلامم را داد که متوجه شدم کاملا مرا شناخته. دوباره با همان سبک هدیه‌ی امیرالمؤمنین مقداری از تنقلاتش را خریدم و بردم دور حرم پخش کردم. دیگر هم تب آرام گرفته بود و هم درد پایم کمتر شده بود. روحم مقابل جبر جغرافیا تسلیم شده بود و دست از گردنکشی برداشته بود. پذیرشِ حقیقت، شاید اثر دعای همان پیرمرد بود... .
. امروز دیگه آخرین زائرای باقی مونده در نجف حرکت می‌کنند سمت کربلا. موکبای نجف کم‌کم جمع می‌شن و موکب‌دارا هم می‌رن تا به اباعبدالله برسن. نجف یک مرتبه خلوت می‌شه و شلوغیِ کربلا به اوج می‌رسه. انگار امیرالمؤمنین کنار بحر نجف ایستاده و همه رو راهی می‌کنه برای سوار شدن به کشتی نجات پسرش... .
. طریق حسین، هموارترین مسیر برای رسیدن به نور و روشنی و سعادته..‌. که فرمود ما همه کشتی نجاتیم لیکن کشتی حسین سریع‌تر و وسیع‌تره... .