eitaa logo
شراب و ابریشم...
7.2هزار دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
843 ویدیو
42 فایل
تنفس در هوای واژه‌ها اینجا هر چه که هست دستنوشته‌های شخصی من است، لطفا فقط با نام خودم و لینک کانالم نشر بدهید. ملیحه سادات مهدوی| @mehmane_quran مدیر و بنیانگذار مؤسسه شراب و ابریشم شاگردقرآن ایده‌پرداز نویسنده سخنران مدرس دانشگاه مربی نوجوان مجری
مشاهده در ایتا
دانلود
این آب‌پاشا واقعا فضای شگفت‌انگیزی ایجاد می‌کنن. شبیه بال و پر فرشته‌هان که دور و بر زائرا پرواز می‌کنن
. دیشب داخل حرم یک جایی پیدا کردم و سرم را گذاشتم روی کوله و از خستگی بیهوش شدم. ساعت یک از خواب پریدم و همانجا نشستم به گریه کردن و هِی پشت هم تکرار کردم یا امیرالمؤمنین دفعه‌ی بعد کِی میام نجف؟ دلم برای نجف تنگ شده بود و از اینکه خوابم برده بود غصه‌دار بودم، من نباید می‌خوابیدم، باید تا صبح مقابل گنبد می‌نشستم و برای روزهای فراق، "تماشا" به غنیمت می‌بردم! همانطور گریه‌کنان بلند شدم و رفتم وضوخانه‌‌ی صحن وضو گرفتم و راه افتادم سمت ضریح. به ضریح که رسیدم تازه گریه‌های بلند و بی‌تابی‌هایم شروع شد. تا اذان صبح حوالی ضریح بودم و فقط از سر دلتنگی گریه کردم. از دیروز عصر زیر تب می‌سوختم، چند باری رفته بودم درمانگاه حرم و دارو گرفته بودم ولی تب دست‌بردار نبود. دکتر، تاول پاهایم را خالی کرده بود ولی باز هم درد می‌کرد! من خودم را خوب می‌شناسم، روح من آنقدر بر جسمم غلبه دارد که بسته به احوالش در لحظه می‌تواند زمینم بزند و یا از زمین بلندم کند. حالا هم آن تبِ تمام‌نشدنی و آن تاول‌های دردناک، واکنش روحم به ترک نجف بود! من داشتم در تب فراق امیرالمؤمنین می‌سوختم و روح و بدنم در یک همدستیِ عاشقانه در تلاش بودند تا در نجف زمین‌گیرم کنند! البته کسی در نجف زمین‌گیر نمی‌شود، بواقع نجف اصلا زمین ندارد که قرار باشد کسی گیرش شود، تا شعاع چند صد متری نجف هر چه که هست عرش است! نماز صبح را در صحن حضرت زهرا خواندم و بعد از نماز رفتم سمت موکب. دراز که کشیدم توی خواب و بیداری آن پیرمرد عرب را دیدم که داشت فارسی حرف می‌زد و به من می‌گفت آنقدر زیر بار قرض بودم که نمی‌دانستم چه کار کنم با آن پولی که به من دادید قرضم را دادم! برای نماز ظهر که دوباره برگشتم سمت حرم، اول رفتم مقداری دینار خریدم و بعد دوباره از آن پیرمرد خرید کردم. توقع نداشتم من را یادش باشد، اما همین که سلام کردم، با خنده به احترامم بلند شد و جوری جواب سلامم را داد که متوجه شدم کاملا مرا شناخته. دوباره با همان سبک هدیه‌ی امیرالمؤمنین مقداری از تنقلاتش را خریدم و بردم دور حرم پخش کردم. دیگر هم تب آرام گرفته بود و هم درد پایم کمتر شده بود. روحم مقابل جبر جغرافیا تسلیم شده بود و دست از گردنکشی برداشته بود. پذیرشِ حقیقت، شاید اثر دعای همان پیرمرد بود... .
. امروز دیگه آخرین زائرای باقی مونده در نجف حرکت می‌کنند سمت کربلا. موکبای نجف کم‌کم جمع می‌شن و موکب‌دارا هم می‌رن تا به اباعبدالله برسن. نجف یک مرتبه خلوت می‌شه و شلوغیِ کربلا به اوج می‌رسه. انگار امیرالمؤمنین کنار بحر نجف ایستاده و همه رو راهی می‌کنه برای سوار شدن به کشتی نجات پسرش... .
. طریق حسین، هموارترین مسیر برای رسیدن به نور و روشنی و سعادته..‌. که فرمود ما همه کشتی نجاتیم لیکن کشتی حسین سریع‌تر و وسیع‌تره... .
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای اباعبدالله... ای دورت بگردیم... ای فدات بشیم ای عزیزِ قلبِ ما همه... حتما ببینید🌱 @sharaboabrisham
Haj Meysam MotieeMisaq-Haftegi970710[04].mp3
زمان: حجم: 8.9M
یه کم از حنجره‌ی مداحِ تراز انقلاب بشنویم:
. عشق مردم به اباعبدالله وصف‌ناشدنیه .
. اگه حرف و صحبتی دارید اینجا بنویسید. .
. من به عشق رسیدم. من به حرم رسیدم... .
. از این خستگی‌ها دلم رفته تا فلسطین رفح جمعِ آواره‌ها... ‌.
. تمام بدنم درد می‌کنه و با خودم فکر می‌کنم من که کاری نکردم در امنیت و آرامش فقط رفتم زیارت و اینهمه درد دارم، پس حضرت زینب با اونهمه زحمت و لطمه.... آه عمه... .