eitaa logo
شاید برای شما هم اتفاق بیفتد
37.1هزار دنبال‌کننده
4.2هزار عکس
1.5هزار ویدیو
1 فایل
اتفاقات عبرت آموز زندگیتون رو بگین به اشتراک بزاریم👇🏻☺️ هر گونه کپی و ایده برداری از کانال وبنرها و ریپ ها حرام و پیگرد قانونی دارد .... تبلیغات 👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1587085673C0abe731c1e مدیر @setareh_ostadi
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱 هر روز خود را با بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ آغاز کنید🌱 🗓 امروزپنج شنبه↯ ☀️ ۵بهمن ۱۴۰۲ 🌙 ۱۳رجب ۱۴۴۵ 🌲 ۲۵ژانویه ۲۰۲۴ 📿 ذکر روز : لااله الا الله الملک الحق المبین ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸در روز پدر به کعبه سر باید زد 💗بـر بام نجـف دوباره پر باید زد 🌸در حسرت بوسه بر ضریـح مولا 💗صد بوسه به دستان پدر باید زد 🌸🎊 ولادت حضرت علی (ع)وروز پدرمبارک🎊🎉💐 ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
✨✨فرمول مهربونی اونقدرها هم سخت نیست. 👈اون آدمی که بهش میگی زشت، دست کم چند نفری رو داره که براشون خوشگل‌ترین آدم دنیاست. ✨✨اونی که بابت اضافه وزنش سرزنشش میکنی، 👈کلی اخلاق خوب داره که دوستاش عاشقشن. ✨✨اونی که دائم نداشته‌هاشو توی سرش میزنی، 👈شاید با همون داشته‌های کمش آرامشی داره که خیلیا ندارن. 👌زندگی یه فرمول ساده‌ست. اگر می‌تونی آدما رو همونطوری که هستن دوست داشته باش، ولی اگر نه، مجبور نیستی با گذاشتن یه زخم بزرگ توی دلشون همراهیشون کنی. 🔆باور کن فرمول مهربونی اونقدرام سخت نیست. فقط کافیه کسی رو نرنجونی.. ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
من آوا هستم ساکن یکی از شهرهای ایران….. بابا هم از این که دامادش اینقدر دل بزرگی داشت و به فکر همه بود خوشحال بود... اون شب کلی بهش افتخار کردم. صبح بهم زنگ زد، و گفت از بابات اجازه بگیر با مامان بریم خرید عروسی از اون روز خرید های عروسیمون شروع شد بابا خیلی زود جهزیمو کامل کرد و همه کارهامون کردیم و قرار عروسی رو گذاشتیم،واسه دو هفته بعد ناصر واسم یه عروسی شاهانه گرفت.. و رفتیم سر خونه زندگی خودمون،،اما روزگار اونقدر که فکرشو میکردیم باهامون مهربون نبود.کار ناصر واردات قفل و دستگیره و یراق الات بود از صبح دنبال کارهای مجوز و گمرک و ترخیص بود و بعد ظهر ها باید میرفت کارگاه مونتاژ تا به کارگر ها سربزنه و بعد میرفت شرکت از صبح تا ساعت نه شب تو خونه تنها بودم هر یک ساعت بهم زنگ میزد..حرف می‌زدیم اما بازم تنهایی اذیتم میکرد...من دختر پر جنب و جوشی بودم یه لحظه تو خونمون اروم و قرار نداشتم اما اینجا تنهایی خیلی حوصلم سر میرفت فاصله ما با خونه مامان خیلی زیاد بود تنهایی نمیتونستم برم..خاله رعنا هم انگار باهام غریبه بود... ادامه در پارت بعدی 👇 ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
👈 اگه یه گل میتونه از دل سنگ رشد کنه و بیرون بیاد پس تو هم میتونی تو سخت ترین شرایط به زیباترین شکل ممکن جوونه بزنی و یبار دیگه درخت زندگیتو پربار کنی🌱🧡 اگر زندگیت پر از مشکله... اگر خسته شدی از اینکه دنیا برات خاکستری و کدره... اگر هزار و یک درد و غصه ی دیگه داری.... 👈هیچ کدوم اینا در مقابل اراده ی تو ذره ای به حساب نمیاد کافیه خودتو باور کنی و بدونی خدایی هست که حواسش به لحظه لحظه ی زندگیته و نگاهشو ازت نمی گیره قوی باش و مثل همیشه به همه نشون بده که تو بلدی وسط علف های هرز زندگیت گل بکاری! ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
اكثر مشكلات ما از جايى شروع ميشه كه خودمون رو وادار به انجام كارها و پذيرفتن نقش و مسئوليت و موقعيتى ميكنيم كه با شخصيت و عقايد و باورهامون هماهنگ نيست و اين دقيقاً همون جاييه كه ما آرامش و حال خوبمون رو معامله ميكنيم تا به شرايطى برسيم كه مورد رضايتمون نيست بنابراين اگر خودت براى خودت مهمى خودتو خرد نكن تا در ظرفى جا بشى كه اندازت نيست.. ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
من آوا هستم ساکن یکی از شهرهای ایران….. چند بار رفتم خونه ی خاله رعنا که طبقه بالای ما بودن اما در رو برام باز نکردن.. نه دوستی نه فامیلی همش تنهایی تا ناصر بیاد.،بعد اومدنش خاله رعنا یا به بهانه ای از ناصر میخواست بره پیشش یا با دختر هاش تا نیمه شب خونه ما بودن اما من صبوری میکردم.. یک ماه بعد عروسیمون باردار شدم ناصر خیلی خوشحال بود و بیشتر حواسش بهم بود اما مادر شوهرم و خاله رعنا تا میتونستن مسخره میکردن.. اذیتم میکردند، ناصر همیشه حرمت مادر و پدرش رو نگه میداشت و چیزی بهشون نمیگفت، منم سعی میکردم زیاد متوجه رفتارشون نشه،، چند باری که فهمیده بود اعتراض میکرد.چند روزی باهاشون قهر میکرد.ولی بعد آشتی دوباره همون رفتارها ادامه داشت..از وقتی معلوم شده بود بچم دختره زخم زبون های پدر شوهرم هم اضافه شده بود.. به سختی تحمل میکردم تا روز زایمانم رسید. دخترم با سزارین به دنیا اومد بعد عمل خیلی درد داشتم اما خاله رعنا کاری کرد که درد از یادم رفت..اون روز دعوای بزرگی راه انداخت که شما بلد نیستید بچه نگه دارید تا فردا بچه از بین میره.... ادامه در پارت بعدی 👇 ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
🌸🍃🌸🍃 این روزها همه چی دیگه عوض شده، خیلی از چیزها دیگه مثل سابق نیست دیگه یواش یواش همه چی رو یادمون رفته. یکی از این چیزهایی که یادمون رفته، احترام به پدر و مادر است تو زمانه ما اصلا انگار نه انگار، که خداوند در سوره اسراء به صراحت گفته؛ وَ لا تَقُل لَهُما اُفٍ به پدر و مادرت، اُف نگو بیایید حداقل این یک مورد رو فراموش نکنیم و به فرمانِ قرآن، با پدر و مادر خودمون مهربان‌‌تر برخورد کنیم. وَ لا تَقُل لَهُما اُفٍ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلًا كَرِيماً به آنان «اف» مگو و آنان را از خود مران و با آنان سنجيده و بزرگوارانه سخن بگو. ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
تصور کنید درحالیکه فنجانی قهوه در دست دارید ، فردی از راه میرسد و به شما برخورد کرده و باعث میگردد که قهوه از فنجان بیرون پاشیده شود . چرا از فنجانتان ، قهوه بیرون ریخت؟! زیرا فنجان حاوی قهوه بود . اگر درون فنجانتان چای وجود داشت ، طبیعتا چای به بیرون میپاشید . هرچیزی که درون فنجان باشد ، همان نیز بیرون میریزد . بنابراین وقتی که زندگی به شما تنه میزند و باعث میشود تکان بخورید ، آنچه که درون شماست ، بیرون میریزد . از خودتان بپرسید ؛ " درون فنجان من چیست ؟" وقتی که زندگی خشن می شود و به شما تنه میزند ، چه چیزی از شما بیرون افکنده می شود ؟ شادی ، سرخوشی ، شکرگزاری ، آرامش ، فروتنی ؟ یا خشم ، تندی ، ناسزا ، واکنش های خشن ؟ کدامیک از درون شما به بیرون میریزد ؟ انتخاب با شماست ! امروز بیایید فنجان هایمان را با شکرگزاری ، بخشش ، خوشی ، کلام مثبت ، مهربانی ، ملایمت و عشق به دیگران پر کنیم . ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
تلنگر...... بیشتر ما آدمهای دقیقه نودیم! قدر خوبیِ کسی که عاشقمان بود را وقتی میفهمیم که چمدان به دست میرود. دقیقه نود یاد کارهایی که می‌توانستیم بکنیم و نکردیم می‌افتیم. دقیقه نود یاد حرف‌ها و کارهایی می‌افتیم که حالا بخاطر گفتن و انجام دادنشان پشیمان هستیم. امّا زندگی بازی فوتبال نیست که در وقت‌های اضافی از روی شانس گل بکاریم. زندگی در همین لحظه دوست داشتن است. بخشیدن و دل کندن و مرهمِ روی زخم بودن را به لحظه بعد نگذاریم. دل خوش نکنیم به دقیقه نود، دل خوش نکنیم به وقت‌های اضافه! دلِ شکسته، عشقِ دیده نشده یک عمر هم کم است که مثل روز اولش شود. ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
من آوا هستم ساکن یکی از شهرهای ایران….. وقتی مرخص شدم..خاله رعنا تو خونه دوباره دعوای حسابی راه انداخت، مادر شوهرم هم پشتش در اومد..مامان ناراحت شد و از خونم رفت، اون ها هم بعد رفتنش با خوشحالی رفتن و تنهام گذاشتن.. ناصر بعد کلی دعوا و جر و بحث با همشون از خونه زد بیرون ولی بعد نیم ساعت با مامان برگشت با دیدن مامان خوشحال شدم.. دو ماه از اون ماجرا گذشت صبح جمعه بود وقتی از خواب بیدارشدم ناصر صبحونه رو اماده کرده بود بعد خوردن صبحونه گفت خانومم میتونی کار سنگین بکنی گفتم چه کاری گفت:میخوام بدون این که کسی بفهمه اسباب اثاثیه مونو جمع کنیم بریم خونه خودمون،،یهو بغضم ترکید و گریه کردم،، گفتم چرا این قدردیر،دو روز سر کار نرفت همه چی رو جمع کردیم رفتیم. هیچ کس باور نمیکرد از وقتی رفتیم خونه خودمون اوضاع درست شده بود..زود به زود میرفتم پیش خانوادم و بیشتر وقتمو کنارشون بودم..زندگیمون رو به راه شده بود نیش و کنایه ها ادامه داشت اما قابل تحمل بود... ادامه در پارت بعدی 👇 ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
5.45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعضی وقت‌ها باید ناراحت شوی، باید دست از سنگ بودن برداری... نشان بده که برایت مهم است، که تو هم ناراحت می‌شوی از رفتارشان، از حرف‌هایشان و از قضاوت‌های ناحقشان! عمری از احساساتت گفتی و خندیدند، دروغ می‌گفتند در حالی که تو حقیقت را می‌دانستی؛ بگذار بفهمند ساده نیستی، نگذار مهربانیت دیگران را بد عادت کند تا هر طوری که دلشان خواست با تو رفتار کنند! مهربان باش ولی ساده نه، ببخش امّا فراموش نه. به خودت حق بده که گاهی ناراحت شوی، تو قبل از آنکه هر چیزی باشی "انسانی"...! ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈