#سرگذشت_رقیه
#سر_خور
#پارت_هجده
من رقیه هستم دختر دهه ی شصتی و یکی یه دونه یکی از روستاهای کشورمون
نمیدونم چرا مشتاق ازدواج بودم…شاید بخاطر اینکه هم سن و سالهام ازدواج کرده بودند و من مجرد مونده بودم و شاید حس و حال و سن و سالم باعث این اشتیاق میشد.از طرفی چون احمد رو دو بار دیده بودم ازش بدم نمیومد برای همین سکوت کردم.سکوت هم یعنی علامت رضایت،زن عمو تا سکوت منو دید با لبخند و مهربونی دستی به سرم کشید و گفت:فردا صبح با مامانت برمیگردید خونتون ما هم با خانواده ی احمد میاییم خواستگاری تا اگه قسمت بود بهم برسید.خیلی خوشحال بودم…عصر همون روز زهره و پسرش اومدند خونه ی عمو اینا و زهره به مامان گفت:من با رقیه میرم بازار تا براش یه روسری بخرم..زن عمو استقبال کرد و زودتر از مامان گفت:خیلی خوبه….تا رقیه اینجاست برید بخرید تا با انتخاب خودش باشه..پسر زهره گفت:من هم میام مامان،زهره گفت:نه بمون پیش مامان بزرگ ما زود برمیگردیم.من خوشحال حاضر شدم و با زهره تا سر کوچه رفتیم.وقتی اونجا رسیدیم یه ماشین سفید رنگ جلوی پامون ترمز کرد…..
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
برای خودت یک دایره اعتماد
درست کن ...
آنهایی که مهم هستند را بگذار
درون دایره
کم اهمیت ترها را روی خط
و باقی را بیرون از این دایره
فرضی تصور کن.
هر وقت کسی حرفی به تو زد
که خاطرت رنجید ببین کجای دایره ات هستند؟؟
جزو افراد مهمند ؟ یا نه فقط هستند
آیا براستی ارزش دارد از کسانی
که برایمان اهمیتی ندارند برنجیم !؟
چرا بگذاریم آدمهای کم اهمیت
زندگیمان ، ما را ناراحت کنند
حتی برای ثانیه ای!؟
یادمان باشد وقتی دیگران بدانند
که نمیتوانند ناراحتتان کنند،
دیگر تلاشی هم برای ناراحت
کردن شما نمی کنند
❤️@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
صبر داشته باش و ببین
همان کسی که می خواست تو را زمین بزند،
زمین خورده!
همان کسی که می خواست حرمتِ تو را بشکند
تمامِ غرور و حرمتش شکسته!
همان کسی که قصدِ آزارِ تو را داشت
بی دفاع شده و آزار دیده!
کائنات ، دست بردار نیست؛
انتقامِ ما را ، از هم می گیرد...
روزی همه مان به هم ، بی حساب خواهیم شد...
🎙"مرتضی خدام"
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
🌟🌙#داستــــــــــان شـــــــــب🌙🌟
⭕️✍حکایتی بسیار زیبا و خواندنی
💕قدرت انتقاد واصلاح !
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.
استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.
شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد .
استاد به او گفت: آیا میتوانی عین همان نقاشی را برایم بکشی؟ شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : ""اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید""
🍃🌺غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند. استاد به شاگرد گفت:
« همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی جرات اصلاح نه »
به جای انتقاد به اطرافیانمان ،به انها امید ،عشق و انگیزه برای تغییر بدهیم..
✍🏻📚 هر شب یک داستان جذاب و خواندنی📚✍🏻
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌱 هر روز خود را با بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ آغاز کنید🌱
🗓 امروز شنبه↯
☀️ ۴ فرودین ۱۴۰۳
🌙 ۱۲رمضان ۱۴۴۵
🌲۲۳مارس ۲۰۲۴
📿 ذکر روز :
یا رب العالمین
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
☀️طلوع روز جدید
🌸بر شما مبارک
☀️قدمهایش پر برکت
🌸حضورش نعمت
☀️هر لحظه اش غنیمت
🌸و روح و جسم تون سلامت باد
صبحتون سرشار از آرامش🌹
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
🌷حرف ها ازجنس آب اند.
يك جا بند نمي شوند .هر طور شده جاري مي شوند و به جايي كه بايد برسند مي رسند.
🌷ما فكر مي كنيم حرف هايي كه از دهان بيرون مي آيند در گوش ها دفن مي شوند اما اين طور نيست
آن ها از گوش ها وارد مغز مي شوند و چرخي مي خورند و دوباره از دهان بيرون مي زنند.
🌷وقتي حرف مي زنيم بايد مواظب باشيم از انصاف و عدالت دور نشويم چون حرف ها هنگام عبور از لا به لاي دندان ها تيز مي شوند و زخمي مي كنند و باعث مي شوند تلخي ها و كدورت ها تا دم پنجره جلو بيايند...
دورهمی هاتون صمیمی و به دور از کدورت و دلخوری🌸🍃
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
❇️منتظر کسی نباشید که از راه برسد و این حباب آسایش و شادکامی را برایتان به ارمغان بیاورد، رسیدن به آن تنها به دست خودتان میسر میشود.
مطمئن باشید هیچکس برای شما کاری نخواهد کرد.
به عبارت دیگر، هیچکس نمیداند که برای شما آسایش و شادکامی چگونه معنا میشود.
بنابراین مهار زندگیتان را در دست بگیرید و همانند گربه، قلمروی خودتان را بسازید. منطقهای که در آن آسایش، شادکامی و شکوفایی فردی شما جای گرفته باشد.
هر روز شادیهای کوچک را در خود پرورش دهید و هرگز این فرصت را از دست ندهید که اوقاتی خوش برای خودتان بسازید یا هدیهای کوچکی برای خودتان بگیرید، چرا که شما کاملا سزاوارش هستید! هیچوقت در این مسئله شک نکنید.
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_رقیه
#سر_خور
#پارت_نوزده
من رقیه هستم دختر دهه ی شصتی و یکی یه دونه یکی از روستاهای کشورمون
احمد پشت فرمون بود.زهره گفت:تورو خدا از من ناراحت نشو.احمد خیلی اصرار کرد که تورو بیارم بیرون تا بتونه چند کلمه حرف بزنه،من هم بدون هماهنگی به بهانه ی خرید اوردم،آخه با خودم گفتم حالا که قراره عروسی کنید بهتره که بیشتر همدیگر رو بشناسید.من دختر آزادی نبودم و هیچ وقت بدون مامان جایی نرفته بودم برای همین خیلی خجالت کشیدم ومعذب بودم.بالاخره من با استرس عقب نشستم و زهره جلو پیش برادرش.،احمد از آینه منو نگاه میکرد و من هم از خجالت توی صندلی فرو میرفتم.بعداز چند دقیقه احمد جلوی یه بستنی فروشی ترمز کرد.چادر مشکیمو مرتب کردم تا از ماشین پیاده بشم که زهره گفت:من میرم بستنی میگیرم و برمیگردم.زهره که پیاده شد ضربان قلبم شدید شد و استرس گرفتم.همون لحظه احمد به عقب چرخید و گفت:میدونم کارم اشتباه بود ولی میخواستم حداقل یک بار دیگه ببینمت.یه کم اروم شدم و لبخند زدم.احمد تا لبخندمو دید خوشحال از داشبورد ماشین یه شاخه گل در اورد و به سمت من گرفت و گفت:اینگل رو برای تو گرفتم،،راستش نتونستم جلوی زهره بهت بدم…..
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
تا شما دست به عمل نشوید خدا هم تغییری در زندگی شما به وجود نخواهد آورد.
وهیچ کس وهیچ چیز دیگر نخواهد توانست زندگیتان را عوض کند...
👈پس برخیز وکاری بکن...
شما شایسته همه چیز هستید ...
شایسته بهترین خانه، ماشین ،درآمد
شایسته آرامش، معنویت خالص،
شایسته همه چیزهای عالی این دنیا هستید ...
حیف است عمرتان را به غصه، دلهره، خشم ، کینه هدر بدهید.
حیف است غنیمت خود را در نیابید ...
روی ذهنتان وباورتان کار کنید آموزش ببینید تا روزهای خوش را تجربه کنید .
🌺🍃موفقیت حاصل قدمهای کوچک اما پیوسته است
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
6.65M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکر میکنید بچههای ما چقدر خودشون رو دوست دارند؟
تا حالا تو صحبتهای بچهها شنیدید که مثلا بگن ای کاش من جای دوستم بودم؟ ازشون پرسیدید چرا چنین احساسی دارند؟
وجود احساس خودارزشمندی برای داشتن عزت نفس الزامیه. وقتی کودکی خودش رو دوست نداشته باشه نمیتونه نسبت به وجود خودش احساس خوبی داشته باشه.
ما میتونیم آینهی تمام نمای فرزندانمون باشیم.
از ویژگیهای اخلاقی و رفتاری گرفته تا عملکردهای خوبشون در موقعیتهای مختلف رو بهشون گوشزد کنیم.
از زیبایی لبخند دلنشینشون تا مهربونی دلگرم کنندهای که نسبت اعضای خانواده دارند.
بهشون یاد بدیم این خوبیها رو ببینند و فراموش نکنن چه وجود ارزشمندی دارند..
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_رقیه
#سر_خور
#پارت_بیست
من رقیه هستم دختر دهه ی شصتی و یکی یه دونه یکی از روستاهای کشورمون
هزار استرس و خجالت گل رو گرفتم و بوش کردم و سریع گذاشتم داخل کیفم که زیر چادرم بود.احمد چادرمو بوسید و گفت:میدونستم تو هم از من خوشت اومده و این احساس یک طرفه نیست.رقیه خانم من کارگر جلو بندی سازی هستم و تراشکاری هم بلدم.پول خوبی در میارم و قول میدم خوشبختت کنم و هر چی بخواهی به پات بریزم.بهش لبخند زدم و با ث باز و بسته کردن پلکهام رضایت خودمو نشون دادم…احمدخوشحال و ذوق زده یه ادامس موزی بهم داد و خواست حرفی بزنه که زهره اومد و احمد مجبور شد به سمت فرمون برگرده،زهره از شیشه ی ماشین دو تا بستنی سنتی به احمد داد و رو به من گفت:چیز دیگه ایی نمیخواهی؟با خجالت تشکر کردم و زهره برگشت تا بستنی خودشو بیاره…تا زهره رفت گفتم:بابت ادامس و بستنی ممنونم،احمد از داخل اینه نگاهم کرد و گفت:قابل شمارو نداره رقیه خانم..اون روز خیلی روز خوبی بود.بستنی رو خوردیم و بعد احمد برام یه روسری خرید و اینقدر خواهش کرد تا ازش قبول کردم..قرار شد این ملاقات و خرید بین خودمون بمونه آخه اون موقع این چیزها باب و مد نبود..
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد